پسوند مصغر در انگلیسی         -ella

 

پسوند مصغر در انگلیسی

-ella

      

Venice +  ella = Venezuela

 

novella

داستان . حکایت . رمان کوتاه

patella

تش . استخوان کشکک . کاسه زانو . طشت کوچک

 

در زبان فارسی هم پسوند تصغیر ل را در آخر کوچول، داسغاله (داس کوچک) می بینیم.

در انگلیسی کلماتی نظیر کپسول، مولکول، گرانول و ...

 

وجه تسمیه ونزوئلا

 اعتقاد بر این است که نام ونزوئلا از نام یک نقشه کش (آمریگو وسپوچی) که به همراه آلونسو د اوخدا درسال ۱۴۹۹ به سواحل شمال غربی خلیج ونزوئلا سفر کرد، گرفته شده باشد. آمریگو وسپوچی خود اهل ونیز بود. نام امریکا نیز از نام آمریگو گرفته شده است. گروه به محض رسیدن به شبه جزیره گوآخیرا، روستاهای پایه بلند متمایزی (پالافیتوها) را مشاهده کردند که مردم بومی آنو بر روی آب ساخته بودند. دیدن این مناظر، صحنه شهر ونیز ایتالیا را در ذهن وسپوچی زنده کرد و در نتیجه نام ونیسیلا به منطقه داده شد. برخی بر این باورند که این واژه معنای ‹‹ ونیس کوچک›› داشته و بعدها پس از تغییراتی به ونزوئلا تبدیل شده‌است.

 

 

 

تکبیر و تصغیر در ادبیات فارسی

 

 

 

تکبیر و تصغیر در ادبیات فارسی

 بررسی اجمالی این مبحث که در آن به ذکر امثله قناعت شده، نمونه ایست از این که چه تنوعی در زبان فارسی در زمینه صرف و نحو وجود دارد که مورد تحقیق قرار نگرفته و اگر جست‌و‌جو شود، دفینه‌های پنهانی بسیار عیان می گردد...

احسان طبری: تکبیر و تصغیر در ادبیات فارسی (یک بررسی مقدماتی دستوری)

تکبیر یا "مه سازی" و "بزرگ سازی" در زبان های معدودی انجام می گیرد. در روسی با افزودن «ایشه» و اِعراب برخی حروف عمل تکبیر انجام می شود. مثلاً مانند «چه لاوچیشه» یعنی کلان مرد که مُکَبّر «چه لاوک» است. در السنۀ دیگر این کار غالباً به کمک واژه اک هایی که بر مکبر می افزایند، عمل تکبیر صورت می‌پذیرد که خود دارای حالات متمایزی است مانند تشدید، تجلیل، اعتلاء و غیره.
در فارسی روندِ «مه سازی » یا تکبیر و تشدید، اشکال سخت متنوعی می‌گیرد که در بادی امر به نظر نمی‌رسد که، چنین باشد و این خود از گوشه های نهان زبان است که تعدادش بسیار است و تنها با دقت و جست و جو به دست می آید. اینک برخی موارد که نگارنده‌ یافته است و امثلۀ مربوط بدان:

١- با افزودن واژۀ «نره» مانند: نره شیر، نره غول، نره گدا، نره دیو، نره گور.
فردوسی گوید:
«یکی نره گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پر مرغی نسخت»
دراین امثله «نره» حتماً و ضرورتاً به معنای «نر» (در مقابل «ماده») نیست، بلکه کلانی و هنگفتی نیز درنظر است.

٢- با افزودن واژه‌اک «خر» به معنای بزرگ:
مانند خربوف، خر گردن، خرپول، خرسنگ، خرچنگ، خر آس، خروار. (خر بوف یعنی جغد بزرگ و خرآس یعنی آسیای دستی بزرگ).

٣- با افزودن واژه‌اک «مه» و «مس» که شکل دیگرِ مه است.
مانند: مهبانو، مهمغان (رئیس و پیشوا مغان) مامس و بامس به معنی پدر بزرگ و مادر بزرگ در لهجه زرتشتیان کرمان.

٤- با افزودن «ابر» مانند: ابر مرد، ابر کوه (ابرقو) ابرمنش ( برمنش) ابر قدرت.
٥- با افزودن «بزرگ» مانند: بزرگ مرد، بزرگ ارتشتاران، بزرگ راه.
٦- با افزودن «والا» مانند: والاگهر، والانژاد، والامقام، والانسب، والاجاه.
٧- با تکرار همان کلمه . مانند: میرمیران، گیل گیلان، بهبهان، مردان مرد، کس کسان (به کس کسانش نمیدم، به همه کسانش نمیدم)، شاهنشاه.
٨- با افزودن پیشوند «شاه» مانند: شاه لوله، شاه سیم، شاهراه .
تکرار برای تشدید و تاکید به اشکال دیگر نیز به کار رفته است مانند:‌ خوابِ خواب، مستِ مست، خوبِ خوب، جانِ جان، مردِ مرد، فردوسی می گوید: به پیش آیدم زود نیزه به دست
که در پیشتان مردِ مرد آمده است.
اما علائم مربوط به تصغیر در فارسی بسیار وسیع است و هم به کمک پساوندها و هم به کمک واژه ها و واژه‌اک ها انجام می گیرد.
***

* پساوند های تصغیر
پساوندهای تصغیر را می توان در فارسی به چهار گروه تقسیم کرد :
الف- پساوند ک
ب. پساوندهای چه و زه
ج. پساوند ل
د. پساوندهای و و ی و ه
اینک امثله‌ای درهر باره ذکر می کنیم.
الف) پساوند کاف
گروه اول‌: مانند: مردک، دنبک، (دنب = دم) ، فندک (فند)1، خرک، سگک (سگ)، نمک (نم)، سوزنک (به معنای سوزاک)، سنجاقک (حشره ایست)، چارک (وزن)، پشمک، طفلک، چنبرک (چنبر)، غمبرک (غم و بر- غمبرک زدن)، جفتک، حسنک، زردک، پشتک، خرک، کلک، تشتک، کندک (خندق)، دستک، چشمک، پرک، دوشک، سنگلک، برفک، سرخک، موشک، گزک و غیره.
بررسی انفرادی هر واژه که با کاف تصغیر همراه است نشان می دهد که همیشه ک نقش تصغیر ندارد، بلکه مانند پسوند «هاء»، عمل کرد آن سخت گوناگون است و ابداً موضوع فقط به تصغیر یا ساختن اسم آلت (مانند سگک، خرک، کلک ) یا بیماری (برفک، سرخک، سوزنک) ختم نمی شود. در شعر زیرین مولوی استفاده شیرین و متنوعی از پسوند «ک» شده است.
مستک خویش گشته‌ای، گه ترشک گهی خوشک
نازک دلبرک چه؟ در هنرک نغولکی، (نه غولکی!)
گروه دوم: مانند: مرتیکه، زنیکه، بچه ایکه (در اصطلاح مردم اصفهان)
گروه سوم: مانند: خروک، ترسوک، لندوک، رموک، خندوک، مردوک، پرستوک، جادوک، هندوک. (که گاه علامت صیغه مبالغه است مانند رموک و ترسوک و غیره).
گروه چهارم: مانند بچه کک.
گروه پنجم: حیوونکی، طفلکی
در پایان یادآوری ازاین پساوند این بیت فردوسی را نیز بیاوریم:
ز تو لختکی روشنی یافتند
بدین سان سر از داد برتافتند
ب) پساوندهای «چه» و «زه»

چه:
گروه اول: مانند: دولابچه، کتابچه، دریاچه، باغچه، بقچه، قالیچه، خوانچه، بازارچه، بامبچه (توسری) ، طاقچه ، میدان چه، کوچه، لو (لب) چه، کلوچه، آلوچه و غیره (و نیز به صورت «جه» در «خواجه» از خوا = خوا و چه یا جه)
پساوند «چه» را با پساوند تصغیر «chen» در آلمانی و در روسی «چیک وچکا» می توان خویشاوند دانست. مثلاًَ واژه Madchen آلمانی، به معنای دختر و دوشیزه درست با واژه «ماده چه» در فارسی، که البته مورد استعمال ندارد، همریشه است. (ماده = Maid، Magda) و «مالچیک» و «دوچکا» در روسی.
گروه دوم: مانند: کلیچه (کل= کوتاه) دنبلیچه (دنبال + دم کوچک) .
پساوند «چه» به طور عمده نقش تصغیر بازی می کند.

ز:
گروه اول: مانند: نیزه (نی)، کنیز (کن = زن. از همین ریشه:کنیزک) پاکیزه (پاک )، مشکیزه (مطهره)، چشمیزه (عدس)، رنگیزه (ماده رنگین)، خوشیزه.
گروه دوم: مژه (موی)، نایژه (نای) با توجه به امکان تبادل ژ=چ=ز باید گفت که این پساوندها که ما آنها را همراه کرده ایم، در واقع اشکال دگرگون شده صوتی یکدیگرند.
پساونده «زه و ژه» هم وسیلۀ تصغیر و مه سازی است و هم وسیله افزار سازی.

ج- پساوند «ل»
پساوند «ل» به اشکال مختلف در می آید.
گروه اول: آله: مانند: مچاله، چماله، گلاله، ‌گوساله .
گروه دوم: له: مانند : گندله : سندله، دنبله، چمبله .
گروه سوم: اول و اوله : مانند: چوچوله، فندول، جمبول (در مازندرانی یعنی متراکم گویا از واژه جمع عربی)
گروه چهارم: آلو:‌ مانند: پشمالو، چاقالو، توغولو.
گروه پنجم: مطلق ل: دنبل (دنب)، تنبل (تن = تنب؟)
گروه ششم: آل:مانند : چنگال، زنگال (زنگار؟)
گروه هفتم: غاله: مانند: بزغاله، داسغاله، چغاله، جزغاله، غاغاله (دستاش مثل غاغاله خشکه- هدایت). پزغاله ( در مازندرانی یعنی تاول)
این پساوند مهم برابر است با پساوند تصغیری «Lein» در آلمانی. چنان که بررسی واژه‌ها به آسانی نشان می دهد، همیشه این پساوند نقش تصغیر ندارد و عمل کرد آن در زبان و واژه سازی متنوع است ولی در مواردی به طور اخص نقش تصغیر بازی می کند مانند: گوساله، گندله: داسغاله و غیره.

د- پساوندهای «و» و «ی»
گروه اول: «و» : مانند یارو، گردو، زائو، خالو، عمو، شکمو، لب لبو، لبو، قهرو، ترازو، بازو؟
نقش این پساوند سخت متنوع است . گاه علامت صیغه مبالغه است مانند «قهرو» و «شکمو» و گاه نوعی ادات نسبت است مانند «عمو» (عم) و «خالو» (خال) و گاه ادات سازنده اسم فاعل است مانند «زائو» که بسیار زا نیست بلکه صرفاَ زاینده است و گاه تصغیر مانند «گردو» و گاه تحقیر مانند «یارو» و به همین پساوند است (که چنان که در پساوند «ک» امثله‌اش ذکر شد) «ک» نیز افزوده می شود. مانند « خزوک» و«رموک» و غیره.
گروه دوم: ی : دخی (دختر کوچک)، پیشی، حسنی، حسینی، نصولی (نصراله ) و غیره. این پساوند در تداول خانوادگی برای تصغیرِ تحبیب آمیز اسامی به کار می رود. شاید پساوند کهنه «اویه» (در شیرویه، برزویه، حسنویه، بابویه، سیبویه وغیره ) وسیله تصغیر و تحبیب بوده است. علاوه بر پساوندهای نامبرده، که هنوز حق سخن و تحقیق درباره آنها ادا نشده است، یک سلسله واژه‌ها نیز وسیله تصغیر قرار می گیرند. به قرار زیرین:
بچه:
١. مانند: بچه شیر، بچه سگ، بچه جن، بچه کفتر، بچه خرس.
٢. یا مانند: شیربچه، سگ بچه .
جره: مانند: جره باز، جره اردک:
تولد : مانند: توله خرس، توله سگ، توله روباه.
ریزه: مانند: «زمین ریزه» که نظامی به کار می برد:
گر تو زمین ریزه، چو خورشید و ماه
پای نهی بر فلک قدر و جاه
یامانند «خسیس ریزه» که خاقانی به کار می برد:
مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نیند
بررسی اجمالی این مبحث که در آن به ذکر امثله قناعت شده، نمونه ایست از این که چه تنوعی در زبان فارسی در زمینه صرف و نحو وجود دارد که مورد تحقیق قرار نگرفته و اگر جست‌و‌جو شود، دفینه‌های پنهانی بسیار عیان می گردد.


نوشته احسان طبری

***

 

 

دختر رعیت - به‌آذین

 

   دختر رعیت

دختر رعیت

«احمد گل» رعیت اهل گیلان هدایایی (سورسات) برای ارباب به شهر رشت میبرد، دختر هفت ساله‏اش «صغری» نیز با او همراه است. در خانه ارباب یکی از مهمانان (حاج احمد آقا) که تاجر متمولی است ـ علیرغم بی‏میلی پدر ـ صغری را برای کلفتی خود انتخاب می‏کند.

 اینک دختربچه همبازی بچه‏های ارباب است، اما از همان آغاز طعم تلخ تفاوت و تبعیض را میچشد و چون بزرگتر میشود درست و حسابی خدمتکار خانه و جورکش خرده فرمایش‏های خانواده میگردد. صغری به شانزده سالگی میرسد. این ایام مصادف است با قحطی، پریشانی و آغاز نهضت جنگل در گیلان، که احمدگل یکی از شرکت‏کنندگان و پیشگامان آن است...

حاج احمد گرچه رونق کارش را مرهون تأمین آذوقه ارتشهای اشغالگر بیگانه است، اما در ظاهر از جنبش میهنپرستان حمایت میکند تا این که به راهنمایی احمد گل، جنگلیان انبار پنهانی آذوقه حاج احمد را مییابند و اجناس آن را بین مردم قحطی زده تقسیم میکنند. سرانجام پس از فعل و انفعالاتی، و پس از چند برخورد نظامی، قشون دولت مرکزی رشت را فتح میکنند و از همان آغاز دست به کار اعدام جنگلیان و سرکوب هواداران آنها میشوند. شایع است که احمد گل نیز جزو معدومین است. فئودالها و تجار محلی البته با این ارتش همکاری صمیمانه دارند.

 مقارن این وقایع، مهدی پسر بزرگ حاجی که دلباخته صغری است چند بار سعی میکند به وی دست یابد، اما دختر جوان مقاومت میکند. مهدی از طریق ستایش قهرمانیهای جنگلیان، علاقه و شفقتی در دل صغری پدید میآورد، و سرانجام شبی او را تصرف میکند. صغری آبستن میشود. ماجرای صغری به گوش زن حاجی رسیده است. همخوابگی با کلفت خانگی البته حق آقازاده است، تا از گزند اطفای شهوت در بازار آزاد در امان باشد. اما نه این که کلفت را آبستن و زبانش را دراز کند. بنابراین با پنهان کاری زن حاجی، مدت آبستنی صغری سپری میشود و او را میزاید. به دستور خانم، نوزاد را به مستراح میاندازند و هفته بعد نیز مواجب پسافتاده صغری را به دستش میدهند و او را از خانه بیرون میکنند.

 در این هنگام نهضت جنگل به خاطر اختلافات درونی و فشار نیروهای اجنبی و تسلط ارتش مرکزی به کلی از هم پاشیده است.

 صغری به جایی راه ندارد. او به خواهر و شوهر خواهرش که کارگر خوش طینتی است میپیوندد و به کار در باغهای توتون میپردازد. اینک او میتواند روی پای خود بایستد. در زندگی او فصل تازهای آغاز شده است.

 در « دختر رعیت» نویسنده با اسلوبی صاف کوشیده است ابعاد عینی و درونی ماجرا با حوادث تاریخی ربط دهد. و گرچه، او نیز به شیوه نویسندگان قبلی گهگاه در مسیر داستان دخالت میکند، اما با توجه به سال انتشار کتاب، میتوان گفت اسلوب وصفی رمان و گردش مرتبط وقایع، پیشرفتی در رمان نویسی ایران صورت داده است.

منبع:

http://www.ariaeyan.com/thread21941.html?langid=1

 

***

 

 

به‌آذین

محمود اعتمادزاده (م.ا. به‌آذین) فعال سیاسی، نویسنده و مترجم نامدار معاصر ایرانی بود. شهرت وی از زمان ریاست کانون نویسندگان آغاز شد. به‌آذین فعالیتهای ادبی خود را از سال ۱۳۲۰، دورانی که قهرمان مجروح دوران جنگ بود، با انتشار داستان‌های کوتاه خود آغاز کرد. نوشته‌ها و داستان‌های کوتاه بیشتری در طول سالیان پسین به رشته تحریر درآورد و با ترجمه آثار بالزاک و شولوخوف و نگارش خاطرات و تجربیاتش از زندان‌های دهه ۱۳۵۰، به حیات ادبی خود ادامه داد

 در بیست و سوم دی ماه سال ۱۲۹۳ خورشیدی در کوی خُمِران چهل‌تن[۲] شهر رشت به دنیا آمد. آموزش ابتدایی را در رشت، سه سال اوّل متوسطه را در مشهد و سه سال آخر متوسطه را در تهران ادامه داد. در سال ۱۳۱۱ جزو دانشجویان اعزامی ایران به فرانسه رفت و تا دی‌ماه ۱۳۱۷ در فرانسه ماند. زبان فرانسوی را آموخت و از دانشکدهٔ مهندسی دریائی برِست (Brest) و دانشکدهٔ مهندسی ساختمان دریائی در پاریس گواهی‌نامه گرفت.

 پس از بازگشت به ایران به نیروی دریائی پیوست. با درجهٔ ستوان دوم مهندس نیروی دریائی در خرمشهر مشغول به کار شد. دو سال بعد به نیروی دریائی در بندر انزلی منتقل شد و ریاست تعمیرگاه این نیرو به عهده‌اش گذاشته شد.

 در چهارم شهریور ۱۳۲۰در جریان اشغال ایران و بمباران در بندر انزلی زخمی برداشت که منجر به قطع دست چپ او و اتکایش به دست راست برای بقیهٔ عمر گشت. چندی بعد، برای رهائی از قیدهائی که افسر نیروی دریائی بودن برای فعالیت سیاسی و ادبی‌اش ایجاد کرده بود، استعفا داد. سرانجام در بهار۱۳۲۳، به گفتهٔ خودش «رشتهٔ توان فرسای خدمت نظامی از گردنش باز شد» و به وزارت فرهنگ منتقل شد. سال‌هائی را به تدریس خصوصی زبان فرانسوی، تدریس ریاضی در دبیرستان‌ها و کار در کتابخانهٔ ملی —در دایرهٔ روزنامه‌ها و مجلات— گذراند. چند هفته‌ای هم در دورهٔ وزارت دکتر کشاورز، در سال ۱۳۲۵، سمت معاونت فرهنگ گیلان به عهده‌اش بود. در پی کودتای ٢٨ مرداد١٣٣٢ او را منتظرخدمت کردند و دیگر اجازهٔ کار در وزارت فرهنگ را به او ندادند.

 در تقابل با فشار تنگدستی و تنگناهای تأمین زندگی خانواده، به کار ترجمه پرداخت. از آن پس —تا پایان عمر— زندگی او به فعالیت سیاسی و اجتماعی و به ترجمه و نویسندگی گذشت.

 به‌آذین، روز چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵ بر اثر ایست قلبی در بیمارستان آراد تهران درگذشت.

  منبع و لینک دانلود:

http://ketabnak.com/comment.php?dlid=27705

 

نگاهی به داستان مرده‏ریگ نوشته گی دو موپاسان

 

 مرده ریگ

نگاهی به داستان مرده‏ریگ نوشته گی دو موپاسان

 

 

او در طول زندگی نسبتاً کوتاه ۴۳ ساله اش حدود ۳۰۰ داستان کوتاه و بلند، ۶ رمان و نیز ۳ سفرنامه، یک مجموعه شعر و مجلدی از چند نمایشنامه خلق کرد. اما نقطه اوج کارهای موپاسان داستان‌های کوتاه اوست که برخی از آنها از شاهکارهای ادبیات داستانی جهان شمرده می‌شوند. موپاسان استاد نوعی از داستان کوتاه است که به قول سامرست موآم «می توانید آن را پشت میز شام یا در اتاق استراحت کشتی نقل کنید و توجه شنوندگان خود را جلب نمایید.»

