میرزا تورسون زاده
( 1977 - 1911 )

Mrzo Tursunzade
بزرگترین شاعر تاجیک . در دهکده ی « قره داغ » که از دیرباز به سبب مهارت پیشه وران و دستورزان خود مانند کوزه گران ، سرّاجان و بافندگان ، شهرت داشت ، یزرگ شد و لقب « میرزا » که لقبی است احترام آمیز به باسوادان دهکده عطا می شد . تورسون زاده در نخستین آموزشگاه شبانه روزی که حکومت شورویس آن را بنیاد هشته ، آموزش و پرورش یافت . سپس در دانشگاه تاشکند تحصیل کرد . از کودکی به شعر تعلق خاطر داشت . وی می گوید : « نخستین آموزگارانم رودکی و حافظ و بیدل بودند » . تورسون زاده از زمره ی کسانی است که با فرا گرفتن فن دیرینه ی شعر خاور زمین ، موضوع ها و آهنگ های امروزی را در آن وارد ساخت . مسئله ی « خاور « شاه موضوع سخن منظوم تورسون زاده است . مهمترین آثارش عبارتست از : « چکامه ی هند » ، منظومه ی « دره ی حصار » و « حسن عرابه کش « . میرزا تورسون زاده رجل سرشناس اجتماعی و قهرمان کار سوسیالیستی است و در سال 1960 به دریافت جایزه ی لنینی توفیق یافت . اشعار میرزا تورسون زاده به طور عمده از متن اصلی تاجیکی ولی با برخی دخل و تصرف هائی که آنها را با ذوق ادبی فارسی زبانان سازگارتر کند ، نقل شده است . (مترجم)
تاراچاندری
به آب و رنگ نو « بیدل »
چو آمد در جهان نظم ،
از او حسن دگر آموخت
باغ و بوستان نظم .
سخن می راند سربسته ،
نهان می داشت معنی را
تو گوئی لؤلؤ و گوهر
که پنهان است در دریا .
نه مفتی بود ، نه صوفی ،
نه با اعجاز روحانی ،
فقط می کرد بر عالم
نظر با چشم انسانی .
ثنا بر « کامده » گویان ،
سرودی از « مدان » خوانان ،
به سحر نظم می فرمود عشق پاک را عریان .
به رقص « کامده » شیدا ،
به آواز « مدان » مفتون ،
نوشت او نامه ی عشاق ،
با قلبی ز غم پر خون .
تو ، ای رقاصه ی دوران ،
که « تاراچاندری » نامی
بسان « کامده » در حسن و صنعت رشک ایامی .
دل تاجیک و هندو چون دو شمع انجنم افروخت ،
ز داغ این دو شمع انجمن افروز «بیدل» سوخت .
چو دیدم در دیار تو خزان بوستانی را ،
نمودم جستجو از «کامده» در آن نشانی را ،
چو دیدم یر سر کوی تو بنشسته غباری را ،
در آن از «کامده» جستم به هر سو یادگاری را .
به گاه رقص موزونت
به چشمان پر افسونت ک
کبوتر در هوا ،
آهو به صحرا
گشته مجنونت .
به گاه چرخ چرخانت ،
به وقت پای پیچانت ،
نماید جلوه در چشمم
پر طاوس دامانت .
به زیر عنبرین زلف سیه روی قمر دیدم ،
در آن از آفتاب «کامده» گوئی اثر دیدم .
اگر خود «کامده» خورشید ،
نو ماننده ی بدری
«تاراچاندری» چنین در آسمان عشق پر قدری .
غزل می گفت و دُر می سفت
حافظ ؛ شاعر شیراز ،
سخن را داد در وصف شما جادوگران ، پرداز .
دل تاجیک و ایرانی اسیر مهر حافظ شد ،
سرود عاشقان گفتار پر از سحر حافظ شد .
دل و جان را فدا کرد او ،
برای چشم جادوئی ،
به زلفان سمن بوئی
به خال و خط هندوئی .
« اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ،
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را » .
بگو ، ماه نو هندو ،
چسان این نقطه پیدا شد ،
همان خالی که داری در میان ابروان خود ؟
نیاوردم نه دام و دانه ی جادوگران تو ،
نه زلف تابدار تو ،
نه خال ابروان تو ،
مرا آورد در نزد تو ، یاد دوستان من ،
خیال دوستان دولت پر قدر و شأن من .
من از سامان تاجیکان ، ز مرزی شادمان آیم ،
بسان اولین عطر بهار از بوستان آیم .
به رقصت سخت مفتونم ،
ز حالت لیک محزونم ،
تاراچاندری ! تاراچاندری !