***

 

گی دو موپاسان داستانی دارد به نام «مرده ریگ» که در مجموعه‌ داستانی به نام «تپلی» با ترجمه محمد قاضی، توسط نشر امیرکبیر، منتشر شده است. «مرده ریگ» داستان رذالت خانواده‌ای است که در صورتی «مرده ریگ» بازمانده از عمۀ خانواده را به دست می‌آورد که بچه دار شوند. آن‌ها تنها سه سال پس از مرگ عمه‌ خانواده فرصت دارند تا بچه‌دار شوند؛ در غیر این صورت کل ثروت عمه به یتیم‌خانه‌ها و... می‌رسد. زن و شوهر هر کاری می‌کنند و به هر دری می‌زنند بچه‌دار نمی‌شوند، ثروت هم نزدیک است که از دست برود و زیر سایه این فلاکت رابطه زن و مرد هم روز به روز وخیم‌تر می‌شود؛ آن‌ها طی توافقی که هرگز به زبان نمی‌آورند و حرفی از آن پیش نمی‌کشند با همکار شوهر خانواده معاشرت می‌کنند و او را به خانواده‌شان راه می‌دهند و پس از این معاشرت است که زن حامله می‌شود و بچه‌ای کارسازی می‌کند و مشکلات خانواده حل می‌شود.

به نظرم این داستان موپاسان داستان خیانت است، نه خیانت زن به شوهرش و در نهایت حامله شدنش توسط دوست شوهرش (که منجر به بدست آوردن ارثیه‌شان می‌شود) بلکه خیانت این خانواده است به خود خیانت. خیانت برای زن و شوهر این خانواده وسیله‌ای است برای رسیدن به ثروتی که دارند از دست می‌دهند و باید به هر وسیله به دستش بیاورند اما این خیانت هم پابرجا نیست، تنها وسیله است انگار. در ادامه داستان با بیرون کردن مردی که پدر بچه هم هست و زن خانواده را حامله کرده است و عاشق زن شده است هم خیانت می‌شود. پس از مدتی این مرد توسط زن خانواده که با مرد همبستر شده است، از خانه زن و شوهر اخراج می‌شود و دیگر حرفی از او به میان نمی‌آید. رابطه این خانواده با مرد به نظرم خیانت به خیانت است، بازیچه کردن دیگری است برای رسیدن به منافع. انگار کن رابطه‌ای به خطر افتاده باشد و همین رابطه تنها با حضور دیگری و خیانت ترمیم پیدا می‌کند. وسیله کردن دیگری است برای نجات رابطه و رسیدن به آرامش.

 

 

لینک:

 http://ketabnak.com/comment.php?dlid=34943

 

شعرهایی از اکناویو پاز

 

Motion

If you are the amber mare
I am the road of blood
If you are the first snow
I am he who lights the hearth of dawn
If you are the tower of night
I am the spike burning in your mind
If you are the morning tide
I am the first bird's cry
If you are the basket of oranges
I am the knife of the sun
If you are the stone altar
I am the sacrilegious hand
If you are the sleeping land
I am the green cane
If you are the wind's leap
I am the buried fire
If you are the water's mouth
I am the mouth of moss
If you are the forest of the clouds
I am the axe that parts it
If you are the profaned city
I am the rain of consecration
If you are the yellow mountain
I am the red arms of lichen
If you are the rising sun
I am the road of blood


جنبش

اگر تو دریاچه ی کهربایی
من جاده ی خون ام
اگر تو اولین برفی
من آن ام که قلب پگاه را روشن می کند
اگر تو برج شبی
من میخ سوزان ام در خاطر تو
اگر تو جریان صبحدمانی
من گریه ی اولین پرنده ام
اگر تو سبد پرتقال هایی
من تیغ آفتاب ام
اگر تو سنگ مذبحی
من دست های حرمت شکن ام
اگر تو خاک خفته ای
من ساقه نی سبز ام
اگر تو خیزش بادی
من آتش پنهان ام
اگر دهانه آبی
من دهان خزه ام
اگر تو جنگل ابرهایی
من آن تبرم که پراکنده اش می کند
اگر تو شهر تکفیر شده ای
من باران قداست ام
اگر تو کوه زردرنگی
من بازوان سرخ گلسنگ ام
اگر تو طلوع آفتابی
من جاده خون ام

 

Between Going and Staying

Between going and staying the day wavers,
in love with its own transparency.
The circular afternoon is now a bay
where the world in stillness rocks.
All is visible and all elusive,
all is near and can't be touched.
Paper, book, pencil, glass,
rest in the shade of their names.
Time throbbing in my temples repeats
the same unchanging syllable of blood.
The light turns the indifferent wall
into a ghostly theater of reflections.
I find myself in the middle of an eye,
watching myself in its blank stare.
The moment scatters. Motionless,
I stay and go: I am a pause.

میان ماندن و رفتن

میان ماندن و رفتن مردد است روز
در عشق... عشق با شفافیت اش

بعد از ظهر مدور خلیجی است اکنون
جایی آن جا که جهان در سکون سنگ میشود

همه چیز پیداست و همه گریزان
همه چیز نزدیک است و لمس ناشدنی

،کاغذ، کتاب،مداد، لیوان
آرمیده در سایه نام هایشان

زمان در شقیقه هایم می تپد
تکرار می کند هجاهای یکسان خون را

نورچراغ دیوار خونسرد را
به نمایش خیالی بازتاب ها بدل می کند

خویش را میان یکی چشم می یابم
به تماشای خویش در نگاهی تهی

،لحظه فرومی پاشد. بی حرکت
.می ایستم و می روم: درنگی کوتاه ام


There is a motionless tree

there is another that moves forward
a river of trees
pounds at my chest
The green swell
of good fortune

You are dressed in red
you are
the seal of the burning year
carnal firebrand
star of fruit
I eat the sun in you

The hour rests
Above an abyss of clarities
The height is clouded by birds
Their beaks construct the night
Their wings carry the day

Planted in the crest of light
Between firmness and vertigo
you are
the diaphanous balance.


درختی بی جنبش است

و درختی دیگر که پیش می آید
رود درخت ها
موج سبز خوشبختی است این
که بر سینه ام می کوبد
تو سرخ پوشید ه ای
تویی تو
مهر سال سوزان
آتش پاره جسمی
ستاره میوه
خورشید را در تو می خورم

ساعت می آرامد
بر بالای مغاک روشنی ها
آسمان از پرنده ها ابری است
منقارهاشان شب می آورد
بر بال هایشان روز است

ریشه در قله ی نور
میان استواری و سرگیجه
تویی
تعادل شفاف

اکناویو پاز

 

 

تغذیه در تاریکی

.

.

.

آب لبریز می‌شود
 شراب لبریز می‌شود
 آتش لبریز می شود

به ژرفای وجود و عمق ِ تن نفوذ می‌کند

سنگ از خواب برمی‌خیزد

و می‌زاید آقتابی را
 که در زهدان ِ خود پرورده

ماننده‌ی قرص نانی که از تنور برآید
 فرزند ِ سنگ ِ داغ ِ سفید

کودکی که از آن هیج کس نیست

.

.

.

 اکناویو پاز ۱۹۶۱ ، برگردان اقبال معتضدی

 

 

عابر

در بولوار سباستو
 میان جمعیت قدم می‌زد،
 به بسا چیزها می‌اندیشید.
 چراغ قرمز او را نگاه داشت.
 بالا را نگاه کرد
 فراز بام‌های خاکستری،
 نقره فام
 در میان پرندگان قهوه‌ای
 ماهی‌یی پرواز کرد و
 رفت.
 چراغ سبز شد.
 از خیابان که می‌گذشت خودش نمی‌دانست
 به چه می‌اندیشیده است.

اکتاویو پاز، برگردان فواد نظیری

 

 

بلم - فریدون توللی

 

 

بلم

فریدون توللی

 

بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

فريدون توللي

ي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت

شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت

جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد

صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت

ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند

نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي .

 

شعر انگور  - نادر نادرپور

 

شعر انگور


چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين اشك است ،

اشك باغبان پير و رنجور است

كه شب ها راه پيموده ،

همه شب تا سحر بيدار بوده

تاك ها را آب داده ،

پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده ،

دل هر دانه را از اشك چشمان نور بخشيده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه مي گوييد ؟

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه شيرين انگور است ؟

كجا شهد است ؟ اين خون است

خون باغبان پير و رنجور است

چنين آسان مگيريدش !

چنين آسان منوشيدش !

شما هم اي خريداران شعر من ! اگر در دانه هاي نازك لفظم

ويا در خوشه هاس روشن شعرم

شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست

كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است

شرابش از كجا خوانديد ؟ اين مستي نه آن مستي است

شما از خون من مستيد

از خوني كه مي نوشيد

از خون دلم مستنيد

مرا هر لفظ فريادي است كز دل مي كشم بيرون

مرا هر شعر دريايي است

دريايي است لبريز از شراب خون

كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه لفظ است ؟

كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه شعر است ؟

چنين آسان مفشاريد بر هر دانه لبها را و بر هر خوشه دندان را !

مرا اين كاسه خون است ...

مرا اين ساغر اشك است ...

چنين آسان مگيردش !

چنين آسان منوشيدش.

 

ناتالی - ژیلبر بکو

 

 لینک دانلود ترانه:

http://www.pp.org.pl/wojtek/play/francja/gilbert%20becaud%20-%20nathalie.mp3

http://www.fandalism.com/mirocalis/bmFX#none

 

شاید تا امروز کسی پیدا نشده باشد که چنین کاری کند، ولی من این نوشته را با کودکی هایم نوشتم!

نمی دانم شما در برخورد با یادگاری بچگی سال های دور چه واکنشی نشان می دهید، ولی این واکنش برای من مات کننده بود و مرا درگیر خود کرد، با کودکی از دست رفته ام پیوند خوردم و شاید بشود گفت با آن یکی شدم. شاید برای بسیاری از مردم یک چنین یادگاری تنها با دیدن آشنایان یا چیزهای مادی بدست بیاید، ولی برای من حتا این یادگاری ها هم جور دیگری است: آهنگ «ناتالی» از «ژیلبر بکو». (خب، انگلیسی ها بهش میگن «گیلبرت بوکو» ولی همه ش یه چیزه!)

بازگشت دوباره به سه سالگی و آن صفحه گرامافونی 45 دوری که یک سویش «ناتالی» بود و سوی دیگرش «موومان نخست کنسرتو پیانو شماره 3 رخمانینف». صفحه ای که هیچگاه نتوانستم هیچ کدام از نوشته های چهره اش را بخوانم و هرگز هم نفهمیدم این دایره های چرخان دوست داشتنی، به راستی مارپیچی ست که تو را در خود بند می کند و از این بند چه چیزها که به تو نمی بخشد؛ گاهی یادگاری بیست ساله. صفحه ی نازنینی که امروز دیگر در دسترسم نیست، و تنها یادش با من است. هنگامی که پس از جان کندن بسیار آهنگ را از اینترنت گرفتم گمان نمی کردم که این همتای الکترونیکی دیجیتالی بتواند جای آن گردش دلفریب سوزن روی صفحه را بگیرد که بر آن زمین کج، عروس خود را به زیبایی هر چه بیشتر می رقصاند. آن صدای خش خش بی مانندی که آهنگ با آن پیمان بسته بود. آیا آن حس دوباره آفریده می شد؟ در پی پاسخ هستی، که نخستین میزان تو را با خود می برد:

La place Rouge était vide

Devant moi marchait Nathalie

 

بیست سال بود که از شنیدن آن می گذشت، واژه واژه اش را طوطی وار و سینه به سینه از پدربزرگ آموخته بودم. آن سخنان نرم که می گفت داستان این افسونگر ِ من چیست؟ و چند سال پیش دیگر دانشش را داشتم که بدانم واژه واژه ی آن چه می گوید. ولی چه در دوران از بر بودن و چه آنگاه که دریافتمش آن را زیرلب همه جا با خود داشتم. و اکنون شنیدن دوباره اش از آن صدای آشنا، و آن زیر و بم های آهنگ، خروشنده و نرم. اکنون می دانم ناتالی چه ترجمه می کرد و نیک دریافته ام «زندگی خالی» چیست؟، حتا می دانم که برتری هر بخش با ماندولین است یا ترومبون، ویلن و آکاردئون هر یک فرمانروای کدام امپراتوری اند و آن پایکوبی، «قزاقی» و آهنگ آمیزه ای از فرانسوی و روسی است!

Moscou, les plaines d'Ukraine

Et les Champs-Élysées

On a tout mélangé et on a chanté

 

ولی هنوز نتوانسته ام به آن شور و سرخوشی آن کودک بازیگوش برسم که خودش آموخته بود چگونه باید دستگاه را راه بیندازد و کیفور شود. و وای اگر روزی سیم رابط را پیدا نمی کرد: تا یک هفته کسی نمی دانست سیم رابط رادیو کجا رفته است؟!!! -  خب، مگر می شد از «رخمانینف» گذشت؟!-  کودک سرخوشی که مانند آدم های ساده چرت و پرت های از بر کرده اش را بر زبان می آورد و می پنداشت که کسی بهتر از او نمی تواند آن را بخواند. هرچند امروز افسوس می خورم، چرا که کس دیگری نتوانست و نخواهد توانست آهنگ را چون او دریابد. نه این زبان دان امروز و نه این هماهنگی شناس کوچک. او با آهنگ زندگی می کرد، ولی امروز پشت میزش نشسته است و دارد درباره ی شاهکاری که روزگاری زیباترین نماد هنر برایش بود، چرند می نویسد. افتی بیش از این را سراغ دارید؟ خب، چه می توان کرد؟

می خواستم برگردان آهنگ را نگذارم تا خود، با آن زبان نا آشنای گذشته های دور پسرک بازیگوش بشنویدش و با شور او « آنگاه که همه از دمی از دویدن دست برداشتن و نشستنش پای دستگاه شاد می شدند» دریابیدش. ولی، شوربختانه آن کودک پرسشگر و کنجکاو، امروز برکه ی کوچکی از دانش شده است. دیگر می تواند به جای گردش در آهنگ درباره اش بنویسد و برای چنین بی هنری چه بهتر از آنکه بتواند بگوید آهنگ چه می گوید؟! دیگر او به جای سر سپردن به آن شادی های کوچک نهفته در «خیام» که «بنشسته و می گفت که کو کو کو کو» به دنبال پیگیری خط اندیشه ی وی در فلسفه ی دوران ما و چرت و پرت های دیگر است! او دیگر خودش داستان های «کتاب خَفته»ای که حتا نمی توانست نامش را درست بر زبان آورد را موشکافی می کند و از سردبیر آن سال های «کتاب هفته» ایراد می گیرد که چنین و چنان، و زمان های بی سوادیش را یادش نمی آید که درنمی یافت که «مگر فیل لای پرونده می رود؟!» (خب، امیدوارم آن روزها دست کم یک لبخند بر لبان «برانیسلاو نوشیچ» نازنین نشسته باشد! ) او اکنون خود را با چیزهای دیگری سر کار گذاشته است. ولی چیزی دلپذیرتر از بازگشت به گذشته های دور نیست. باید به همتاهای دیگر آن همدم نازنین بچگی هم سر بزنم:«چشمان سیاه، فولکلور روسی»، «پوئم سمفونی میهن من اسمتانا» ( و آن تکه ی شاهکار «مولداوا» اش)، «شوشتری پرویز یاحقی»، «رقص مرگ سن سانس»، « آوای آسمانی ام کلثوم»، «رقص آتش دفایا و رقص شمشیر خاچاطوریان»، «اصفهان اسدالله ملک و آواز گرم محمودی خوانساری»، «سونات مهتاب بتهون»، «سولنزارا انریکو ماسیاس»، «شهرزاد و پرسپولیس امین الله حسین» و... صد افسوس از آن دستگاه خش خشی پیر که کودکی های مرا در بر گرفت. دلم برای آن صفحه های رنگارنگ لای مخمل سرخ تنگ شده. آن کتاب های «خَفته» ی زرد رنگ و پاره. آن کتاب نیمه کاره ی «بندیکت و بئاتریس». آن باغچه ی کوچک پر از قرنفل، آن درخت توت پیر و همه چیز دیگر.

دیگر دستم به نوشتن نمی رود. این آسمان گرفته هم بدجوری آدم را از پا در می آورد. اگر دلتنگ باشی که دیگر بدتر. لینک آهنگ و یوتیوب و برگردانش را می گذارم. می خواهم امروز آن روزها را زندگی کنم: «تنها گذشته و دیگر هیچ»؛ حسی نه از جنس«رویای فرویدی»، که نوستالوژی «اگزوپری» واری از جنس «شازده کوچولو»!

 

 

Nathalie - Gilbert Becaud,1964

 

La place Rouge était vide

Devant moi marchait Nathalie

Il avait un joli nom, mon guide

Nathalie

La place Rouge était blanche

La neige faisait un tapis

Et je suivais par http://lyricstranslate.com ce froid dimanche

Nathalie

Elle parlait en phrases sobres

De la révolution d'octobre

Je pensais déjà

Qu'après le tombeau de Lénine

On irait au cafe Pouchkine

Boire un chocolat

 

La place Rouge était vide

J'ai pris son bras, elle a souri

Il avait des cheveux blonds, mon guide

Nathalie, Nathalie...

 

Dans sa chambre à l'université

Une bande d'étudiants

L'attendait impatiemment

On a ri, on à beaucoup parlé

Ils voulaient tout savoir

Nathalie traduisait

Moscou, les plaines d'Ukraine

Et les Champs-Élysées

On à tout melangé

Et l'on à chanté

Et puis ils ont débouché

En riant à l'avance

Du champagne de France

Et l'on à dansé

Et quand la chambre fut vide

Tous les amis etaient partis

Je suis resté seul avec mon guide

Nathalie

Plus question de phrases sobres

Ni de révolution d'octobre

On n'en était plus là

Fini le tombeau de Lenine

Le chocolat de chez Pouchkine

C'est, c'était loin déjà

Que ma vie me semble vide

Mais je sais qu'un jour à Paris

C'est moi qui lui servirai de guide

Nathalie, Nathalie.

 

 

ترجمه انگلیسی:

 

the Red Square was hollow (empty)

in front of me was Nathalie walking

she has a beautiful name, my guide

nathalie

the red square was white

snow mades a carpet

and I continued in this cold sunday

nathalie

she spoke with modests senteces

about october's revolution

i alreday thought

that after Lenin fall

we would go to Pouchkine caffee

to drink a chocolate

the red square was empty

i have taken her arm, she has smiled to me

my guide had blonde hair

nathalie, nathalie

at the university room

a group of students

was waiting for her impatiently

we have laughted, we have talked a lot

thay wanted to know everything

nathalie translated

moscow, thw fields of ukraine

and the champs elisees

we haev mixed everything

and we have singed

and after they have unkorked ( a bottle i suppose)

we have laughed first

about french champagne (not sure about this)

and we have danced

and when the room was empty

all the freinds were gone

i have stayed alone with my guide

nathalie

no more modest sentences

no more october's revolution

we werent there anymore

finished lenin's grave

the chocolate at Pouchkine

that, that was far away now

my life seems empty to me

but i know that someday at paris

i will be her guide

nathalie nathalie

 

ناتالی

ژیلبر بکو، ۱۹۶۴

 

میدان سرخ خالی بود

ناتالی پیشاپیش من راه می رفت،

چه نام زیبایی داشت راهنمای من:

ناتالی...

میدان سرخ سفید بود؛ برف همچون فرش

و من با این شنبه ی سرد همراهی می شدم

ناتالی...

او با جملاتی نرم درباره ی انقلاب اکتبر سخن می گفت

من می اندیشیدم که پس از آرامگاه لنین، به کافه پوشکین برویم،

برای نوشیدن شکلات.

میدان سرخ خالی بود

بازوی او را گرفتم، لبخند زد

راهنمای مو بلوند من:

ناتالی... ناتالی...

در اتاقش در دانشگاه گروهی از دانشجویان بی صبرانه انتظارش را می کشیدند

خندیدیم و بسیار گفتگو کردیم،

می خواستند هر چیزی بدانند، ناتالی ترجمه می کرد

مسکو، دشت های اوکراین

و (خیابان) شانزه لیزه،

همه چیز را به هم آمیخته بودیم و می خواندیم

سپس در حالی که می خندیدیم

چوب پنبه ی شامپاینی فرانسوی را باز کردیم

و رقصیدیم

لا لا لا...

و زمانی که اتاق خالی شد، همه ی دوستان رفته بودند

من و راهنمایم تنها ماندیم

نه دیگر آن سخنان نرم درباره ی انقلاب اکتبر؛

ما دیگر آنجا نبودیم

آرامگاه لنین، شکلات کافه پوشکین

از آنها بسیار دور بودیم

زندگیم چه خالی به نظر می رسد

ولی می دانم یک روز در پاریس

من راهنمای او خواهم بود

ناتالی، ناتالی...

 

نقل از:    http://sepandnovin.blogfa.com/8811.aspx

 

 

 

 

ترجمه‏ای دیگر از ناتالی:

 

ناتالی

پلاس روژ (در مسکو) خلوت بود

ناتالی جلوی من راه می رفت

اسم قشنگی دارد ، رهنمای من ، ناتالی

پلاس روژ سفید بود

برف در حال بافتن یک قالی بود

و من در این یکشنبه ی سرد دنبال می کردم

ناتالی را

حیلی منطقی و عاقلانه ، از انقلابی که در اکتبر رخ داده بود ، حرف می زد

من هم فکر می کردم که

بعد از بازدید از آرامگاه للین

به کافه ی پوشکین می رویم و شکلات داغ می خوریم

پلاس روژ خلوت بود

بازویش را گرفتم و او خندید

موهایش بلوند است ، راهنمای من

ناتالی

 

در اتاقش در دانشگاه

یک گروه دانش آموز

بی صبرانه منتظرش بودند

ما خندیدیم ، خیلی با هم حرف زدیم

دانش آموزان می خواستند همه چیز را بدانند

و ناتالی داشت ترجمه می کرد

 مسکو ، دشت های اکراین

و خیابان شانزلیزه

همه چیز را با هم قاطی کردیم

و آواز خواندیم

 پس از کلی خندیدن

آن ها خودشان را با شامپاین فرانسوی مست کردند

و ما رقصیدیم

و وقتی اتاق خالی شد

همه ی دوستان رفته بودند

من ، تنها در اتاق مانده بودم با راهنمایم

ناتالی

 

دیگر خبری از سوال و جملات عاقلانه و منطقی درباره ی انقلاب اکتبر نیست

ما اصلا دیگر برای همچین چیز هایی آنجا نبودیم

آرامگاه للین بس است

شکلات داغ در کافه تریای پوشکین

بعید ، بعید می دانم ...

 

که زندگیم خلوت به نظر برسد

اما می دانم که یک روزی در پاریس

این من خواهم بون که می شوم راهنمای

ناتالی ، ناتالی

Nathalie / Et maintenant - album cover

ژیلبر بکو 

 

تو بهار را دوست می داری / شاندور پتوفی

 

Sándor Petőfi

تو بهار را دوست می داری

شاندور پتوفی

 

تو بهار را دوست می‏داری

من پاییز را

 زندگی تو بهار است

زندگی من پاییز

گونه سرخ تو،

سرخ گل بهاری است

چشمان خسته من،

آفتاب بی‏رنگ پاییز

اگر من گامی دیگر بردارم،

گامی به پیش؛

در آستانه یخ‏زده زمستان خواهم بود

اگر تو گامی به پیش می‏آمدی،

و من گامی واپس می‏گذاشتم؛

با یکدیگر به هم می‏رسیدیم

در تابستان گرم و مطبوع.

 

                                    اکتبر ۱۸۴۶

 

این عوعو سگان شما نیز بگذرد - سیف فرغانی

 

 

شعری از سیف فرغانی

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

 هم رونق زمان شما نیز بگذرد

 وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

 بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

 باد خزان نکبت ایام ناگهان

 بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

 آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

 بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

 ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

 این تیزی سنان شما نیز بگذرد

 چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

 بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

 در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

 این عوعو سگان شما نیز بگذرد

 آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

 گرد سم خران شما نیز بگذرد

 بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

 هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

 زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

 ناچار کاروان شما نیز بگذرد

 ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

 تأثیر اختران شما نیز بگذرد

 این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

 نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

 بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

 بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

 بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

 تا سختی کمان شما نیز بگذرد

 در باغ دولت دگران بود مدتی

 این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

 آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

 این آب ناروان شما نیز بگذرد

 ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

 این گرگی شبان شما نیز بگذرد

 پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

 هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

 ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

 یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

الحذار ای غافلان زین وحشت‏آباد الحذار

 

شعری از جمال‏الدین عبدالرزاق

 

الحذار ای غافلان زین وحشت‏آباد الحذار

الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار

عرصه ای نادلگشا و بقعه ای نادلپذیر

قرصه ای ناسودمندوشربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم وآفات در وی پادشا

ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار

امن در وی مستحیل وعدل در وی ناپدید

کام در وی ناروا صحت دراو ناپایدار

سر دراو ظرف صداع ودل دراو عین بلا

گل دراو اصل زکام و مل دراو تخم خمار

مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم

جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار

ماه را نقص محاق و مهر را ننگ کسوف

خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار

نرگسش بیمار یابی لاله اش دلسوخته

غنچه اش دلتنگ بینی و بنفشه اش سوگوار

اندرو بی تهمتی سیمرغ متواری شده

وانگهی خیل کلنگان در قطار اندر قطار

ناف آهو دیده ای مستودع چندین بخور

شو دهان شیر بین با آن بخر از بس بخار

شیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهان

پیل را از پشه صد رنج اینت عدل روزگار

شمع را هر روز مرگ ولاله را هر شب ذبول

باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار

از پی قصد من وتو موش همدست پلنگ

وز پی قتل من و تو چوب و آهن گشته یار

تو گزیده این چین جائی برایوان بقا

راست گویند آن کجا عنوان عقل است اختیار

خوشدلی خواهی نبینی بر سر چنگال شیر

عافیت جوئی نیابی در بن دندان  مار

 

ترانه‏ای ماندگار از رابین گیب - گروه Bee Gees - I STARTED A JOKE

 

Bee Gees (ROBIN GIBB) - I STARTED A JOKE

ترانه‏ای ماندگار

https://www.youtube.com/watch?v=W7r0piYk19o

https://www.youtube.com/watch?v=zxv7MiZ4cwA

 

 

 

ترانه‏هایی دیگر:

https://www.youtube.com/watch?v=SKdVq_vNAAI&feature=related

مصیبت نیویورک

https://www.youtube.com/watch?v=X9G9Nxqm498

 

 

 

زبان انگلیسی یک ساختار ترکیبی دارد. قاعدتاً آوندها نقش عمده‏ای در تشکیل کلمات بر عهده دارند.

 

آموزش مورفولوژی ۲

 

زبان انگلیسی یک ساختار ترکیبی دارد. قاعدتاً آوندها نقش عمده‏ای در تشکیل کلمات بر عهده دارند.

 

include exclude conclude occlude preclude seclude

 

include =  from in- "in"  + claudere "to shut"

در برداشتن.شامل بودن.متضمن بودن.قرار دادن .شمردن.به حساب اوردن

Exclude = from ex- "out" + claudere "to close, shut"

محروم کردن.راه ندادن به.بیرون نگاه داشتن از.مانع شدن.مستثنی کردن

Conclude = from com- "together" + -cludere, comb. form of claudere "to shut"

بپایان رساندن . نتیجه گرفتن . استنتاج کردن . منعقدکردن

Occlude = from ob- "against, up"  + claudere "to shut, close"

بستن . مسدود کردن . خوردن

Preclude = from  pre- "before, ahead"  + claudere "to shut"

مانع جلو راه ایجاد کردن . مسدود کردن

Seclude = from se- "apart"  + -cludere, variant of claudere "to shut"

جدا کردن.مجزا کردن.منزوی کردن.گوشه انزوااختیار کردن.منزوی شدن

 

***

 

 

نوربرت وینر (به انگلیسی: Norbert Wiener) (زاده ۲۶ نوامبر ۱۸۹۴- درگذشته ۱۸ مارچ ۱۹۶۴) یک ریاضی‏دان ام

 

نوربرت وینر

 

نوربرت وینر (به انگلیسی: Norbert Wiener) (زاده ۲۶ نوامبر ۱۸۹۴- درگذشته ۱۸ مارچ ۱۹۶۴) یک ریاضی‏دان امریکایی بود.
 
نوربرت وینر در سال ۱۸۹۴ در کلمبیا، در ایالت میزوری یا میسوری ایالات متحده امریکازاده شد. نوربرت نخستین فرزند لئو وینر لهستانی یهودی و مادری آلمانی و یهودی بود. وی در ۱۹۱۲ در سن ۱۸ سالگی از دانشگاه هاروارد دکترای ریاضی گرفت.
 از سال ۱۹۱۹ معلم و از سال ۱۹۳۲ استاد مؤسسهٔ فناوری ماساچوست (MIT) بود. در منطق ریاضی و فیزیک نظری کار می‌کرد و در سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ در دوران جنگ جهانی دوم در شبکه‌های الکتریکی و ماشین‌های محاسبه به خصوص در ارتباط با ماشین‌های بالیستیکی، کار می‌کرد. در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ که در مکزیک کار می‌کرد به فکر یگانه کردن دانش‌هایی افتاد که کارشان مطالعهٔ روند حفظ و به کار گیری آگاهی‌ها و جهت دادن به آن‌ها و مدیریت و کنترل است و این دانش جدید را «سیبرنتیک» نامید.

 
وی درباره خود نوشته:
 به این دلیل ریاضی رو آوردم که خواست پدرم بود ولی به همان اندازه در خود کشش عمیقی نسبت به فعالیت‌های عملی احساس می‌کردم، کمابیش چهار ساله بودم که خواندن را یاد گرفتم , ۹ سالم بود که وارد دبیرستان شدم. بیماری چشم داشتم، به قدری بد می‌دیدم که پزشکان می‌ترسیدند به کلی بینایی خود را از دست بدهم و به همین علت موقعیت خاصی در میان بچه‌ها داشتم. پدرم نیرومند بود کار او در ترجمه بیست و چهار جلد آثار تولستوی از روسی به انگلیسی و در عرض دو سال کاری فوق العاده و خارج از نیروی عادی یک انسان بود. بهترین مربی من در کمبریج، برتراند راسل بود، با راهنمایی او بود که به منطق ریاضی پرداختم و یک رشته از مسایل کاملا کلی مربوط به فلسفه ریاضی و و فلسفه دانش را به طور عام آموختم. راسل مرا قانع کرد که بدون آشنایی جدی با خود ریاضیات نمی‌توان به فلسفهٔ ریاضی پرداخت. به کلاس‌های درس هاردی می‌رفتم و متوجه شدم که او تنها یک معلم نمونه نیست بلکه در ضمن دانشمندی است که هر جوان ریاضی دان شهرت طلبی می‌تواند او را به عنوان الگو برای خود انتخاب کند.
 داوید هیلبرت نیز معلم من بود هیلبرت به حل پیچیده ترین مسایل در همهٔ شاخه‌های ریاضیات معاصر دست می‌زد و با توانایی حیرت انگیزی غیر عادی ترین اندیشه‌های به کلی انتزاعی را با موضوع‌های مشخص فیزیکی و علمی پیوند می‌داد. وقتی در کمبریج بودم ,راسل نه تنها اهمیت واقعی ریاضیات را به من شناساند بلکه مرا به ضرورت پیوند ریاضیات با فیزیک هم متقاعد کرد سپس وینر به واقعهٔ جنگ جهانی اول می‌پردازد و اضطراب‌های ناشی از آن را چنین بیان می‌کند جنگ برای آمریکایی‌ها چند سالی دیرتر از اروپایی‌ها شروع شد ولی من از اوت سال ۱۹۱۴ بی وقفه در اندیشه آن بودم.
 
سپس وینر به کارهای اولیه خود در ریاضیات اشاره می‌کند و از ناکامی‌های حاصل در این مسیر حرف می‌زند:

 در آن زمان در ریاضیات بسیار ولی بی حاصل کار می‌کردم می‌خواستم مهارت و تجربه‌ای را که در تفکر انتزاعی از راسل آموخته بودم در زمینهٔ توپولوژی به کار ببرم توپولوژی رشتهٔ خاصی از ریاضیات است که سر وکار آن با اشکال هندسی است وویژگی‌های کلی آن اشکال را بررسی می‌کند. آن گاه وینر برای این که نشان دهد نوابغ به درد کارهای جنگی نمی‌خورند داستان به پشت جبهه رفتن خود را تعریف می‌کند:من وگروهی از ریاضی دانان لشکری وکشوری در مرکز آزمایش تیراندازی، واقع در آبردین در ایالت مریلند مشغول به کار شدیم کار ما این بود که جدول تیراندازی توپ‌ها را تنظیم کنیم بیش از شش ماه در آبردین بودم ابتدا به صورت شخصی وسپس به صورت سرباز. روشن شد که کودکان نابغه اصلا“ به درد کارهای جنگی نمی‌خورند در تمام موارد دچار خطاهای بزرگ می‌شدم واگرچه معلوم بود موارد مزبور کاملا غیر ارادی واز شرارت نیست ولی به هرحال تاثیر نامطلوبی بر جای می‌گذاشت. نمی‌توانستم با دوستانم کنار بیایم.
 
در فوریهٔ ۱۹۱۹ به علت بی لیاقتی از کار در ارتش معاف شدم. چند ماهی را با نوشتن مطلب برای روزنامه گذراندم و بعد دو اثر دربارهٔ جبر نوشتم.
 
وینر سرانجام در مارس سال ۱۹۶۴ در سن ۶۹ سالگی در شهر استکهلم کشور سوئد درگذشت. به افتخار این دانشمند فقید، جایزه‌هایی با عنوان «جایزه نوربرت وینر در ریاضیات کاربردی» در سال ۱۹۶۷ توسط مؤسسهٔ فناوری ماساچوست (MIT) اهدا شد.
 
جوایز :
 
رینر جوایز زیر را برده‌است:

 برنده بوچر مموریا ل پرایز در 1933 (Bôcher Memorial Prize)
 برنده ناشنال مدال آو ساینس در 1963 (National Medal of Science)
 جایزه نوبرت رینر در ریاضیات کاربردی (Norbert Wiener Prize in Applied Mathematics) در ۱۹۶۷ که به از سوی بخشیده شد
 
هم چنین یک دهانه برخورد شهاب سنگ در ماه به نام وینر نام گذازی شده‌است

منبع : ویکی‏پدیا

دانلود کتاب سیبرنتیک:

 http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azonace.persiangig.com/document/cybernetic.pdf

چنانچه منابع دیگری در این زمینه سراغ داشتید، لطفاً لینک آنها را در اختیار این تارنگار قرار دهید!

 

 

با این نکته که حروف "ر" و "ل" به هم تبدیل می شوند. و از لحاظ مصرف انرژی، کلمات بیشتر تمایل دارند دو

 

 آموزش مورفولوژی ۱

با این نکته که حروف "ر" و "ل" به هم تبدیل می شوند. و از لحاظ مصرف انرژی، کلمات بیشتر تمایل دارند دو حرف داشته باشند، حتماً ارتباط این کلمات را پی خواهی برد. کمی تأمل کن !

 

tulip

لا له , گل لا له.

turban

عمامه . دستار . کلاه عمامه مانند

turnip

شلغم , منداب.

turn

نوبت.چرخش.گردش بدور محور یامرکزی .چر . گشت ماشین تراش.پیچ خوردگی.قرقره.

tour

گشت , سفر , مسافرت ,

tower

برج . قلعه مثل برج بلند بودن

turret

مناره کوچک , برج کوچک , برج متحرک , برج گردان , جان پناه.

tor

صخره بلند . تپه پرسنگ

tornado

توفان . هیجان . گردباد . طغیان

toroid

سطح ایجادشده از خط مارپیچی . مارپیچی

toroid

چنبره.

torque

گشتاوری.نیروی گردنده درقسمتی از دستگاه ماشین .نیروی گشتاوری.چنبره.طوق.طوقه

turtle

هر نوع لاک پشت ابی.

tortoise

لاک پشت . سنگ پشت

 

 

شازده کوچولو -   petit-prince

 

 

http://www.petit-prince.at/collection.htm

http://archive.org/details/LOSTUnlockedTheLittlePrince

 

به عشق!   از لرد بایرون   - برگردان:گلاره جمشیدی

 

 


به عشق!


لرد بایرون
برگردان:گلاره جمشیدی


 
مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را
به خاطر این حقیقت ترک می گویم...
 
... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی...
 
آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟
 
شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!
 
آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ابلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...
 
اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی
 
های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...
 
یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...
 


  To Romance
   Lord Bayron


 
  Parent of golden dreams, Romance!
Auspicious Queen of childish joys,
Who lead'st along, in airy dance,
Thy votive train of girls and boys;
At length, in spells no longer bound,
I break the fetters of my youth;
No more I tread thy mystic round,
But leave thy realms for those of Truth.
 
And yet 'tis hard to quit the dreams
Which haunt the unsuspicious soul,
Where every nymph a goddess seems,
Whose eyes through rays immortal roll;
While Fancy holds her boundless reign,
And all assume a varied hue;
When Virgins seem no longer vain,
And even Woman's smiles are true.
 
And must we own thee, but a name,
And from thy hall of clouds descend?
Nor find a Sylph in every dame,
A Pylades in every friend?
But leave, at once, thy realms of air i
To mingling bands of fairy elves;
Confess that woman's false as fair,
And friends have feeling for---themselves?
 
With shame, I own, I've felt thy sway;
Repentant, now thy reign is o'er;
No more thy precepts I obey,
No more on fancied pinions soar;
Fond fool! to love a sparkling eye,
And think that eye to truth was dear;
To trust a passing wanton's sigh,
And melt beneath a wanton's tear!
 
Romance! disgusted with deceit,
Far from thy motley court I fly,
Where Affectation holds her seat,
And sickly Sensibility;
Whose silly tears can never flow
For any pangs excepting thine;
Who turns aside from real woe,
To steep in dew thy gaudy shrine.
 
Now join with sable Sympathy,
With cypress crown'd, array'd in weeds,
Who heaves with thee her simple sigh,
Whose breast for every bosom bleeds;
And call thy sylvan female choir,
To mourn a Swain for ever gone,
Who once could glow with equal fire,
But bends not now before thy throne.
 
Ye genial Nymphs, whose ready tears
On all occasions swiftly flow;
Whose bosoms heave with fancied fears,
With fancied flames and phrenzy glow
Say, will you mourn my absent name,
Apostate from your gentle train
An infant Bard, at least, may claim
From you a sympathetic strain.
 
Adieu, fond race! a long adieu!
The hour of fate is hovering nigh;
E'en now the gulf appears in view,
Where unlamented you must lie:
Oblivion's blackening lake is seen,
Convuls'd by gales you cannot weather,
Where you, and eke your gentle queen,
Alas! must perish altogether. 

 

 

چند شعر از

 

شعري از  "پرسی بیش شلی"

 

چشمه‌ها با رود می‌آمیزند

و رودها با اقیانوس

بادهای آسمان با حسی دل‌انگیز

تا ابد با هم پیوند می‌گیرند

در جهان هیچ‌چیز تنها نیست

همه‌چیز بنا بر اصلی آسمانی

در یک روح دیدار می‌کنند و می‌آمیزند

من و تو چرا نه؟

 ***

 

تو بهار را دوست می داری / شاندور پتوفی

 

تو بهار را دوست می‏داری

من پاییز را

زندگی تو بهار است

زندگی من پاییز

گونه سرخ تو،

سرخ گل بهاری است

چشمان خسته من،

آفتاب بی‏رنگ پاییز

اگر من گامی دیگر بردارم،

گامی به پیش؛

در آستانه یخ‏زده زمستان خواهم بود

اگر تو گامی به پیش می‏آمدی،

و من گامی واپس می‏گذاشتم؛

با یکدیگر به هم می‏رسیدیم

در تابستان گرم و مطبوع.

 

                                شاندور پتوفی -    اکتبر 1846

 ***

 

كامكاری‏های سه‏گانه - از باتلر ییتس

 

« - ای مرگ تسكين‏ناپذير ! كامكاری‏های سه‏گانه ی من را به من باز ده !

    بر ساحل ماسه‏پوش استخوان‏پاره‏ای چنين می‏خواند:

« كودكی را و هر آنچه را كه از كودكی چشم توان داشت،

« يا كامجوئي عنان‏گسيخته را يا رهائی را

« به حرارت پستان‏های عطش‏ناك من باز آر !

بر ساحل ماسه‏پوش چنين می‏خواند

استخوان‏پاره‎ئی ‌كه آمد شد موجش تا به سپيدی شسته بود،

و بادش خشكانده بود.

 

« كامكاری‏های سه‏گانه‏ئي را كه نياز هر زن است.

    بر ساحل ماسه‏پوش استخوان‏پاره‏ئی چنين می‏خواند:

« مردی را كه يگانه آغوش من بود

« مردی كه تنها مرا در آغوش می‏فشرد و بدان روزگاران كه مرا

پيكری بود»

 

« لذتی را كه هديه زندگی بود به تمامی باز می‏يافت؛

بر ساحل ماسه‏پوش چنين می‏خواند:

استخوان‏پاره‏ئی‌ كه آمد شد موجش تا به سپيدی شسته بود

و بادش خشكانده بود.

 

« نيز آن بازپسين كامكاری را كه دريافتم؛

بر ساحل ماسه‏پوش استخوان‏پاره‏ای چنين می‏خوان:

« آن صبحگاهان را كه چهره بر چهره مردی ناشناس،

« حقيقت مرد را باز شناختم...

« وه  كه به انجام چه‏گونه به خميازه دهان گشودم و تن خسته را باز پس كشيدم ! »

 

بر ساحل ماسه‏پوش چنين می‏خواند:

استخوان‏پاره‏ئی‌ كه آمد شد موجش تا به سپيدی شسته بود

و بادش خشكانده بود.

***

 

اندر اعماقِ رنج خیزِ سیبِر

 

اندر اعماق رنج‏خیز سیبر

با شکیب بزرگواران باش

زیب جان‏های دوستداران باش

ای مجاهد !  به راه کبیر .