مکن اینقدر افسونم !
چه خال است آن که بر طاق دو ابرویت کند بازی ،
چه خال است این که حافظ شد به هر قربانی ای راضی ؟
مگر در آسمان حسن ماه تیره ای داری ؟
مگر خود زهره ای ، چون مشتری همشیره ای داری ؟
مگر در خانه ی ابروت گنجی را نهان کردی ،
که همچو مار ، زلفان را به گِردش پاسبان کردی ؟
مَرَم از دوست چون آهو ،
ز رازت قصه با ما گو ،
تاراچاندری ! تاراچاندری !
تو ، ای بازیگر هندو !
چو بهر رقص برخیزی ،
هوائی عطرگین بیزی ،
ز باغ صنعت خلقت
به گِرد خویش گل ریزی .
به جنبش ، موج دریائی ،
ز لغزش ، ریگ صحرائی ،
هنرمند فریبائی
ز سر تا ناخن پائی !
سبک چون پرنیانی تو ،
به از آب روانی تو ،
به کف دُّر گرانی تو ،
به تن شیرین ، چو جانی تو !
مترس از شعله هایی اولینِ صبحِ آزادی
ملرز از باد وحشتناک همچون شاخ شمشادی .
امید و آرزوی خلق خود را در دلت جا کن ،
دل پر حسرت او را بسان غنچه ای وا کن .
تو ، ای فرزند محبوب دیاری بی نصیب از بخت ،
سیه چشم و سیه ابرو ،
سیه مو دختر سرسخت !
سال 1947
نقل از http://tabari-ehsan.blogfa.com/post-54.aspx
TARA-CHANDRI
Bedil brought beauty to our world
bewitching hues of burgeoning life –
To poems' springtime garden came
new glory growing rich and rife.
He wove his words so deepest thoughts
were clear unto the worthy few,
Like priceless pearls on ocean beds
long hidden in the depths of blue.
No Sufi was Bedil, nor yet
a mullah or a mufti grand.
He simply saw the world as one
whose soul all things could understand.
Along the road of life he met
Komde and then Modan as well.
For ages yet to come he wrote
a tale that their true love would tell.
Komde bemused Bedil with dance.
Modan had seared him with his fire.
He sang to them and in his heart
their sufferings soared up ever higher.
That poet's heart Komde entranced.
Today your art has captured mine,
Tara-Chandri, Tara-Chandri,
the greatest dancer of all time!
O you, Hindu, and you, Tajik –
two hearts like candles shedding light!
Bedil by fire was seared, consumed –
like two great suns its flames flared bright.
I saw when I was in your land
the traces left by Autumn's day.
Amid the fading groves and blooms
I sought for signs left by Komde.
While dust was settling on your street,
I thought some sign there might be found.
I sought Komde, her gate, the yard,
at least a footprint on the ground.
When you dance you're life itself,
while all the rest seems dull and dead.
Held by your charm gazelles on plains
and mountain eagles lose their head.
I sensed within your whirlwind dance
the throne of art and there Komde.
The skirt swirled round your flashing feet,
a peacock's tail in full display.
I glimpsed within your surging dance
a falling star's intensive light,
The gleam Modan and his Komde
had left to trace their star in flight.
You are bewitching as Komde,
with youth's full glory in your eyes.
O Tara-Chandri, Tara-Chandri,
the Moon of India's skiesl
Did not Hafiz for you write verse,
such magic words and lines compose
It seemed he threaded splendid pearls
to render praise in matchless rows?
In countless hearts of youth Hafiz
wove nests of love-songs without end.
All lovers by Hafiz were loved
as if each were his dearest friend.
O beauty-spot upon your brow,
O just one lock of fragrant hair.
O promise of your eyes divine –
for you his soul he would not spare!
«Come,» he sang, «and take my life!
Royal my conditions are –
For beauty's mark I'll give as thanks
Samarkand and Bokhara!»
O, poor Moon of India's skies,
whence flows your power, tell me now.
And that mark, I long to know,
whence it came to bless your brow.
Enchantress, I was never caught
in your silken tresses' share,
Nor bound by spells cast by your glance,
nor by that symbol of the fair.
Although your beauty wounds men's hearts –
a fiery bolt to pierce them through – My love for people brought me here,
to your country and to you.
Equality in my land reigns.
That mighty country to the north
Sent me, her son, to you, our friend,
with all the warmth that spring brings forth.
Entrancing art is your great gift,
but bitterness fate also gave.
O Tara-Chandri, Tara-Chandri,
a Queen and yet – a Slave!
1947