*

ای رفیقان رنج و بدبختی

چون در این مرز تیره نور امید

با فروغ و نشاط نو تابید

می‏رسد روزگار خوشبختی

*

اگر آوای فکر بی بندم  

راه یابد به زجرگاه شما

پرتو افکن شود به راه شما

عشق این قلب آرزومندم

*

محو گردد عدوی پست شما

خلق راه نبرد بسپارند

دوستان صدیق بگذارند

تیغ پیکار را به دست شما !

 

ترجمه شعر از: احسان طبری

* این شعر را الکساندر پوشکین شاعر معروف روس در خطاب به دوستان انقلابی خود ( معروف به دکابریست‏ها ) که در انقلاب دسامبر 1925 شرکت داشته و سپس به سیبری تبعید شده بودند، سروده است . این قطعه شعر از قطعات بسیار معروف پوشکین است. شعر از متن روسی ترجمه شده است.

نقل از :  مجله ی " دنیا " دوره ی دوم ، سال ششم ، شماره ی اول ، بهار 1344

  

رُمان

 

 رُمان

رُمان (صورت انگلیسی این کلمه، "Novel"، از کلمهٔ فرانسوی "Nouvelle" (به‌معنای «جدید» گرفته شده‌است) متنی روایتگر و داستانی است که در قالب نثر نوشته می‌شود. در قرن هجدهم کلمهٔ «رمان» بیشتر برای اشاره به قصّه‌های کوتاه در مورد عشق و توطئه به کار می‌رفت. در ۲۰۰ سال اخیر رمان تبدیل به یکی از مهم‌ترین اشکال ادبی شده‌است.

 کلمهٔ «رمان» از زبان فرانسوی وارد زبان فارسی شده‌است. رمان در فارسی قالب ادبی مدرنی به شمار می‌رود.

 

ریشه زبانی

 رمان واژه ای فرانسوی است به معنای داستانی که به نثر نوشته شود و شامل اتفاقات و حوادثی ناشی از تخیل نویسنده باشد و آن، اقسامی دارد. رمان آموزشی که داستانی است شامل مطالب علمی، طبیعی و فلسفی، رمان پلیسی که داستانی حاکی از حوادث مربوط به دزدی، جنایت و کشف آن‌ها توسط کاراگاهان زبردست است، رمان تاریخی که داستانی است که اساس آن مبتنی بر وقایع تاریخی باشد و رمان عشقی که داستانی است که شالودهٔ آن بر عشق نهاده باشد.

 رمان در زبان فارسی، مترادف نوول در زبان انگلیسی است. نوول به معنی نو، جدید، بدیع، رمان، داستان‌های کوتاه، کتاب داستان و داستان عشقی کوتاه آمده است. علت وارد شدن کلمهٔ رمان به جای کلمهٔ نوول به زبان فارسی را می‌توان در نزدیکی بیشتر ایرانیان متجدد و واردکنندهٔ محصولات فرهنگی به ایران، به زبان فرانسه دانست.

 

تاریخچه

 در اصل کلمهٔ رمان، بیانگر زبان پیشین و عامیانهٔ فرانسویان بود که در مقابل زبان لاتین، زبان عالمانه و ادبی آن روزگار، قرار داشت. ضمنا به آثار ادبی منظوم از نوع داستان‌های تخیلی و ساختگی که به زبان رومیایی (رمان) کتاب شده بود نیز اطلاق می‌شود. نظیر رمان‌های حاوی اوضاع و احوال شوالیه‌ها و یا رمان‌های سازگار و متناسب با نزاکت و تعلیم و تربیت. رمان در مورد همهٔ آن چیزهایی گفته می‌شود که مربوط به تمدن، هنر و مخصوصا زبان‌های آن ردیف از کشورهایی است که از قرن پنجم تا قرن دوازدهم میلادی تحت سیطرهٔ مادی و معنوی رومی‌ها بودند. از میان زبان‌های رمان می‌توان فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی، رومانیایی و پرتغالی را نام برد. در قرون وسطی رمان به زبان ادبی شمال فرانسه و از ۱۰۶۶ میلادی به زبان ادبی انگلستان نیز اطلاق می‌شده‌است. در نتیجه می‌توان گفت که از قرن ۱۲ میلادی به بعد، فرانسه شمالی و انگلستان زمینهٔ مساعدی را برای رشد و انتشار فرهنگ و تمدن فراهم آورده بودند که بیان ادبی دست اول آن زبان رمان و به صورت داستان‌سرایی و قصه‌گویی منظوم بود. بدین ترتیب نوع ادبی داستانی از آن‌جا که به زبان رمان نوشته می‌شود، به رمان معروف شد. در قرون وسطی داستان شهسوارانه مطلوب شمرده می‌شد (از همان نوع داستان‌های عیاری فارسی). در قرن شانزدهم رابله و سروانتس آن‌را به معنای کمابیش امروزی به کار بردند که در قرن هفدهم جا افتاد. سرانجام در قرن نوزدهم، رمان چه از نظر شمار آثار و چه از لحاظ زبان و ساختار، به اوج شکوفایی رسید. از این‌رو قرن نوزدهم را دورهٔ خاصی در تاریخ داستان‌نویسی در اروپا و مبدا اشاعهٔ آن در نقاط دیگر جهان می‌شناسند.

 

ساختار رمان

 ساختار رمان ارتباط بین دو نظم است. نظم عددی صفحه‌ها و نظم زمانی وقایع. رمان به شکل کتاب است و از صفحه‌هایی تشکیل شده‌است که به ترتیب خوانده می‌شوند. ضمنا رمان روایتی است که از حوادثی که در طول زمان انجام می‌پذیرد. ساده‌ترین ساختار برای رمان، ساختاری است که در آن، هر دو نوع نظم بر هم منطبق شوند. یعنی اولین حادثه در کتاب، همان واقعهٔ مهمی است که پیش از همه روایت می‌شود. پیش از این هیچ حادثه‌ای آن‌قدر اهمیت ندارد که در بخش‌های بعدی کتاب بر آن تاکید شود. با پیشتر رفتن و ورق زدن کتاب، حوادث به ترتیب زمانی به دنبال هم می‌آیند و وقتی به صفحهٔ پایانی رسیدیم، آخرین رویداد مهم پایان می‌پذیرد. البته چنین ساختار ساده‌ای بسیار کم دیده می‌شود. اغلب اولین فصل کتاب شامل میانه یا پایان حادثه‌ای است و آخرین فصل میانه‌ای است که پایانش به تخیل خواننده واگذار شده‌است. گاهی ساختار بسیار پیچیده‌است. به طوری که وقایع رمان به طور مکرر از گذشته به آینده در حال نوسان است.

 

ضد رمان

نوشتار اصلی: رمان نو

 «رمان نو» به آن‌چه در رمان سنتی معمولاً قهرمان و یا شخصیت (پرسوناژ) و روند منطقی سلسله حوادث داستان اطلاق می‌شود اعتقادی ندارد. بلکه به روان‌کاوی جنبه‌های غیرعادی و نقاط تاریک شخصیت انسان می‌پردازد. شخصیت داستان هویت خاصی ندارد، تبدیل می‌شود یک حرف اول اسم یا یک ضمیر شخصی مذکر و مونث. در رمان کلاسیک ماجرا با درک دنیایی نظم یافته مطابقت دارد، ولی در رمان نو داستان در هم می‌ریزد. رمان نو به ویژه هرگونه اشتغال ذهنی ایدئولوژیک را دور می‌ریزد. به نظر رب گری‌یه، انتقال یک اندیشه، به کارگیری قالب سنتی را ایجاب می‌کند. در رمان نو، نه جذابیت موضوع برای نویسنده اهمیت دارد، نه تسلسل منطقی حوادث و نه شخصیت‌های داستان. موضوع فقط قالبی است برای بازنمایاندن سلسله حوادثی که ممکن است هیچ ربطی به هم نداشته باشند و شخصیت‌ها، نظیر رهگذرانی هستند که از خیابان یا کوچه‌ای می‌گذرند.

 

رمان مدرن

 رمان‌نویسان خود محصول دوره و زمانه و جامعه‌ای هستند که در آن زندگی می‌کنند. این گفته روشن می‌کند که با تغییرات جامعه، رمان نیز تغییر می‌کند و شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. کارلوس فوئنتس در آغاز مقالهٔ سروانتس و نقد خواندن می‌گوید: «اگر از من بپرسند عصر جدید از چه زمانی آغاز شد، می‌گویم از آن زمانی که دن کیشوت لامانچا در سال ۱۶۰۵ میلادی دهکدهٔ خود را ترک گفت، به میان دنیا رفت و کشف کرد که دنیا به آن‌چه او درباره‌اش خوانده، شباهتی ندارد».  به عبارتی، دن کیشوت همان من تنها یا انسان مدرنی است که از نیروهای غیر بشری و حمایت‌های اساطیری بهره‌ای ندارد و خود باید به تنهایی به مبارزه با دنیایی برخیزد که با او بیگانه‌است. در حالی که در حماسه‌ها و رمانس‌ها و داستان‌های پهلوانی اگر دقت کنیم، می‌بینیم که آشیل و ادیپوس یونانی، جهان را همان‌طور تفسیر می‌کنند که آرتورشاه انگلیسی و رولان فرانسوی. اینان در آن‌چه می‌بینند تردید نمی‌کنند و به حقیقتی یگانه باور دارند. آلخوکار پانتیه می‌گوید: «سروانتس «من» جدیدی ابداع می‌کند» و اکتاویو پاز در تعریف ادبیات جدید می‌گوید: «ادبیات جدید هم مثل ادبیات گذشته از قهرمانان و اوج و فرود آنان می‌گوید اما آنان را تحلیل هم می‌کند. دن کیشوت، آشیل نیست؛ او در بستر مرگ سخت به کند و کاو در وجدان خود می‌پردازد». به زبان دیگر، رمان مدرن غربی مبتنی بر اندیشه‌های اومانیستی پس از رنسانس است. در واقع از دن کیشوت به بعد است که همزمان با کشفیات جدید در علم و جنبش‌هایی نظیر دین‌پیرایی تقابل انسان با گذشتهٔ خویش آغاز می‌شود و فرزندان این زمانه، رمان مدرن می‌نویسند.

 

شاخصه‌های رمان مدرن

 مهمترین مولفه‌های رمان مدرن از دیدگاه فلسفی هنر عبارتند از: بحران واقع‌نمایی، مرکزیت‌زدایی، آشنایی زدایی، انزوا و ابهام معنایی. از نظر صوری نیز رمان مدرن با قهرمان سنتی، طرح قصه و راوی المپی وداع می‌گوید. کنراد کنست فقدان فضای معنوی و تجلی ارزش‌های اخلاقی را مهم‌ترین شاخصهٔ رمان مدرن می‌داند و معتقد است این رمان‌ها از نظر حال و هوا بسیار متشنج و دارای تضاد هستند. دیگر عبارتی از انجیل و ایمان به انسانیت، که تغییری نکرده باشد، در میان این منجلاب هزل و غرائز پست پیدا نمی‌شود. انسان‌ها به عنوان افرادی نفرت‌انگیز، به عنوان دنباله‌روهایی متوسط، مدیران تازه به دوران رسیده، متقلب و عیاش، شکنجه‌گر و قربانیان دست‌بسته نشان داده می‌شوند.

 

خواننده و رمان

 ویرجینیا وولف می‌گوید: «نخستین گام در عمل خواندن رمان، یعنی تاثیرپذیری تا بیشترین درک، تنها نیمی از فرایند خواندن است. اگر قرار است تا حداکثر لذت را از رمان ببریم، باید به دنبال نیم دیگر باشیم. البته نه با عجله و فوری: منتظر شوید تا غبار خواندن بخوابد، کشمکش و دودلی فرو بنشیند؛ قدم بزنید، صحبت کنید، گلبرگ‌های خشکیدهٔ گلی را بچینید و یا بخوابید. آن‌وقت است که ناگهان بدون ارادهٔ ما، کتاب به سمت ما برمی‌گردد.» رمان مفهومی ذهنی و انتزاعی است. یعنی رمان مبین مفهومی ذهنی است که در نتیجهٔ خواندن رمان‌های بسیار متعدد و کاملا متفاوت شکل گرفته‌است. پس هرگاه سخن از رمان به میان می‌آوریم، لاجرم تعریفی را تعمیم می‌دهیم که هر قدر از بررسی داستان‌های خاص بیشتر فاصله بگیرد، به همان میزان جالب توجه‌تر و کم معناتر می‌شود. در واقع رمان یا رمانس بدون شرکت خواننده و سعی او در تکمیل اثر، هستی نمی‌یابد. به عبارت دیگر تا زمانی که خواننده نتواند یا نخواهد داستان را بر اساس اشاره‌های نویسنده در ذهنش بیافریند، خواندن واقعی صورت نمی‌گیرد. در این صورت، خود داستان خوانده نمی‌شود، بلکه مطالبی دربارهٔ آن خوانده می‌شود. خواندن، هنر خلاقی است و دارای همان شرایط و محدودیت‌هایی است که هر بینندهٔ آثار هنری با قوهٔ خیال خود یک قطعه سنگ، رنگ‌های روی بوم، صدا و سایر چیزهایی را که به خودی خود کاملا بی‌معنا هستند، به اثری صوری و معنادار تبدیل می‌کند. معنی حاصل را تخیل ناشی از نمادها خلق می‌کند و این تخیل باید ابتدا در زمینهٔ کاربرد و معنی نظامی نمادین، فرهیخته باشد. درست همان‌گونه که خود هنرمند فرهیخته شده‌است. خواننده شاید تصور کند که کاملا پذیرا و فاقد قوهٔ تشخیص است و بکوشد تا بدون هرگونه قضاوت و یا دخالتی، دست به تجربه‌ای بزند؛ اما در واقع او مشغول عمل خلاق بسیار فعال و پیچیده‌ای است و دلیل بی‌توجهی او این است که بخش اعظم این عمل در ضمیر ناخودآگاه روی می‌دهد.

 

رمان فارسی

در حقیقت رمان فارسی با رمان سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، به قلم میرزا حبیب اصفهانی آغاز می‌شود. این رمان سرشار است از حقایق تاریخی و اجتماعی عصر قجر، لطایف و بدایع، آداب و رسوم و عقاید ایرانیان و شیوهٔ مملکت‌داری حکام قاجار. محمدتقی بهار می‌گوید: «این رمان به عنوان شاهکار قرن سیزدهم ادبیات فارسی شناخته می‌شود.»

 

تاریخچه رمان در ایران

این نوع ادبی داستان و داستان‌نویسی بر اثر توسعهٔ ارتباط ایران و اروپا در زبان فارسی پدید آمده‌است. و داستان‌نویسی به شیوهٔ امروزی در کشورهای عربی، ترکیه، ایران و هندوستان کمابیش همزمان و در اواخر نیمهٔ دوم قرن نوزدهم باب شده‌است. از موجبات و مقدمات پیدایش رمان در زبان فارسی می‌توان به ورود صنعت چاپ، تاسیس مطبوعات و ترجمه از زبان‌های اروپایی که تحت تاثیر زبان فرانسه و بعدها تحت تاثیر زبان‌های روسی و انگلیسی بوده‌است، اشاره کرد. از رمان‌های این دوره می‌توان به امیرارسلان نامدار، کتاب احمد (نوشتهٔ طالبوف) و سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ اشاره کرد. داستان فارسی امروزی از آغاز قرن بیستم رواج یافت. گرایش‌های ملی‌گرایانه و جست و جوی اساطیر کهن بر داستان‌نویسی این دوره تاثیر گذاشته‌است. در این رابطه می‌توان به آثاری همچون شمس و طغرا، عشق و سلطنت، دام‌گستران، لازیکا، دلیران تنگستان، تهران مخوف، هما، پریچهر، زیبا، جنایات بشر یا آدم فروشان قرن بیستم، دارالمجانین و دسیسه اشاره کرد.

 

رمان مدرن در ایران

رمان مدرن در ایران با صادق هدایت (بوف کور) آغاز می‌شود. سپس با صادق چوبک (سنگ صبور) و هوشنگ گلشیری (شازده احتجاب) ادامه می‌یابد. جریان مدرنیسم پس از پیروزی انقلاب به حاشیه رانده شد و یک دهه بعد دوباره اقبال بدان افزون گردید. هوشنگ گلشیری موثرترین تئوریسین رمان مدرن بعد از انقلاب است که چه با آثار خود چون رمان‌های آیینه‌های دردار و جن‌نامه و چه با درس‌های داستان‌نویسی خود، برخی نویسندگان جوان را به این مسیر سوق داد. رمان‌های نوشدارو (علی موذنی، ۱۳۷۰)، سمفونی مردگان (عباس معروفی، ۱۳۶۸)، نقش پنهان (محمد محمدعلی، ۱۳۷۰)، نیمهٔ غایب (حسین سناپور، ۱۳۷۸) و دل دل‌دادگی (شهریار مندنی‌پور، ۱۳۷۷) از جمله نمونه‌های برجسته رمان مدرن در این دوره هستند.

رمان مدرن فارسی پس از انقلاب عمدتا به نقد وضعیت فرهنگی و سیاسی موجود در جامعه می‌پردازد. رویکرد اصلی جریان مدرن، همچون رئالیست‌های سنتی رویکردی انتقادی است با این تفاوت که موضوع انتقاد آنان نه نظام سلطنتی پیش از انقلاب، بلکه وضعیت سیاسی حاضر است. مهمترین تفاوت مدرنیسم داخلی با مدرنیسم غربی در همین تفاوت نگرش به تحولات اجتماعی نهفته‌است. مدرنیسم غربی با کناره‌گیری از واقعیت بیرونی، به ذهنیت‌گرایی افراطی پناه می‌برد و هیچ‌گونه مسئولیت اجتماعی یا نقش اصلاح‌طلبی برای خود قائل نیست. اما نویسندهٔ مدرنیست داخلی که نمی‌تواند خود را از دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی روزانه رها سازد، رویکرد انتقادی اسلاف رئالیست خود را البته با تکنیک‌های روایت ذهنی مدرن در عرصه‌های اجتماعی دنبال می‌کند. و بدین ترتیب احساس می‌کند به مسئولیت اجتماعی و ایدئولوژیک خود عمل کرده‌است. رمان مدرن فارسی علی‌رغم آن‌که فرمی مشابه آثار مدرن غرب دارد، نگاه سنتی خود را به موضوعات حفظ می‌کند. روح و اندیشه ذاتی رمان غرب مبتنی بر نیست‌انگاری اومانیستی است و درک این اندیشه مستلزم آشنایی و انس عمیق نویسنده با ادبیات غرب است؛ اما این حس و حال اومانیستی هیچ‌گاه در نویسندگان داخلی به کمال یافت نشده‌است و به همین صورت نوعی دوگانگی و تضاد در صورت و محتوای رمان مدرن فارسی قبل و بعد از انقلاب وجود دارد. نویسندگان رمان مدرن در نقد هنجارهای ناشی از نوعی تفکر دینی عمدتا به دو مضمون می‌پردازند. نخست ستیز سنت و مدرنیته در قالب جنگ پدران و پسران و دوم نقد برخی از ارزش‌های اخلاقی رایج؛ گفتمان رمان مدرن فارسی در واقع همان گفتمان صادق هدایت در بحث تجدد و عقب‌ماندگی است که این‌بار فاقد صراحت است.

 

رمان زنانه

در بوف کور دو شخصیت زن وجود دارند. یکی زنی اثیری با چشم‌های جادویی و اندام اثیری و دیگری زنی لکاته و بدکاره. بعد از هدایت نیز نویسندگان بسیاری بوده‌اند که با سبک و تکنیک مدرن نوشتند اما آن‌ها نیز برای شخصیت زن داستان خود، همین دو شخصیت را انتخاب کردند. سیمین دانشور اولین زنی است که در رمانش سووشون، این نگاه سنتی به زن را شکسته‌است. زری شخصیت اصلی کتاب، زنی است با ترس‌ها و تنهایی‌هایش که به تدریج در خلال داستان تحول پیدا می‌کند؛ گرچه او در ابتدا زنی ترسو و محافظه‌کار است، اما در پایان به زنی شجاع بدل می‌شود. این نگاه منجر به شکل‌گیری نوع جدیدی از رمان در ایران شده‌است که به رمان زنانه مشهور است. موضوع اصلی رمان‌های زنان بر محور مسائل خود آنان دور می‌زند. به نظر آن‌ها رمان بهترین محمل برای بروز دنیای درونی، تنهایی، دردها و رنج‌های آنان است و می‌تواند آنان را در راه احقاق حقوق خود یاری کند.زنان رمان‌نویس به سختی تلاش می‌کنند تا هویت خویش را در زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و به ویژه ادبی ابراز کنند. جوایزی که در سال‌های اخیر به دست آورده‌اند، نشانهٔ قابلیت و سعی و تلاش آنان است. پیش از انقلاب زنان رمان‌نویس اندکی وجود داشتند اما پس از انقلاب به تعداشان افزوده شده‌است. اکنون حدود پنجاه زن رمان‌نویس وجود دارند که بیش از نیمی از آن‌ها تحصیل‌کرده هستند. از میان آن‌ها می‌توان به زویا پیرزاد، فریبا وفی، سپیده شاملو و دیگران اشاره کرد.

منبع: ویکی‏پدیا

***

 

نقل از: دفتر پنجم شورای نویسندگان و هنرمندان، تهران – زمستان 1360

 

درباره‏ی ماشين بغرنج «رمان»

 

حالا كه عمري را گذرانده‌ام، به اين نتيجه رسيده‌ام، كه «رمان» يكي از مهمترين محصولات معنوي است كه انسان‌ها مي‌آفرينند. (يا توليد مي‌كنند).

وقتي سراپاي اين نوشته ی كوتاه را حوصله كنيد و بخوانيد، آنوقت به مطلبي كه مي‌خواهم بگويم،‌بهتر توجه خواهيد كرد.

مقصودم از «رمان» داستان طولاني است بويژه درباره ی زندگي يك يا چند قهرمان (پرسوناژ) اصلي كه با شركت آنها تابلو پهناوري از زندگي عملي و روحي ترسيم مي‌شود. روشن است كه يك رمان بايد خوب باشد و رمان بد مفت نمي‌ارزد ولي يك رمان خوب را هر كسي هم كه نويسنده است (تا چه رسد به غيرنويسنده) نمي‌تواند بنويسد. براي اين كار قريحه و تمرين خاصي لازم است و آنهم قريحه ی قوي و تمرين زياد.

شايد لازم است كه نويسنده بويژه از ديده‌ها و از سر گذرانده‌هاي خود بنويسد، تا مطالب را خوب لمس كرده باشد، و قادر باشد، به اتكاء قريحه ی خود، آن را خوب بيان كند.

رمان خوب بايد چارچوب تاريخي معيني داشته باشد؛ يعني معلوم باشد:

ـ در كدام كشور، كدام شهر يا روستا، در كدام خانه؛

ـ در كدام دوران تاريخي، رويدادهاي رمان مي‌گذرد.

رمان خوب بايد «مسئله »ی مطروحه ی روشني را در مطاوي خود حائز باشد (مسئله يا مسائل). اين مسئله يا مسائل مي‌توانند:

● مسائل اجتماعي،

● يا مسائل فردي ـ خانوادگي باشند.

اين بسته است به ديدگاه نويسنده.

من از رمان‌هاي تخيلي علمي يا قصه‌هاي سمبوليك صحبت نمي‌كنم. نه اينكه آنها را قبول نداشته باشم. نه! تنها موضوع صحبت ما در اين نوشته اين نوع رمان‌ها نيست. در اينجا ما از رمان‌هاي ره‌آليستي يعني رمان‌هاي راوي واقعیات سخن مي‌گوئيم.

رمان را بايد نويسنده در سن‌هايي بنويسد كه تجارب حياتي، اخلاقي و عاطفي فراواني اندوخته است. آدمها و حوادث زيادي ديده است و ديگر به آنجا رسيده است كه ديگ اندرونش در جوش است. يا به بيان ديگر:

رمان بايد زماني نوشته شود كه دردي، پيامي، نيازي، نوعي فشار دروني نويسنده را وامي‌دارد سخن گويد. نايِ ‌روانش از نواهاي شنيدني گونه‌گوني سرشار است.

رمان‌نويس بايد روايتگر شيرين‌سخن باشد. همه چيز را ديده باشد. حتي بتواند دسته ی در را كه مي‌چرخد با عاطفه و محيط و لطف معيني جور كند. در رمانش فضا باشد. رمانش برق داشته باشد و آدم را بگيرد. حرارت داشته و آدم را گرم كند. جاذبه داشته باشد و آدم را بكشد. بتواند بي‌رحم باشد و زندگي را با تمام قساوتش، و بتواند گستاخ باشد و زندگي را با تمام وقاحتش نشان دهد. و زندگي انسان‌ها و عصرها عجيب گوناگون است.

از آن جهت من رمان را يكي از مهم‌ترين محصولات معنوي مي‌دانم كه توليدش مانند ساختن يك كاخ، يك دژ بزرگ، يك كاتدرال، يك دستگاه «سنكروفازوژون»، يك زيردريائي «آلفا»، يك «ايستگاه مداري»، دشوار است.

اينهمه آدم با روان خاص خود،‌با گفتار خاص خود، با سرنوشت خاص خود در پيوندهاي گوناگون، در روندهاي گوناگون، اين همه مناظر، حالات روحي، لباس، اثاث، خانه، شهر، سفر، تصادف‌هاي عاطفي و غيره را روي كاغذ آوردن، تكنيك بسيار دشواري است. كار هر كسي نيست. هوش، نگاه تيز، زبان غني، قدرت تخيل،‌نيروي نقالي لازم است.

رمان گاه از زندگي بمراتب بغرنج‌تر است.

در زندگي خيلي نهرها هرز مي‌رود و به مرداب گاوخوني مي‌ريزد و گاه سراپاي زندگي مانند درختي است سترون. زندگي مملو است از تصادف‌هاي بي‌ربط، مملو از خلاءها. مملو است از گسستگي‌ها و در آن هميشه منطق پي‌گيري نيست. ساعات و روزهاي فراواني در زندگي تهي مي‌رود. حرف‌هاي زيادي عبث زده مي‌شود.

در رمان نمي‌تواند اين‌طور باشد: هر تار و پود و هر گره و هر نقش و هر حاشيه و هر متن،‌همه و همه در پيوند رويدادي و در ارتباط فكري و فلسفي با همند. رمان نوعي بازتاب قراردادي و مصنوعي زندگي است. نوعي فشرده ی معنامندِ زندگي است.

البته شط زندگي بسيار عريض است و جوي رمان بسيار تنگ. بازيگرانِ ولو كوتاه مدتِ زندگي، دهها هزارند و در رمان به صدها نمي‌رسند. لذا رمان‌نويس مي‌تواند قهرمانان خود را به هم پيوند دهد و رويدادها را ببافد. آنجا عشقه‌هاي خودروست و اينجا ابريشم‌هاي تافته و بافته.

ولي اهميت رمان به‌عنوان يكي از مهم‌ترين محصولات معنوي انساني در اين نيست.

در آنجاست كه برخلاف مباحث علم و حوادث عمل روزانه، جغرافياي زندگي را نه به‌شكل جدا جدا، بلكه يكجا و در همه ی حالاتش عرضه مي‌كند: فلسفه، سياست، اخلاق، سبكِ كار، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، علم، تاريخ، ادب، مبارزه، سفر و بسيار چيزهاي ديگر در اين نوشداروي جادوئي با هم مزج شده‌اند و رمان‌نويس بايد گنجي از دانش با خود داشته باشد تا از عهده ی كار برآيد.

لذا رمان‌نويس بايد مانند تولستوي، ديكنس، بالزاك، هوگو، زولا، تورگه‌نف، دستويوسكي، فرانس، گركي، رمان‌رلان، همينگوي و امثال آنها، هم كله باشد و هم قلب باشد؛ كله و قلب استثنائي.

از اين جهت من بدون آنكه با رمان‌هاي خيالي، نمادي، رويايي، فراسوئي مخالف باشم (ابداً و بداً) رمان‌هاي واقع‌گرايانه ی روشن را دوست دارم كه مسئله ی مهم براي آنها اصل حرفي است كه مي‌خواهند بزنند و نه آن‌طوري كه مي‌خواهند اين حرف‌ها را بزنند. وقتي از همان صفحات اول حس مي‌كنم كه رمان‌نويس چيزي را كه در پي وصف آنست كارشناسانه و پيشداورانه نمي‌شناسد و ادراكش از زندگي ماوراء عادي نيست،‌سرد مي‌شوم. بايد حس كنم كه اين يك غول است: آنچيزي را مي‌بيند كه من نمي‌بينم. آنچيزي را مي فهمد كه من نمي‌فهمم و قادر است مرا به درون گردباد سحرآميز خود بكشد و دروازه‌هاي دنياهاي ناشناسي را به رويم بگشايد.

حالا اين كار را با چه شيوه بيان و تأليف انجام مي‌دهد، اين ديگر كار اوست. يكي از قصه‌نويس‌هاي ما در سال‌هاي بيست خيلي شيفته ی «تكنيك» بود. دنبال اين «مد» مي‌گشت كه حالا مثلاً مرسوم شده كه گسترش حوادث رمان از خلال «گفتگو» انجام گيرد. يا حالا مرسوم شده كه سه بعد زماني «حال» و «گذشته» و «آينده» را قاطي مي‌كنند و يا تكنيك يوناني «كر» و شركت افراد از كنار دوباره احياء شده و يا رمان ديگر قهرمان ندارد. «قهرمان‌زدائي» شده و اصل زيبائي در آن مراعات نمي‌شود و مي‌توان از همه پليدي‌هاي نفرت‌آور در آن سخن گفت و غيره.

نگارنده با تنوع سبك‌ها، كليدها، شيوه‌ها، تكنيك‌ها صد در صد موافقم و تنها موافق نيستم كه اين اصل مطلب است. با كدام «آچار» اين پيچ را بايد باز كرد؟ اين ديگر وابسته است به تشخيص استاد. آچار كل وجود ندارد. نه در علم و نه در هنر. اساس رمان‌نويسي به هيچ وجه در تكنيك اين كار نيست؛ با همه ی اهميت فراواني كه تكنيك داراست. اساس در كالبدشكافي زندگي است و اين كالبدشكافي از كالبدشكافي مهم‌ترين جراح به‌مراتب دشوارتر است، زيرا او با «سكالپل» واقعي پوست و گوشت واقعي يك بدن را مي‌شكافد، ولي اين با وسايل منطقي و هنري بايد پرده‌هاي ناشناخته يك دستگاه بغرنج اجتماعي را بشكافد و آنرا واگسترد.

در كشور ما اخيراً برخي نويسندگان ما خود را علی‌رغم تب و تاب عصري حوصله‌سوز و عصب‌شكن به‌سوي نگارش رمان‌هاي بزرگ كشانده‌اند مانند «كليدر»، «همسايه‌ها» (كه اميد است تكميل شود) و امثال آنها.

ولي محصول هنوز بسيار كم است. عرصه‌هاي ناكافته و ناشناخته بسيار بسيار زياد است.

مثلاً ما به رمان‌هايي نياز داريم كه دوران پهلوي، بويژه 20 سال اخير را نشان دهد.

اين كار آساني نيست. في‌المثل چگونه كساني مانند هژبر يزداني، رحيمعلي خرم، حاجي برخوردار، القانيان، ثابت پاسال و امثالشان به‌وجود آمدند؟ آنها تبلور چه رويدادهاي پيش و پسِ پرده، چه حوادث اجتماعي و رواني، چه نحوه ی زندگي در چارچوب خصوصي هستند؟ يا مثلاً زيبائي‌ها، امجدي‌ها، آرش‌ها چه موجوداتي بودند؟ در درون خانواده ی پهلوي چه مي‌گذشته؟ اعتصاب كوره‌پزخانه يا تاكسي‌رانها چطور به‌راه افتاد؟ در ارتش و پليس چه مي‌گذشت؟ نقش محافل فراماسوني و صهيوني و نظاير آن چه بوده؟

آنچه كه تاكنون در اين زمينه‌ها نوشته شده قريب به هيچ است، زيرا كار به تحقيق، پرونده، بررسي، فكر، سند، شناخت، علاقه ی عاطفي، قدرت توصيف و غيره نياز دارد و كار، كار هر كس نيست. شايد لازم است كسي به يكي از اين كارها بپردازد كه به دلايلي از آن كار اطلاعات نزديك و ويژه‌اي دارد.

پيش از انقلاب و در انقلاب، در ايران رخدادهاي اجتماعي ـ خصوصي شگرفي گذشته است. هنر نشان دادن عام است در خاص. يعني هنر به حربه ی تعميم ويژه ی خود كه «تيپ‌سازي» نام دارد مجهز است.

رمان‌هايي كه بتواند از گدا تا شاه «تيپ» را با مختصات واقعيش در عرصه‌ها و زمان‌هاي مختلف، به صحنه بياورند، مي‌لرزانند، بسيج مي‌كنند، به فكر وامي‌دارند، سند جاويدان ايجاد مي‌كنند. هيچ كتاب خشك علمي و اجتماعي جاي آن‌ها را نمي‌گيرد زيرا از نيروي عاطفه‌آميز تمثيل استفاده مي‌كنند و تمثيل داراي قوه ی جادوئي بزرگي براي اقناع است.

بگذار نويسندگان با قريحه ی ما در اين جاده ی سنگلاخي طولاني و دشوار گام بردارند و به‌تدريج به جايي برسند كه بايد برسند.

زندگي در همه ی گوشه و كنارش يعني كوشش و پيكار.                           احسان طبری

 

 

 

هومئوپاتی، Homeopathy i/ˌhoʊmiˈɒpəθi/ (همیوپاتی یا هومیوپاتی) یا همسان‌درمانی

 

 

 

هومئوپاتی، Homeopathy i/ˌhoʊmiˈɒpəθi/ (همیوپاتی یا هومیوپاتی) یا همسان‌درمانی (ترکیب دو کلمه یونانی hómoios ὅμοιος "مشابه" + páthos πάθος "بیماری") . بنا به ادعای طرفداران آن، هومیوپاتی یک روش درمانی است که باتحریک سیستم ایمنی بیمار با داروهای هومئوپاتی، فرد را به سمت بهبودی سوق می‌دهد. بر پایه اصول نخستین هومیوپاتی هر ماده‌ای که دربدن تندرست یکسری نشانه‌های بیماری ایجاد کند درصورت تجویز به فرد بیمار باهمان علایم، (با مقادیر بسیار کمتر دارو) بیماری وی را درمان خواهدکرد، البته به شرط آنکه نشانه‌های موجود در بیمار و نشانه‌هایی که آن ماده دارویی می‌تواند ایجاد کند، تا حد ممکن همانند باشد. بهترین مثال برای این قانون، "واکسیناسیون" می باشد که در آن از ویروس و یا میکروب مشابه و یا ضعیف شده همان بیماری برای ایجاد ایمنی و یا درمان آن استفاده می شود. خصوصیات روحی و عصبی جایگاه ویژه‌ای در درمان هومیوپاتی دارد. اگرچه بیمار تنها برای یک درد جسمی به پزشک هومیوپات مراجعه کرده‌است، ولی باید واقعیت‌های روحی، عاطفی و عصبی خود را با پزشک درمیان بگذارد. مبلغین این روش چنین اظهار می‌کنند که هر بیماری که نیروی حیاتی وی از میان نرفته باشد می‌تواند از هومیوپاتی انتظار بهبود داشته باشد. با نگرش به اینکه هومیوپاتی با تحریک سیستم ایمنی بدن عمل می‌کند، چنانچه این سیستم و ساختار بدن دچار نابودی برگشت ناپذیر شود امید به بهبود کاهش می‌یابد. هومیوپاتی یعنی همانند بیماری و به تعبیری دیگر درمان با همانند، یا درمان بدست عامل همانند بیماری است. مهم‌ترین ویژگی این روش درمانی نگرش کلی به انسان‌ها از دید جسمی، روانی و احساسی است. با این حال بعضی از تحقیقات علمی اثری فراتر از شبه داروها را برای داروهای هومئوپاتی قائل نشده‌اند. از سوی دیگر تحقیقات علمی دیگری نیز ارائه شده اند که مؤید تاثیر داروهای هومیوپاتی می باشند.[

این روش درمانی در سال ۱۸۱۰م توسط پزشک نابغه آلمانی "ساموئل هانمن" معرفی شد. وی در طول سالها تلاش بی وقفه توانست هومیوپاتی را توسعه دهد و از آن در درمان بیماریها استفاده کند. نتیجه تلاشهای او در کتابی به نام Organon of Medicine (ارغنون پزشکی) که حاوی تمام اصول هومیوپاتی و روش درمان به این شیوه می‌باشد، آورده شده و شش بار توسط وی تکمیل و به روز شده‌است. داستان کشف هومیوپاتی توسط هانمن از آنجا آغاز می شود که وی در حال ترجمه کتاب داروشناسی دکتر کولن، استاد دانشگاه ادینبورگ بود که به این جمله برخورد می کند که در آن علت تاثیر داروی گنه گنه در درمان مالاریا را به قابض و تلخ بودن آن نسبت می دهد. وی این استدلال را نمی پسندد و برای درک نحوه تاثیر گنه گنه شروع به خوردن مقادیری از آن می کند و با تعجب می بیند که علائم مالاریا در وی ظاهر می شوند. وی با تکرار مشاهدات و آزمایشات خود به این نتیجه می رسد که هر ماده‌ای که بتواند علایم بیماری را در یک فرد سالم ایجاد کند می‌تواند همان علایم را در فرد بیمار، درمان نماید و به این اصل مهم هومیوپاتی دست می یابد که همواره مشابه، مشابه را درمان می‌کند.

 پس از او دانشمندان بسیاری در تکامل هومیوپاتی نقش داشته‌اند که می‌توان از دکتر بونینگ هاوزن، دکتر جیمز تایلر کنت، د. ویلیام بوریکه، د. فاتاک و دانشمندان معاصر د. راجان سانکران از هند، د. جرج ویتولکاس از یونان (برنده جایزه نوبل آلترناتیو) و دکتر مسعود ناصری از ایران نام برد.

 

قانون اول همیوپاتی

در هومیوپاتی هیچ دارویی وارد فارماکوپه هومیوپاتی نمی‌شود مگر اینکه ابتدا گزارشات توکسیکولوژی مربوط به آن دارو بررسی شده و علاوه بر آن در شرایط امن بر روی افراد سالم آزمایش شود. این مسئله باعث می‌شود که تاثیرات فیزیولوژیک یک دارو بر فرد سالم در مورد هر دارو کاملا شناخته شده باشد.

 

وضعیت قانونی هومیوپاتی

هم‌اکنون از هومپوپاتی درشبکه‌های درمانی بسیاری از کشورهای جهان به عنوان یکی از روش‌های درمان بیماری‌ها استفاده می‌شود و دارای مراحل آموزش اکادمیک می‌باشد. سازمان غذا و داروی آمریکا ‪ FDA کلیه داروهای هومیوپاتی را تحت عنوان فارماکوپه هومیوپاتی آمریکا " به‌رسمیت شناخته‌است. این روش درمانی در کشورهای انگلستان، آلمان، فرانسه، هلند، سوئد، کانادا، آمریکا، هندوستان، پاکستان، برزیل و بسیاری از دیگر کشورها خدمات درمانی به بیماران ارایه می‌دهد. سازمان جهان بهداشت " در کتابی تحت عنوان وضعیت حقوقی طب مکمل/سنتی در جهان به تفصیل راجع به جایگاه هومیوپاتی در نظام بهداشتی کشورهای مختلف توضیح می‌دهد.

 یکی از سازمان‌های بزرگ بین‌المللی در زمینه هومیوپاتی جامعه بین‌المللی پزشکان هومیوپات " است که ایران نیز عضو آن می‌باشد. در ایران نیز شورای عالی ارزشیابی وزارت بهداشت در سال ۱۳۷۴ هومیوپاتی را به عنوان یک روش درمانی مورد تایید دانست. در سال ۱۳۷۷ وزیر بهداشت وقت دستور العمل تعیین تکلیف پزشکان شاغل به هومیوپاتی را به واحدهای تابعه ابلاغ کرد و در سال ۱۳۸۱انجمن هومیوپاتی ایران " تشکیل شد و هم اکنون مشغول به کار است. این انجمن با همکاری وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی و سازمان نظام پزشکی برای ساماندهی هومیوپاتی در کشور تلاش می‌کند.

 

داروهای هومیوپاتی

این داروها اکثراً منشا طبیعی دارند که بیش از ‪ ۷۰درصد از گیاهان، ‪ ۲۰درصد از عناصر کانیها و مواد طبیعی و مابقی از منشا حیوانی تهیه می‌شوند.

 داروهای هومیوپاتی با طیف وسیعی از رقت دارو (رقیق کردن دارو) تجویز می شوند. در اکثر موارد داروها با رقتهای بسیار بالا تجویز می شوند ولی رقتهای پایین و حتی خود عصاره اولیه دارو (محلول مادر) نیز در مواردی کاربرد دارند. این مطلب بیانگر این موضوع است که استفاده از رقتهای بالا (که اکثر انتقادهای موجود به هومیوپاتی به دلیل این موضوع است) جزو اصول هومیوپاتی نمی باشد و شیوه های متنوعی جهت تهیه وتجویز داروهای هومیوپاتی وجود دارد و گروهی از هومیوپات ها تنها داروهای با رقت پایین (زیر عدد آووگادرو) را تجویز می کنند.

ساموئل هانمن

 

 ساموئل هانمن "بنیان گذار هومیوپاتی" نیز در ابتدا با داروهای خام (رقیق نشده) بیماران را درمان می کرد وسپس به تجربه دریافت که رقیق کردن داروها (با شیوه خاص خودش) می تواند تاثیر بهتری از نظر درمانی و درضمن عوارض کمتری داشته باشد.

 اخیرا تحقیقات متعددی انجام شده که تاثیر داروهای با رقت بالا را تایید کرده اند که مشهورترین آنها توسط "لوک مونتانیه" ویرولوژیست معروف فرانسوی "کاشف ویروس ایدز و برنده جایزه نوبل" انجام شده است.

 

نحوهٔ تهیهٔ داروهای هومیوپاتی

روشهای مختلفی جهت تهیه داروهای هومیوپاتی وجود دارد و همان طور که در بالا ذکر شد حتی در مواردی از محلول مادر جهت درمان استفاده می شود و لیکن رایج ترین روش تهیه داروها روش سنتیمال (centimal)می باشد که در آن در هر مرحله از رقت یک به صد استفاده می شود که به شرح زیر می باشد.

 مادهٔ مورد نظر را درون الکل ۶۰٪ می‌ریزند و در طی دو هفته آن را از صافی عبور می‌دهند. به مادهٔ بدست آمده، محلول مادر می‌گویند. برای کم کردن و در واقع از بین بردن مواد سمی آن، از محلول مادر یک قطره (cc ۱) برداشته و در ۹۹ قطره (۹۹ cc) آب می‌ریزیم. با این کار، محلول ۰٫۰۱ بدست می‌آید. دوباره یک سی سی از این محلول را در ۹۹ سی سی آب می‌ریزیم و این بار محلول ۰٫۰۰۰۱ بدست می‌آید.

 بین هر مرحله رقیق سازی، شیشه حاوی محلول را به تعداد ۱۰۰ الی ۲۰۰ بار با تکانهای شدید ضربه‌ای به هم می‌زنیم. این عمل در تهیه داروهای هومیوپاتی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و تنها با رقیق کردن نمی‌توان به قدرتهای بالاتر دست یافت.

 اگر به رقیق کردن محلول تا ۱۲ بار ادامه دهیم، محلول ۱۰ به توان منفی ۲۴ به دست می‌آید که از عدد آووگادرو کوچک‌تر می‌شود. که این بدین معنی ست که حتی یک مولکول از این ماده در محلول وجود ندارد.

 این عمل را تا ۶ ، ۱۲ ، ۳۰ ، ۱۰۰ و یا ۱۰۰۰ بار تکرار می‌کنند و جالب اینجاست که هر چه محلول رقیق تر می‌شود، خاصیت دارویی آن قوی تر می‌شود.

 هر چند که این موضوع موجب می‌شود که بسیاری به هومیوپاتی به دیده تردید بنگرند.

 داروهای هومیوپاتی به علت خواص خاص خود ممکن است در شرایط خاصی بی اثرشوند:مثل سرما و گرما ی زیاد. محیط نقش موثری در خراب شدن داروها دارد. از سوی دیگرقرار گرفتن در میدان مغناطیسی وسایل برقی نیز در بی اثر شدن دارو نقش دارند. نور زیاد و مستقیم خورشید نیز از عوامل موثر شناخته شده‌است. عطر و ادوکلن نیز نباید در کنار داروهای هومیوپاتی نگهداری شوند.

 

جیمز تیلور کنت

منبع: ویکی‏پدیا

آیورودا (به سانسکریت: आयुर्वेद به معنی «علم زندگی») یک علم باستانی و کهن

 

Dhanvantari-at-Ayurveda-expo.jpg

Ayurveda

آیورودا

آیورودا (به سانسکریت: आयुर्वेद به معنی «علم زندگی») یک علم باستانی و کهن است که در ایران ریشه داشته[نیازمند منبع] اما هم اکنون بیشتر در هند مرکز توجه‌است، اگر چه در کشورهای دیگر نیز در قالب طب جایگزین استفاده می‌شود. در آیوردا از گیاهان طبی، ماساژ و یوگا برای درمان بیماران استفاده می‌شود.
آیورودا از تعالیم هندو و بودا تاثیر زیادی گرفته‌است، اما در اصل و ریشه یک دانش آریایی است که در ایران باستان وجود داشته و سپس به شمال هند منتقل شده‌است. یکی از مفاهیمی که از این طریق به آیورودا راه یافته مفهوم «تعادل» است، که بر اساس آن مقابله با نیازهای طبیعی باعث از بین رفتن تعادل در بدن و ایجاد بیماری می‌شود.
 
توصیه به رژیم‌های غذایی جایگاه ویژه‌ای در آیوردا دارد. هم‌چنین بهداشت — هم‌چنان که یکی از ارکان مذهبی هندویان است — در آیوردا از اهمیت زیادی برخوردار است. آیورودا یک واژه سانسکریت است و به معنای علم زندگی است. ودا نام اولین کتابی است که به انسان‌ها از جانب خداوند نازل شده‌است اما تا کنون به درستی مشخص نشده توسط چه کسی به زمین فرستاده شده‌است. تعالیم آیورودا بر اساس چند بخش از کتاب آسمانی ودا مثل ریگ ودا می‌باشد. آیورودا تنها سیستم طبی است که هدف آن از طبابت و تعلیم رسیدن به خدا است. یک دانش همه جانبه که شامل جیوتیشا (علوم کیهانی)، داروسازی، آزمایش طبی، طب سوزنی، ماساژ، جراحی، گیاه پزشکی، دامپزشکی و هر آنچه مربوط به طب باشد است. آیوردا به چند دلیل علمی مقدس به شمار می‌آید و در دانشگاه‌های هندوستان به عنوان یک رشته پزشکی جامع و کامل در حال تدریس است. به پزشک آیورودایی، آیورودیک یا ویــد می گویند. در ایران هنوز علم آیورودا در سال‌های اخیر مورد توجه پزشکان قرار نگرفته‌است و متاسفانه وزارت بهداشت علوم دیرینه سرزمین ایران را مورد تحقیق و پژوهش قرار نمی‌دهد و به همین علت مجوز فعالیت به این نوع پزشکان اعطا نمی‌شود ولی در کشور هند پزشکان آیوردی هم حق ویزیت بالاتری داشته و هم مدرک معتبر دارند و نیز مورد اعتماد عموم مردم واقه می‌شوند. بیماری در آیورودا با عنوان روگا مطرح می می‌شود.

 

 

منبع: ویکی‏پدیا

***

ayurveda

 

فرشته فرخی
 
آیورودا یکی از شاخه‌های طب مکمل است که قدمت نخستین متون علمی آن به قرن پنجم پیش از میلاد باز می‌گردد. این شاخه طبی به مرور زمان و طی قرون به وسیله دانشمندان علوم طبیعی تکامل یافته است.
متخصصان آیورودا معتقدند، بیماری نتیجه طبیعی عدم توازن در اندام‌های مختلف بدن است. بر اساس تعالیم آیورودا، سلامت و شادمانی روال عادی و طبیعی زندگی است و برای حفظ و نگهداری آن باید از رژیم غذایی خاص، گیاهان دارویی، مدیتیشن، یوگا و تمرینات تنفسی (پرانایاما) استفاده کرد.
متخصصان آیورودا، برقراری توازن در بدن و بهره‌گیری از شیوه‌های صحیح زندگی را محور اصلی درمان می‌دانند و معتقدند؛ زندگی در سلامت و تعادل، کلید عمر طولانی و عاری از بیماری است. بر اساس این دیدگاه، رژیم غذایی نامناسب، احساسات منفی و استرس، از عمده‌ترین عوامل ایجاد عدم توازن به شمار می‌روند. استرس موجب تولید سمی در بدن می‌شود که تنها راه چاره آن، تغییر در روش زندگی است. معالجات آیورودا شامل رژیم‌های غذایی، ماساژ با روغن‌های گیاهی، حجامت و استفاده از ملین‌ها است. یکی از روش‌های درمانی متعارف در آیورودا، ریختن روغن‌های خاص به روی پیشانی بیمار است. این روش را شیرودهارا می‌نامند.
مهم‌ترین درس آیوردا به عنوان دانش زندگی این است که سلامت انسان به نحوه زندگی و رفتار او بستگی دارد. هنگامی که انسان عاقلانه تصمیم‌گیری می‌کند؛ طبیعت، پاداش او را به شکل سلامتی و خوشبختی می‌دهد. در این غیر این صورت زندگی بدون توازن و بی‌خردانه منجر به بیماری می‌شود. آیورودا، سلامت را وضعیت طبیعی بدن می‌داند و معتقد است، طبیعت تمامی احتیاجات مورد نیاز برای حفظ آن را در اختیار انسان قرار داده است.
مطابق فلسفه آیورودا، همه چیز در این جهان از پنچ عنصر اساسی تشکیل شده است. آب، آتش،‌هوا، زمین و فضا (اتر). بسته به این که کدام یک از این عناصر در ساختار موجودات غالب باشد، آن را به عنوان جزء اصلی تشکیل‌دهنده آن موجود می‌شناسیم. این عناصر با هم ترکیب می‌شوند و سه خصلت عمده واتا، پیتا و کافا را به وجود می‌آورند.
«واتا»ها معمولاً لاغر هستند، پوستشان خشک و دارای چروک است. در عین این که از خلاقیت فکری و توانایی ذهنی بالایی برخوردارند، از ضعف قدرت تصمیم‌گیری رنج می‌برند. این گروه در گفتار و حرکت بسیار سریع هستند. از سایر ویژگی‌های این گروه می‌توان به عصبانیت، اضطراب، استعداد ابتلا به بی‌خوابی، آرتریت، ذات‌الریه و یبوست نام برد.
«پیتا»ها، اندامی متناسب، پوست چرب و اشتهای زیادی دارند. این افراد معمولاً به سرعت نسبت به وقایع اطراف خود عکس‌العمل نشان می‌دهند و مستعد ابتلا به تب و بیماری‌های التهابی می‌شوند.
«کافا»ها، خونسرد، بخشنده و خوش‌برخورد هستند. علاقه‌ای به ورزش و تحرک ندارند و اغلب از اضافه وزن رنج می‌برند. به آرامی حرکت می‌کنند و غذاهای چرب و پرنمک را دوست دارند. این گروه استعداد ابتلا به سرماخوردگی، عفونت سینوس و دیابت دارند.
هر یک از این سه گروه احتیاجات غذایی خاصی دارند و نیازمند برنامه و شیوه زندگی متفاوتی هستند؛ که عدم توجه به آن موجب بروز بیمای‌های خاص در هر یک از آن‌ها می‌شود. متخصصان طب آیورودا با توجه به سرشت یا «دوشا»‌ی بیمارانشان برای آ‌ن‌ها دارو تجویز می‌کنند.
مطالعات گوناگون اثرات مفید آیورودا در درمان بیماری‌ها را به اثبات رسانده است. تحقیقاتی که در سال ۱۹۹۰ انجام شد، نشان داد که عصاره گیاه دارویی به نام جینما سیلوستر که توسط متخصصان آیورودا تجویز می‌شود جهت کنترل افزایش خون مبتلایان به دیابت موثر است. همچنین نتایج تحقیق دیگری که در سال ۱۹۹۵ به روی ۶۰ بیمار مبتلا به پارکینسون انجام شد، حاکی از تاثیر داروی HP-۰۰۲ (که در طب آیورودا به کار می‌رود) در کاهش و کنترل علایم بیماری پارکینسون بوده است. بررسی‌های دیگر، اثر دارویی را که در طب آیورودا برای کاهش کلسترول و تری‌گلیسرید به کار می‌رود کاملاً مشخص ساخته است.

 

The three doṣas and the 5 elements from which they are composed.

 

 

 

ناحیه ای که از کشوری جدا شده و خاک بیگانه انرا فراگرفته باشد

 

(Fig. 1) C is A's enclave and B's exclave
 
 
(Fig. 2) C is an exclave of B, but not an enclave of A since it also shares a border with D
 

 

An enclave is a territory entirely surrounded by another territory.
 
An exclave, on the other hand, is a territory legally or politically attached to another territory with which it is not physically contiguous.
 
These are two distinct concepts, although many entities fit both definitions. In Fig. 1 at right, C is an exclave of B, and is also an enclave within A. If C were independent it would be an enclave but not an exclave. In Fig. 2 at right, C is again an exclave of B, but is not an enclave, because it has boundaries with more than one entity.

Position of Lesotho within South Africa

Enclaved countries
Some enclaves are countries in their own right, completely surrounded by another one, and therefore not exclaves. Three such sovereign countries exist:
 The republic of San Marino, an enclave in Italy, though it historically claimed land to the Adriatic Sea.
 Vatican City, an enclave in the city of Rome, Italy.
 The Kingdom of Lesotho, an enclave in South Africa.
 
The principality of Monaco is not an enclave, although it only borders on France, because it also possesses a coastline and thus it is not completely surrounded by another country.

 

 

نخجوان

 

exclave


ناحیه ای که از کشوری جدا شده و خاک بیگانه انرا فراگرفته باشد.


Enclave


ناحیه‌ای که‌ حکومت‌ کشورهای‌ بیگانه‌ انرا کاملا احاط‌ه‌ کرده است.


 

آندورا (به کاتالان: Andorra) کشور کوچک و مستقلی است که درکوه‌های پیرنه بین دو کشور فرانسه و اسپانیا

کشورهای کوچک جهان

آندورا

بیشترین امید به زندگی
بیشترین سرانهٔ ورود گردشگر
در جهان 

Location of  Andorra  (green)in Europe  (dark grey)  —  [Legend]

 

آندورا (به کاتالان: Andorra) کشور کوچک و مستقلی است که درکوه‌های پیرنه بین دو کشور فرانسه و اسپانیا قرار دارد. پایتخت آن آندورا لاولا است.جمعیت این کشور چیزی در حدود ۸۳،۹۰۰ نفر است.واحد پول آندورا،یورو است واز دیگر شهر های مهم آندورا، اسکالدس-انگوردانی،انکامپ و سنت خولیا د لوریا هستند.
حکومت آندورا میان رئیس‌جمهور فرانسه و اسقف اعظم ناحیه اورخل کشور اسپانیا مشترک است. نمایندگانی دائمی از سوی این دو مرجع، کشور را اداره می‌کنند. سیاست‌های آندورا در چارچوب دموکراسی پارلمانی جهت‌گیری می‌شوند که برابر این سیاست‌ها، نخست‌وزیر در جایگاه نخست دولت قرار می‌گیرد و نظام چندحزبی بر این کشور حاکم می‌گردد. قانون‌گذاری بر عهده دولت و پارلمان است و دولت به تنهایی قوای اجرایی کشور را در دست دارد. کشور آندورا قوه قضائیه و دادگستری مستقل دارد. آندورا نیروی نظامی ندارد و دو کشور فرانسه و اسپانیا مسئولیت پشتیبانی از خاک این کشور را بر عهده دارند. پایتخت آندورا مرتفع ترین پایتخت اروپا و در کوچکی ششمین کشور اروپاست. آندورا کشوری است شکوفا و مرفه که عمده در آمدش از گردشگری است. سالانه بیش از ده میلیون تن از این کشور مناسب اسکی و ورزشهای زمستانی دیدن می کنند. از این گذشته آندورا به اتخادیه اروپائی نپیوسته و بهشت کسانی است که نمی خواهند مالیات پردازند.
آندورا در کوه‌های پیرنه قرار گرفته و ۴۶۸ کیلومتر مربع مساحت دارد. در میان دو کشور فرانسه (از شمال) و اسپانیا (از جنوب) محصور است.
اسپانیولی ۴۳٪، آندورایی ۳۳٪، پرتغالی ۱۱٪، فرانسوی ۷٪، بقیه ۶٪.

مردم آندورا به زبانهای اسپانیایی، کاتالان، پرتغالی و فرانسوی سخن می‌گویند. زبان رسمی آندورا کاتالان است.

Casa de la Vall, Andorran Parliament.

منبع: ویکی‏پدیا

 

جمهوری سیشل کشوری است جزیره‌ای در اقیانوس هند

 

کشورهای کوچک جهان

 

Seychelles large map.jpg

جمهوری سیشل کشوری است جزیره‌ای در اقیانوس هند. پایتخت آن ویکتوریا است.
 
سیشل از مجمع‌الجزایری شامل ۱۱۵ جزیره تشکیل شده‌است که در حدود ۱۵۰۰ کیلومتری خاور خاک اصلی قاره آفریقا واقع شده‌اند. این جزایر در شمال خاوری ماداگاسکار قرار گرفته‌اند. سیشل با ۸۶.۵۲۵ نفر جمعیت یکی از کمترین جمعیت‌ها را در میان کشورهای آفریقا دارد. شاخص توسعه انسانی آن اما در میان بالاترین‌ها در آفریقا است.
 
جزایر سیشل آب‌وهوای دریایی استوایی دلپذیری دارند و گردشگران زیادی از این جزایر دیدن می‌کنند. تنها یک‌سوم از جزایر سیشل مسکونی هستند و ۹۰ درصد از جمعیت این کشور در جزیره اصلی یعنی جزیره «ماهه» نشیمن گزیده‌اند. جزیره ماهه ۲۷ کیلومتر درازا و ۳ تا ۸ کیلومتر پهنا دارد و پایتخت کشور نیز در همین جزیره واقع شده‌است.
 
این جزایر در میانه‌های سده هجدهم مستعمرهٔ فرانسه شد، در ۱۸۱۴ به بریتانیا واگذار گشت و در ۱۹۷۶ استقلال یافت.

سیشل در سال ۱۵۰۱ توسط واسکو دوگاما کشف شد. این جزایر در میان سال‌های ۱۷۵۶ و ۱۷۹۴ توسط فرانسویان اداره می‌شد و در سال ۱۷۹۴ به دست انگلیسی‌ها افتاد و در ۱۸۱۴ رسما یکی از مستعمرات بریتانیا گشت. پس از ۱۸۳۰ بسیاری از بردگان آزادشده برای سکونت به این جزایر آمدند و از سده نوزدهم جزایر سیشل یکی از مناطق محبوب گردشگری برای اعیان بریتانیایی بود.
 
سیشل در سال ۱۹۷۶ استقلال یافت. در ۱۹۷۷ فرانس آلبر رنه نخست وزیر وقت کودتایی را بر ضد جیمز مانشام، رئیس‌جمهوری وقت، رهبری کرد و نظام تک‌حزبی و سوسیالیستی را برقرار ساخت و خواستار عدم تعهد شد. کوشش‌هایی که برای سرنگونی رنه به اجرا گذاشته شد از جمله به کارگیری مزدوران آفریقای جنوبی (۱۹۸۱) ناموفق بود. در ۱۹۹۲ انتخابات چندحزبی برگزار شد؛ جیمز مانشام به سیشل بازگشت و رهبری حزب دموکرات را برعهده گرفت. فرانس آلبر رنه تا آوریل ۲۰۰۴ قدرت را در دست داشت و در آن تاریخ، جیمز میشل، که از هم‌حزبی‌های او بود به ریاست‌جمهوری برگزیده شد.

آنجا که جزیره سیشل جمعیت بومی ندارد، ساکنین این جزیره را غالبا مهاجران فرانسوی، آفریقایی، هندی و چینی تشکیل می‌دهند.
 
زبان‌های فرانسه و انگلیسی به‌عنوان زبان رسمی و فرانسوی بومی شده با کرول زبان‌های تکلم در این کشور میباشند.
 
غالب ساکنان سیشل مسیحی و کاتولیک مذهب اند.

 

Fisherman Seychelles.jpg

منبع: ویکی‏پدیا

 

درمان بیماری‌ها بدون استفاده از آنتی‌بیوتیک، در آینده‌ی نزدیک

 

درمان بیماری‌ها بدون استفاده از آنتی‌بیوتیک، در آینده‌ی نزدیک

نوشتۀ آرش ادیب زاده

 

به مدت بیش از یک قرن است که پزشکان همواره به کمک آنتی‌بیوک‌های مختلف با باکتری‌های مضر برای سلامتی انسان مبارزه می‌کنند. ولی با پیشرفت‌های چشم‌گیر علم پزشکی و آشنایی بیش از پیش پژوهشگران با زیست‌بوم بدن انسان و نزدیک به یک‌صدهزار میلیارد میکروبی که در زیست‌بوم میکروبی بدن ما وجود دارد، پزشکان می‌توانند در آینده‌ی نزدیک بدون استفاده از آنتی‌بیوتیک و با کمک میکروب‌های داخل بدن‌مان، به درمان بیماری‌ها بپردازند.

بدین ترتیب، پژوهشگران امریکایی انستیتوی ملی تحقیقات ژنتیکی ایالت مریلند، پس از دو سال پژوهش و تحقیق، نتایج حاصله از آزمایش‌های بالینی خود را منتشر کرده‌اند. بنا به این نتایج، می‌توان به این امر امید داشت که در چشم‌اندازی بسیار نزدیک، پزشکان بتوانند برای مبارزه با بیماری‌های عفونی، دیگر از آنتی‌بیوتیک استفاده نکنند و با تغذیه‌ی هدف‌دار زیست‌بوم بدن، به کمک میکروب‌ها و باکتری‌ها و بدون اثرات سوء ناشی از استفاده از آنتی‌بیوتیک‌ها، بیماران را درمان کنند.

 نتایج این تحقیقات، چنان در محافل علمی و پزشکی تأثیرگذار بوده که بسیاری از ناظران و کارشناسان معتقدند که بدین ترتیب شیوه‌ی نوینی از علم پزشکی اختراع شده است و آن هم «پزشکی سبز» است یا پزشکی همگام با تعادل و حفظ محیط زیست.

 در این زمینه، دکتر ژولی سگره، مسئول طرح تحقیقاتی پژوهشگران انستیتوی ملی تحقیقات ژنتیکی ایالت مریلند در امریکا، متذکر شده است که «دیگر نباید از این به بعد، از میکروب‌ها و باکتری‌های بدن‌مان به عنوان دشمن یاد کنیم و بخواهیم مدام با آنها مبارزه کنیم. نباید فراموش کرد که تمامی باکتری‌های، همراه با انسان، طی قرون گذشته، تحول یافته‌اند و جزیی از هریک از ما هستند و انسان به لطف بسیاری از همین باکتری‌ها در سلامت کامل به سر می‌برد».

 پژوهشگران تحت نظر گروه پروفسور سگره، به مدت دو سال بزرگ‌ترین و مهم‌ترین پروژه‌ی جهانی انجام شده در مورد زیست‌بوم میکروبی یا «میکروبیوم» بدن انسان در سراسر جهان را انجام داده‌اند. این گروه ۲۴۲ فرد سالم نمایانگر جامعه‌ی امریکا را به مدت ۲۴ ماه تحت نظر داشته‌اند و با برداشت‌های مختلف انجام شده از میکروب‌ها و باکتری‌های میکروبیوم یا زیست‌بوم میکروبی آنها که در بدن این افراد موجود است، موفق شده‌اند به هویت ژنتیکی این باکتری‌ها پی ببرند و بیش از پنج میلیون ژن آنها را شناسایی کنند.

به کمک این تحقیقات، پژوهشگران با باکتری‌ها و عملکرد آنها در بدن انسان، بیشتر آشنا شده‌اند و پی برده‌اند که نه تنها میکروب‌ها و باکتری‌ها برای بدن انسان مضر نیست، بلکه در بسیاری از موارد، تعادل بدن و ادامه‌ی زیست را سبب می‌شوند؛ خصوصاً در فرایند تهیه‌ی انرژی از طریق غذا خوردن و جذب مواد اولیه و ویتامین‌های لازمه برای کارکرد خوب و درست اعضای بدن؛ و بنا به تحقیقاتی دیگر که به موازات این پژوهش‌ها انجام گرفته‌اند و به تازگی منتشر شده‌اند، مادر در دوران بارداری، به مرور زمان زیست‌بوم میکروبی یا میکروبیوم فرزندش را تشکیل می‌دهد و متحول می‌سازد تا هنگام تولد بتواند مقاوم باشد.

بدین ترتیب، هنگام خروج از رحم مادر، نوزاد آغشته به نوعی پوشش حاوی نوعی باکتری است که معمولاً در سیستم گوارشی وی نیز یافت می‌شود. این باکتری در مقاوم ساختن بدن نوزاد در برابر عفونت‌های احتمالی خارج از رحم مادر کمک می‌کند و خصوصاً در سیستم گوارشی نوزاد، نوعی آنزیم را تولید می‌کند که این آنزیم سبب می‌شود نوزاد شیر مادر را بهتر جذب کند و از سوی دیگر، همین تحقیقات نشان داده‌اند که در شیر مادر بیش از ۳۰۰ نوع باکتری مختلف موجود است؛ باکتری‌هایی مفید برای نوزاد و به مرور زمان کودک بزرگ می‌شود و میکروبیوم یا زیست‌بوم میکروبی او نیز پیچیده‌تر می‌شود و در واقع، این میکروبیوم سیستم ایمنی بدن وی را هدایت می‌کند.

این تحقیقات نشان می‌دهند که فرایند تحول زیست‌بوم میکروبی، روند هوشمند هدایت سیستم ایمنی بدن توسط باکتری‌ها، نباید به هیچ وجه با استفاده‌ی بیش از حد از آنتی‌بیوتیک‌ها مختل شوند. چرا که به ضعف سیستم ایمنی بدن می‌انجامد.

در همین زمینه، پژوهشگران مشاهده کرده‌اند که کودکانی که بیش از دیگران آنتی‌بیوتیک مصرف کرده‌اند، بیش از دیگر کودکان نیز با آلرژی‌های گوناگون و بیماری آسم دست و پنچه نرم می‌کنند.

آنتی‌بیوتیک‌ها گرچه برخی باکتری‌های خطرناک را از بین می‌برند، ولی در عین حال می‌توانند باعث نابودی بسیاری از باکتری‌های مفید برای بدن انسان نیز بشوند.

 حال پژوهشگران تاکید دارند که نه تنها باید از تخریب زیست‌بوم میکروبی انسان جلوگیری کرد، بلکه می‌توان آن را بنا به وضعیت فرد مورد نظر تغییر داد، تا خود بدن و سیستم ایمنی، با کمک باکتری‌ها و میکروب‌ها، به‌طور طبیعی، تعادل و سلامتی داخل فرد را برقرار کنند.

 حال هدف دانشمندان این است که در آینده‌ای نزدیک بتوانند از طریق تغذیه‌ای درست و رساندن مواد اولیه‌ی لازمه، مثل عناصر اولیه و یا ویتامین‌ها و خصوصاً باکتری‌های لازمه، میکروبیوم یا زیست‌بوم میکروبی انسان را سالم نگه دارند و یا در صورت بیماری، از همین طریق و با متعادل ساختن میکروبیوم ناسالم، فرد بیمار را به طور کاملاً طبیعی درمان کنند.

 

 

تشدید توسعه داروخانه های اینترنتی غیر مجاز و خطرات ناشی از آن

 

 

تشدید توسعه داروخانه های اینترنتی غیر مجاز و خطرات ناشی از آن

نوشتۀ آرش ادیب زاده

به دنبال توسعه‌ی بی‌سابقه‌ی پایگاه‌های اینترنتی فروش دارو در سراسر جهان و تشدید مشکلات ناشی از آن، سازمان جهانی بهداشت، یک کمپین اطلاع‌رسانی بین‌المللی را راه‌اندازی کرده تا جهانیان را از خطر جدی خرید و مصرف دارو از این سایت‌ها مطلع سازد.

بنا به اظهارات دست‌اندرکاران سازمان جهانی بهداشت، از پایان دهه‌ی ۹۰ و توسعه‌ی تارنمای اینترنت در سراسر جهان، تعداد داروخانه‌های اینترنتی صدها برابر شده است.
بنا به آمار و ارقام سازمان جهانی بهداشت، ۹۶درصد از این فروشنده‌های مجازی دارو یا به عبارتی دیگر، داروخانه‌های اینترنتی، به طور غیرقانونی فعالیت دارند و بدون هرگونه مجوز و نظارتی، تمامی داروهای موجود در بازار جهانی را بدون نسخه و به‌‌طور آزاد عرضه می‌کنند و پس از دریافت مبالغ پرداختی، به وسیله‌ی پست، داروها را برای خریداران ارسال می‌کنند.
در این رابطه، سازمان جهانی بهداشت تاکید کرده است که بیش از نیمی از این داروها که در چنین شبکه‌هایی به فروش می‌رسند، تقلبی می‌باشند. این داروهای تقلبی در بهترین شرایط، از مواد خوراکی مختلف ساخته شده‌اند و هیچ‌گونه تأثیر دارویی ندارند، ولی در بدترین شرایط، در ترکیبات بسیاری از این داروها مواد شیمایی و مولوکول‌های دارویی‌ موجود است که یا میزان آن‌ها بسیار کم است و دارو اثری ندارد و یا این‌که میزان ‌آن‌ها بیش از اندازه بوده و می‌تواند برای مصرف کنندگان مرگ‌بار باشد.
به‌طور مثال، در سال ۲۰۰۷، یک زن کانادایی ۵۷ ساله به دنبال استفاده از این داروها جان خود را از دست داد. کانادا یکی از کشورهایی است که در آن نظارت جدی‌ای به داروخانه‌های اینترنتی وجود ندارد و پایگاه‌های بسیاری در تارنمای اینترنت به فروش آزاد دارو مشغول بوده‌اند. شهروند ۵۷ ساله‌ی کانادایی به جای مراجعه به داروخانه، از روی سایت اینترنتی و البته با هزینه‌ی بسیار کم‌تر، داروهای مختلفی را برای درمان بیماری‌هایش خریداری کرده بود، ولی پس از کالبدشکافی، پزشکی قانونی کانادا به این امر پی برد که میزان بالای عناصر سمی، خصوصاً فلزات مختلف مثل آلومینیوم و یا آرسنیک، به حد بسیار بیشتر از حد نصاب حداکثر تعیین شده توسط سازمان جهانی بهداشت، سبب شد که وی سکته‌ی قلبی کند و جان خود را از دست بدهد.

یکی از فعال‌ترین کشورهای جهان در زمینه‌ی نظارت، مراقبت و خصوصاً مبارزه با داروخانه‌های اینترنتی غیرمجاز، کشور فرانسه است. در چهارچوب کمپین اطلاع‌رسانی سازمان جهانی بهداشت، اتحادیه‌ی صنایع دارویی فرانسه، در این کشور، توجه افکار عمومی را به خطر مصرف داروهای اینترنتی جلب کرده است. بنا به آخرین آمار و ارقام منتشر شده توسط این اتحادیه، در کم‌تر از یک‌سال، میزان توسعه‌ی داروهای تقلبی که از طریق اینترنت به فروش می‌رسند، ۱۰ برابر شده است.
بدین ترتیب، در حالی که در سال ۲۰۱۰، مأمورین گمرکی کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا، بیش از سه میلیون داروی تقلبی را کشف و توقیف کرده‌اند، این رقم در سال ۲۰۱۱، به نزدیک به ۳۰ میلیون داروی تقلبی و توقیف شده افزایش یافته است. اما نکته‌ی جالب توجه این است که بیش از ۹۰درصد این داروها خارج از اتحادیه‌ی اروپا تولید شده و نزدیک به ۴۰درصد داروهای توقیف شده، از طریق پست ارسال شده بودند.
سازمان جهانی بهداشت تاکید می‌کند که توسعه‌ی اینترنت و در واقع از بین رفتن مرزها و فاصله‌ی زمانی و مکانی، سبب شده است که تبهکاران بسیاری با اندکی سرمایه‌گذاری بتوانند سایت‌های اینترنتی به ظاهر بسیار حرفه‌ای تولید کنند و با استفاده از عکس‌‌های داروهای واقعی، داروهای تقلبی خود را آزادانه بفروشند. خصوصاً که مرکز اکثر این داروخانه‌های مجازی غیرقانونی در بهشت‌های مالیاتی بنا شده و در واقع، کسی به مسئولین اصلی این نوع بنگاه‌های داروفروشی غیرمجاز دسترسی ندارد.
این در حالی است که با رشد اینترنت در سراسر جهان، افراد جامعه نیز بیش از پیش برای کسب اطلاعات پیرامون سلامتی خود، به سایت‌های اینترنتی مراجعه می‌کنند. به‌طور مثال، در فرانسه ۶۰درصد شهروندان برای کسب اطلاعات بهداشتی، به اینترنت مراجعه می‌کنند، ولی تنها یک‌چهارم این افراد تلاش دارند تا منبع اصلی اطلاعات مندرج را بیابند تا مطمئن شوند این منبع موثق است.
اما ارقام نگران کننده‌ی منتشر شده توسط اتحادیه‌ی صنایع دارویی فرانسه این است که ۶۱درصد شهروندان فرانسوی برای کسب اطلاعات در مورد داروی خاصی، به اینترنت مراجعه می‌کنند، ولی خطر اصلی این‌جاست که بیش از ۴۱درصد این افراد خاطرنشان ساخته‌اند که قصد دارند این اطلاعات را کسب کنند تا بتوانند به خوددرمانی بپردازند.
شایان ذکر است که بیشترین میزان داروهای تقلبی عرضه شده در داروخانه‌های مجازی غیرقانونی اینترنتی در سراسر جهان، به دو دسته داروی مختلف تعلق دارند: یکی داروهای آرام‌بخش، مثل دیازپام، لورازپام و یا والیوم و دیگری که پرفروش‌ترین داروهای جهان به حساب می‌آیند، داروهای مخصوص درمان موقت ناتوانی جنسی است، مانند سیالیس، لویترا و البته معروف‌ترین آن‌ها به نام ویاگرا.

 

"سیگار الکترونیکی" نه تنها بهتر از سیگار عادی نیست، بلکه حاوی مواد سرطان‌زای دیگری نیز می‌باشد

 

 

 

"سیگار الکترونیکی"

نه تنها بهتر از سیگار عادی نیست، بلکه حاوی مواد سرطان‌زای دیگری نیز می‌باشد

نوشتۀ آرش ادیب زاده

 

با شدت گرفتن قوانین ضد سیگار در بسیاری از کشورهای اروپایی و خصوصاً به دنبال افزایش سرسام‌آور بهای سیگار از سوی دولت‌ها و اتحادیه‌ی اروپا به منظور جلوگیری از توسعه‌ی استفاده‌ی بیش از پیش شهروندان از سیگار، یعنی پرطرف‌دارترین و پرفروش‌ترین ماده‌ی مخدره‌ی قانونی جهان، در سال‌های اخیر بسیاری از مصرف کنندگان به سوی نوع جدیدی سیگار روی آورده‌اند.

در اوایل دهه‌ی نخست قرن بیست و یکم بود که فرآورده‌ی نوینی از چین راهی بازارهای اروپایی و امریکایی شد. بدین ترتیب، بسیاری از شهروندان این مناطق، جذب تبلیغات بسیار جذاب کارخانه‌های چینی و پخش کننده‌های اروپایی و امریکایی این فرآورده‌ی به اصطلاح "انقلابی" شدند. فرآورده‌ای به نام "سیگار الکترونیکی" که به گفته‌ی سازندگان آن، درست مثل سیگار بود، ولی همواره قابل مصرف و در واقع، بسیار ارزان‌قیمت و خصوصاً بدون اثرات سوء و عواقب مضر سیگار برای مصرف کنندگان، از جمله مواد شیمیایی سرطان‌زا و خصوصاً مسئله‌ی اعتیاد به نیکوتین.

 حتی در آغاز ورود سیگار الکترونیکی به بازار، بسیاری معتقد بودند که این شاهکار فن‌آوری چینی می‌تواند به آن‌ها کمک کند که مصرف سیگار را کنار بگذارند. بدین ترتیب، فروش این سیگارهای الکترونیکی در اروپا به شدت افزایش یافت، به طوری که بنا به آخرین آمار و ارقام وزارت بهداشت فرانسه، در این کشور بیش از یک میلیون نفر مصرف کننده‌ی "سیگار الکترونیکی" شده‌اند. گرچه تا به حال جنبه‌های مضر و زیان‌بار "سیگار الکترونیکی" ثابت نشده بود، مقامات بهداشتی با بدبینی به این جایگزین الکترونیکی عامل اصلی بسیاری سرطان‌ها در جهان، یعنی سیگار عادی، چشم دوخته بودند.

 بدین ترتیب، سیگار الکترونیکی به دو نوع مختلف در فرانسه تقسیم بندی شده:

 گروه اول آن‌هایی که میزان نیکوتین‌شان از ۱۰ میلی‌گرم به بالاست که باید حتماً مورد تأیید آزمایشگاه‌های "آژانس ملی دارویی فرانسه" قرار گیرند و با اخذ مجوز می‌توانند با درج علامت اتحادیه‌ی اروپا به روی پاکت آن، به فروش برسند؛ و اما نوع دوم، یعنی تمام سیگارهای الکترونیکی که حاوی کم‌تر از ۱۰ میلی‌گرم نیکوتین هستند، به عنوان دارو به حساب نمی‌آیند و می‌توانند آزادانه به فروش برسند.

 بدین ترتیب، مصرف کنندگان تا به حال به استناد به اطلاعاتی که موجود بود، برای سیگار کشیدن بی‌ضرر و یا برای ترک سیگار، بدون واهمه از سیگارهای الکترونیکی استفاده می‌کردند. ولی روز دوم سپتامبر سال جاری میلادی، در کنگره‌ی سالانه‌ی جامعه‌ی اروپایی بیماری‌های تنفسی، پژوهش‌گران یونانی نتایج تحقیقات خود را پیرامون سیگار الکترونیکی منتشر ساختند و برای نخستین بار مضر بودن این فرآورده برای سلامتی انسان و بهداشت جامعه رسماً به اثبات رسید.

 بنا به نتایج این تحقیقات، زیان‌بارترین اثرات استفاده از سیگار الکترونیکی، در ارتباط با افراد مبتلا به بیماری‌های تنفسی و خصوصاً آسم است و هم‌چنین می‌تواند افراد سالم را به بیماری آسم مبتلا سازد. پژوهش‌گران یونانی برای تحقیقات خود، افراد سیگاری و غیرسیگاری مختلفی را مورد آزمایش قرار دادند. در این میان، در هر دو گروه، افراد مبتلا به آسم و افرادی بدون ناراحتی تنفسی نیز حضور داشتند. در تمامی این افراد، پس از تنها ۱۰ دقیقه استفاده از سیگار الکترونیکی، مجاری تنفسی افراد تنگ شده، ناگهان در برابر تنفس و استشمام هوا و اکسیژن مقاوم می‌شدند، به طوری که نزد افراد غیرسیگاری و سالم، این مقاومت و کم رسیدن هوا و اکسیژن به شُش، بیش از ۲۰۰درصد حالت طبیعی تنفس عادی افزایش می‌یافت و نزد افراد سیگاری به بیش از ۲۲۰درصد می‌رسید.

 بدین ترتیب، پژوهش‌گران یونانی متذکر شدند که به دنبال نتایج حاصله از این تحقیقات، بدون شک می‌توان گفت که باید با سیگار الکترونیکی نیز همانند سیگار عادی مبارزه کرد و نه تنها مصرف این فرآورده‌ی الکترونیکی بهتر و کم‌ضررتر از سیگار نیست، بلکه در ارتباط با بروز مشکلات تنفسی، بیش از سیگار به شُش مصرف کنندگان ضرر می‌رساند و بیش از سیگار عادی، اکسیژن‌رسانی به شش‌ها را کاهش می‌دهد.

 از سوی دیگر، در پاسخ به تحقیقات انجام گرفته به درخواست کارخانه‌های ساخت سیگارهای الکترونیکی که حاکی از آن بودند که بر خلاف سیگار عادی، این فرآورده حاوی هیچ‌یک از چهارهزار ماده‌ی مضر موجود در ترکیبات شیمیایی کاغذ، فیلتر و توتون سیگار عادی نیست، جامعه‌ی اروپایی بیماری‌های تنفسی یاد‌آوری می‌کند که حضور مواد شیمیایی دیگر در ترکیبات سیگارهای الکترونیکی، می‌تواند به اندازه‌ی مواد زیان‌بار در سیگار عادی، برای سلامت مصرف کنندگان خطرساز باشد.

 به طور مثال، در ترکیبات سیگارهای الکترونیکی که باعث می‌شود نیکوتین استنشاق شده و بخاری که مصرف کنندگان به جای دود سیگار استنشاق می‌کنند، طعم‌های متفاوت داشته باشد، مثل طعم نعنا، میوه‌ای، قهوه، وانیل و یا کارامل، چند ماده‌ی شیمیایی وجود دارد که در این میان حلّال‌هایی مانند "پروپیلن گلیکول" و خصوصاً حّلال "دی‌اتیلن گلیکول" وجود دارد که این حلّال در صنعت برای ساخت ضد یخ استفاده می‌شود و می‌تواند خود عامل سرطان‌زا به حساب آید.

 بدین ترتیب، مقامات بهداشتی فرانسه قصد دارند قوانین مربوط به فروش سیگارهای الکترونیکی را نیز تغییر دهند؛ حال که ثابت شده است نه تنها این فرآورده‌ی الکترونیکی بهتر از سیگار عادی نیست، بلکه خود حاوی مواد سرطان‌زای دیگری نیز می‌باشد.

 و اما در این ارتباط، بسیاری از کارشناسان و متخصصین امور ترک سیگار معتقدند که سیگار الکترونیکی به دلیل بهره‌مند بودن از تبلیغات مبنی بر بی‌خطر بودن کامل، خود می‌تواند اثر عکس داشته باشد و افراد غیرسیگاری را کم‌کم به مصرف سیگار معتاد سازد.

 

راه اثری از ایلماز گونی

 

فیلم‏های برگزیده تاریخ سینما

 

راه اثری از ایلماز گونی

 

***

سمیرا منفرد

نویسنده: سمیرا منفرد

آقای "ایلماز گونی" سرمان را در برابر هنر بزرگتان خم میکنیم.تمام قد به احترام شما بلند میشویم.یک دقیقه سکوت میکنیم و برایتان کف میزنیم.
 
کسی میداند معنی "یول" YOL یعنی چه؟تنها میدانم نام فیلمی است که امشب مرا برجایم میخکوب کرد و برای ١١٣ دقیقه تمام به شگفتی وادارم ساخت.فیلمی که بعد از مدتها عطش مرا سیراب کرد و ذهنم را درگیر....
 
تمام ذهنیت من از سینمای ترکیه شامل فیلمهایی میشد که زمانهای قدیم با ویدیو های سونی نوار کوچک با ترس و لرز تماشا میکردیم.در سالهای جنگ که دیگر آخر فیلم دیدن ما خلاصه میشد در دیدن "هولیا افشار" و "ابراهیم تاطلیس" و چه کیفی میکردیم وقتی آهنگ "ماوی ماوی" را میشنیدیم.بعد ها فهمیدم چه درپیتهایی میدیدم و احساساتی میشدم.دیگر برای من سینمای ترکیه در قدوقواره سینمای هند مزخرف بود.
 
یک جورهایی انگار شبیه سینمای قبل از انقلاب خودمان.ماجرا همیشه حول یک مرد عاشق-زن رقاصه-اسلحه و خیانت بود.تا اینکه امشب سینمای ترکیه را با "ایلماز گونی" تعریف مجدد کردم.
 
"ایلماز گونی" انگار نسخه ترکی"بهمن قبادی" خودمان است.مردی از جنس کوه های سرد و برفی کردستان و با نگاهی بسیار رویایی به دنیا...
 
قصه فیلم "یول" ناب و دست نخورده است.انگار این قصه ساخته نشده تا اینکه روزی مردی از جنس تلخی فقر و بیداد گناه مردی از جنس فریاد مظلوم بیاید و آنرا برای من و تو اینگونه دیدنی کند.
 
قصه یک هفته مرخصی عده ای زندانی ترک است.هر یک از این مردهای سیه چرده و خسته بعد از سالها دارند میروند تا دیداری کنند با زن و فرزندهایشان.و قصه از اینجا به بعد شکل میگیرد و تو را با خود میکشاند لابلای کپرهای فقیر...کوچه های کثیف-زنان بدکاره فراریهای از همه جا رانده شده-قاچاق و خلاصه بگویمت گناه....
 
فیلم در آخر تو را میگذارد با یک عالمه فکر که تا صبح نخوابی و بیندیشی که حقیقتا گناه در چه بود و گناهکار چه کسی؟؟؟؟
 
فیلم برنده جایزه نخل طلای ١٩٨٢ شد.٢ سال بعد "ایلماز گونی" از مرضی مرد که نتیجه سالها ماندنش در زندان بود.و اینگونه فیلم تمام شد!

http://biyataberavim.persianblog.ir/post/378

***

 

Yılmaz Güney

یلماز گونِی (به ترکی استانبولی: Yılmaz Güney) (۱ آوریل ۱۹۳۷ - ۹ سپتامبر ۱۹۸۴) کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، بازیگر و نویسنده کردتبار اهل ترکیه است.
 
او در سال ۱۹۳۷ در خانواده فقیری در یکی از روستاهای اطراف شهر آدانا در ترکیه در خانواده‌ای زازابار به دنیا آمد. وی در کودکی مجبور به کار در مزارع شد. وی در دانشکده حقوق دانشگاه آنکارا مشغول به تحصیل بود که با آشنایی با نمایشنامه نویس مشهوری مسیر زندگیش تغییر می‌یابد. او چهره‌ای شناخته شده در میان هنرمندان چپ جهان است و با فیلمهایش سعی بر نشان دادن تفاوتهای فاحش بین شرق و غرب ترکیه به طور کلی و مناطق زازانشین آن با دیگر نقاط ترکیه به طور اخص بود. بعد از کودتای راستی ارتش وی به زندان افتاد و با استفاده از مرخصی فرار کرده و به فرانسه پناهنده شد. در پی این امر تابعیت ترک وی از او سلب شد. در سال ۱۹۸۴ در سن ۴۷ سالگی بر اثر سرطان در گذشت.
 
نام واقعی او یلماز پوتون Yilmaz Pütün است. اما وی خود را یلماز گونی نامید. یلماز در آخرین مصاحبه خود که با «کریس کوچراًی انجام داده‌است در مورد فیلم»رمه" (Sürü) می‌گوید: «این فیلم در حقیقت سرگذشت خلق کرد است اما حتی اجازه نداشتم در ساخت فیلم از زبان کردی استفاده کنم و اگر چنین می‌کردیم همه کسانی که در ساخت فیلم مشارکت داشتند بازداشت و روانه زندان می‌شدند...»
 
آثار یلماز گونی:
 
یلماز آثار متعدد و ارزشمندی از خود برجای گذاشت که از این میان می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:
 1.۱۹۸۳ دیوار (Duvar)
 2.۱۹۸۲ راه (Yol)
 3.۱۹۷۸ رمه (Sürü)
 4.۱۹۷۴ رفیق (Arkadaş)
 5.۱۹۷۴ بیچاره ها/بدبخت ها (Zavallılar)
 6.۱۹۷۳ بابا (Baba)
 7.۱۹۷۱ مرثیه (Ağıt)
 8.۱۹۷۱ ناامیدها (Umutsuzlar)
 9.۱۹۷۱ درد (Acı)
 10.۱۹۷۱ اختلاس کنندگان (Vurguncular)
 11.۱۹۷۱ عبرت (İbret)
 12.۱۹۷۱ فراری‌ها (Kaçaklar)
 13.۱۹۷۱ فردا آخرین روز است (Yarın Son Gündür)
 14.۱۹۷۰ هدف زنده (Canlı Hedef)
 15.۱۹۷۰ امید (Umut)
 16.۱۹۷۰ عثمان، سرباز پیاده (Piyade Osman)
 17.۱۹۷۰ هفت شرور (Yedi Belalılar)
 18.۱۹۶۹ گرگ‌های گرسنه (Aç Kurtlar)
 19.۱۹۶۹ یک مرد زشت (Bir Çirkin Adam)
 20.۱۹۶۸ پیره نوری (Pire Nuri)
 21.۱۹۶۸ سیدخان: عروس خاک (Seyyit Han: Toprağın Gelini)
 22.۱۹۶۷ گلوله به من اثر نمی‌کند (Bana Kurşun İşlemez)
 23.۱۹۶۷ اسم من کریم (Benim Adım Kerim)
 24.۱۹۶۶ اسب، زن، اسلحه (At Avrat Silah)

 


شطرنج‏بازان-   ساتیاجیت، یک واقعیت تاریخی، یک فیلم، و یک شعر: تکرار سینوسی و مضحک ابولوموفیسم اولیگا

 فیلم‏های برگزیده تاریخ سینما

Shatranj... Still

Shatranj... Still

Shatranj Ke Khilari (The Chess Players) 

شطرنج‏بازان

ساتیاجیت رای

Satyajit Ray

 

ساتیاجیت رای (۲ مه ۱۹۲۱-۲۳ آوریل ۱۹۹۲) یک فیلمساز مشهور هندی بنگالی بود.
 
او زادهٔ شهر کلکته (در ایالت بنگال غربی، در شرق هند) بود و در مدت فعالیت سینمایی‌اش ۳۷ فیلم (شامل فیلم بلند سینمایی، فیلم مستند و فیلم کوتاه) ساخت و جوایز متعددی در جشنواره‌های هندی و بین‌المللی دریافت کرد.
 
او نخستین فیلمش، پاتر پانچالی، را در سال ۱۹۵۵ بر اساس یک رمان بنگالی (به همین نام) ساخت که با استقبال منتقدان روبرو شد و جوایزی مانند بهترین مستند انسانی جشنواره کن را برای او به همراه داشت. پس از آن، در سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۵۹، او فیلم‌های موفق آپاراجیتو و آپور سانسار را در ادامهٔ داستان فیلم نخست ساخت که به همراه هم به سه‌گانه آپو مشهور شدند.
 
ساتیاجیت رای در دوران فعالیت سینمایی‌اش ۳۲ بار جایزهٔ ملی فیلم از دولت هند دریافت کرد و ۲ بار برندهٔ جایزهٔ خرس نقره‌ای (از جشنواره فیلم برلین) و ۱ بار برندهٔ جایزهٔ شیر طلایی (از جشنواره فیلم ونیز شد. او همچنین در سال ۱۹۸۲، دکترای افتخاری از دانشگاه آکسفورد دریافت کرد.

 Shatranj... Still

صحنه‏ای از فیلم شطرنج‏بازان

 

 منابع:

۱- ویکی‏پدیا

۲- http://www.satyajitray.org/films/shatran.htm

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت, حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

 

یک واقعیت تاریخی، یک فیلم، و یک شعر: تکرار سینوسی و مضحک ابولوموفیسم اولیگارشی

 

شطرنج‏بازان     The Chess Players

سال تولید : ۱۹۷۷

کشور تولیدکننده : هند

کارگردان : ساتیا جیت ری، برمبنای داستانی نوشته منشی پرمچاند.

فیلمنامه‌نویس : ساتیا جیت ری، برمبنای داستانی نوشته منشی پرمچاند.

آهنگساز(موسیقی متن) : ری

هنرپیشگان : سانجیو کُمار، سعید جعفری، امجدخان، ریچارد آتن بارو و شابانا آزمی.

نوع فیلم : رنگی، ۱۲۹ دقیقه.

 

ژانویه سال 1856. نیروهای سلطه‌گر انگلیسی می‌کوشند تا «واجد علی شاه» (امجدخان) را از حکومت ایالت اوده هند ساقط کنند. همزمان، در گوشه‌ای از شهر لاکنو، پایتخت اوده، «میرروشن علی» (جعفری) و «میرزا سعید علی» (کمار)، دو اشراف‌زاده تنبل، که به شطرنج معتاد شده‌اند، همچنان بی‌خیال و سرخوش به بازی خود ادامه می‌دهند. وقتی «خورشید» (آزمی)، همسر «میرزا»، مهره‌های شطرنج را می‌دزدد و آنها را گم و گور می‌کند، دو دوست به هر ترتیبی که شده، بازی خود را پی می‌گیرند. سرانجام «واجد» برای جلوگیری از بروز هرگونه درگیری و کشتار تسلیم می‌شود. دو شطرنج‌باز نیز به خارج از شهر می‌روند تا جای ساکت و آرامی بیابند و به دور از جنجال و هیاهو به بازی خود، این بار به روش انگلیسی (وزیر به جای ملکه)، ادامه دهند...

* در فیلم، طبق روال آثار ری، تعداد آدم بدها زیاد نیست و شخصیت‌ها به صورت سیاه‌وسفید تصویر نشده‌اند. او فیلم‌نامه‌ای را که براساس داستانی کوتاه از پرمچاند نوشته، اندکی تغییر می‌دهد و با پیش بردن دو طرح داستانی موازی با یک درون مایه مشابه، سیاست بازی‌ها و نقشه و نیرنگ‌های انتقال قدرت و حکومت و با بازی شطرنج دو اشراف زاده، هم گام و هم آهنگ می‌کند. در عین حال، به قول اندرو ساریس، بیشتر تجربه تاریخی هند را در دوره‌ای که مورد تهاجم استعمار انگلستان قرار گرفته بود در نظر دارد تا جنبه‌های جهانی استعمار را. راوی فیلم آمیتاب باچان است.

منبع:    http://irlister.com

***

 

شاه سلطان حسین

شاه سلطان حسین (حکومت: ۱۱۰۵-۱۱۳۵ه‍. ق/۱۶۹۴-۱۷۲۲م) آخرین پادشاه از دودمان صفوی بود که به مدت ۳۰ سال حکومت کرد. او در ۱۴ ذیحجه سال ۱۱۰۵ هجری قمری (۶ اوت ۱۶۹۴ میلادی) تاج‌گذاری کرد و حکومتش با قیام افغان‌ها به رهبری محمود هوتکی و سقوط اصفهان پایتخت کشور در ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) به پایان رسید. پایان سلطنت او فروپاشی عملی دودمان دیرپای صفویه را نیز رقم زد.

او شخصی بود که در انزوای حرم بزرگ شده بود. سواد نداشت و از آمادگی لازم برای اداره کشور برخوردار نبود. وی در عین حال دارای شخصیتی آرام بود. دینداری و پرهیزگاری وی به‌ویژه خودداری‌اش در نوشیدن باده، وی را شهره خاص و عام کرده بود طوری که قبل از پادشاهی به وی "ملا حسین" می‌گفتند.

دوران سلطنت وی صحنه رقابت علما با اعضای حرم و خواجگان حرمسرا بود. این عوامل باعث شد تا شاه سلطان حسین در نهایت به شخصی ضعیف النفس، شهوتران و باده نوش تبدیل شود. در دوره حکومت وی آخرین بازمانده‌های نظم حکومتی و ساختار اداری که با تلاشهای شاه اسماعیل، شاه طهماسب و شاه عباس اول ایجاد شده بود از میان رفت. وی عملاً هیچ قدرتی در اداره امور نداشت و حتی علاقه‌ای هم به دانستن اتفاقاتی که در اطرافش می‌افتاد نشان نمی‌داد. کشور در هرج و مرج و نابسامانی فرو رفت و هر نوع فسق و فجوری بدون هیچ ممانعتی حتی در پایتخت رخ می‌داد. شرح برخی هوسرانی‌ها و نابسامانی‌های دوره حکومت وی در کتاب رستم التواریخ در اوایل حکومت فتحعلی شاه قاجار نوشته شده‌است.

محمدهاشم آصف در کتاب رستم‌التواریخ شمار همسران دائم شاه حسین را حدود ۱۰۰۰ نفر از بلاد و اقوام مختلف کشور ذکر می‌کند که در حرمسرایی بسیار مجلل زندگی می‌کردند. قوت جنسی او را می‌ستاید و می‌نویسد که «روز و شب در اکل و مجامعت بسیار حریص و بی‌اختیار بود و به جهت امتحان در یک روز و یک شب صد دختر باکرهٔ ماهرو را فرمود... از برای وی متعه نمودند... و در مدت بیست‌وچهار ساعت ازالهٔ بکارت آن دوشیزگان ِ دلکش ِطناز و آن لعبتان ِ شکرلب ِ پرناز نمود و باز مانند عزبان هل من مزید می‌فرمود»علاوه بر این سنتی در آن دوران رایج بود که مردانی که همسر یا دختری بسیار زیبا داشتند آن را طلاق می‌گفتند تا برای تلذذ پادشاه به ازدواج موقت او درآیند؛ «به این مراسم خوب و به این آئین مرغوب مذکور، ازالهٔ بکارت سه هزار دختر ِ ماه‌روی ِ مشکین‌موی، لاله‌عذار، گلندام، بادام‌چشم، شکرلب و دخول در دو هزار زن ِ جمیلهٔ آفتاب‌لقای ِ سروبالای ِ نسرین‌بدن، نرگس‌چشم، طناز ِ پرناز، بلورین غبغب نموده»

دیانت شاه سلطان حسین باعث شد تا علمای شیعه از او حمایت کنند. طوری که در ابتدای سلطنتش فقیه نامی عالم تشیع محمد باقر مجلسی از او جانبداری کاملی به عمل آورد. مورخین ذکر می‌کنند که زمان تاجگذاری شاه سلطان حسین اجازه نداد که صوفیان طبق رسم معمول او را با شمشیر احاطه کنند و در عوض محمد باقر مجلسی را برای اینکار فراخواند. گسترش نقش علمای شیعه در بنیان سیاسی ایران پیش از شاه سلطان حسین، در زمان شاه سلیمان صفوی آغاز شده بود. ولی در دوره او بر شدت آن افزوده شد. محمد باقر مجلسی مردی دیندار بود و در برابر سایر ادیان و مذاهب مانند زرتشتیان،مسیحیان، یهودیان، صوفیان و سنی‌ها سختگیر و نابردبار بود. این رویه را نوه او میر محمد حسین مجلسی که از نزدیکان شاه بود نیز دنبال کرد و این امر در نهایت به درگیری‌های فرقه‌ای انجامید و سلسله صفویه را دچار ضعف شدیدی کرد.

البته سیاست آزار صوفیان پیشتر از آن توسط شاه عباس اول بخاطر سرکوب قزلباشها نهادینه شده بود و در زمان شاه سلطان حسین به اوج خود رسید. همه این عوامل باعث شد تا دوره شاه سلطان حسین برای تمامی فرق مذهبی دوره سختی باشد و این زمینه‌ساز شورشهای درونی شد و قویترین آن طوفان مناطق زمیندار قندهار بود که زمینه سقوط شاه سلطان حسین را فراهم کرد.

در رستم‌التواریخ علت شورش افغانی‌ها ظلم بی‌اندازهٔ خسروخان و گرگین خان گرجی ذکر می‌شود که با حمایت فقها به حکومت قندهار و کابل و هرات رسیده بودند: «پس خسروخان و گرگین خان و اتباع و عمله‌جاتش شروع نمودند به ایذاء و آزار نمودن اهل سنت به مرتبه‌ای که از حد تحریر و تقریر بیرون است، یعنی زنان و دختران و پسران‌شان را به زور و شلاق می‌بردند و به جور و جفا خون‌شان را می‌ریختند به ناحق به آنان تجاوز می‌نمودند.

نگاده زن و دختر نامدار

قزلباش ننهاد در قندهار

زن و دختر و امرد کابلی

ز هر سو قزلباش گاد از یلی

برآمد ز هر سو ز افغان فغان

ز جور قزلباش خواهان امان

 

محمود افغان محاصره بی‌رحمانه‌ای را بر مردم اصفهان تحمیل کرد. او دستور داد همه محصولات منطقه نابود شود. از نیمه ژوئن ۱۷۲۲ اصفهان دچار قحطی شد و یاس و ناامیدی بر شهر مستولی گشت. خزانه دولت خالی شد و سربازان تنها از محل بودجه‌ای که کمپانی‌های هلندی و انگلیسی مانند هند شرقی به ضمانت جواهرات شاه می‌دادند حقوق می‌گرفتند. شاه برای چندمین بار تقاضای صلح کرد ولی محمود افغان نپذیرفت. در نهایت در ۲۳ اکتبر ۱۷۲۲ سلطان حسین به شکلی باورناپذیر و منحصر به‌فرد درماندگی و ناتوانی خویش را با گذاشتن تاج بر سر محمود افغان به اثبات رسانید.

فساد سازمان حکومتی، جایگاه اوباش در مناصب دولتی، غارتگری‌های حاکمین شهرها، ولخرجی‌های هنگفت شاه، مالیاتهای کمر شکن، سقوط بازرگانی خارجی و نظایر آن از دلایل مستقیم فروپاشی نظام حکومتی صفویه در زمان شاه سلطان حسین بود.

هرچند که زمینه‌های سقوط صفویه در زمان شاه عباس یکم پایه‌ریزی شد اما شاه سلطان حسین، مقصر اصلی سقوط این سلسله‌است چرا که ضعف‌نفس و بی‌اعتنایی او به امور کشوری و لشکری باعث درهم‌ریختن اوضاع ایران آن زمان شد. حتی زمانی که افغانها اصفهان را محاصره کردند و هنوز امکان خروج از شهر وجود داشت او حاضر به ترک شهر برای گرداوری نیرو نشد و آخرین فرصت طلایی را از دست داد.

شاه سلطان حسین به‌قدری به امور کشور بی‌اعتنا بود که در پاسخ به هر چیزی که به او اطلاع می‌دادند و هر کاری که انجام می‌دادند فقط به گفتن «یخشی دور» (بسیار خوب است) بسنده می‌کرد چنانکه یکی از معاصران وی در اینباره سروده‌است:

آن ز دانش تهی، ز غفلت پر

شاه سلطان حسین یخشی دور

شاه سلطان حسین تا سال ۱۷۲۶ زندانی افغانها بود و عاقبت به دستور اشرف افغان گردن او در زندان زده شد.

***

در سردر کاروانسرايي

تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را

از مخبر صادقي شنيدند

گفتند که واشريعتا خلق

روي زن بي نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد

تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق

مي رفت که مومنين رسيدند

اين آب آورد  آن يکي خاک

يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته اي را

با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبي ازين خطر جست

رفتند و به خانه آرميدند

غفلت شده بود و خلق وحشي

چون شير درنده مي جهيدند

بي پيچه  زن گشاده رو  را

پاچين عفاف مي دريدند

لبهاي قشنگ خوشگلش را

مانند نبات مي مکيدند

بالجمله  تمام مردم شهر

در بحر گناه مي تپيدند

درهاي بهشت بسته مي شد

مردم همه مي جهنميدند

مي گشت قيامت آشکارا

يکباره به صور مي دميدند

طير از وکرات و وحش از حجر

انجم ز سپهر مي رميدند

اين است که پيش خالق و خلق

طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم

از رونق ملک نااميدند.

ایرج میرزا

 

دیالوگ آخرین صحنه "شطرنج‏باران":

 


In the last scene, after which Mir shoots at Mirza and complains out loud "I won't have a partner to play chess with", Mirza responds to him "but you have one in front of you!" (thus making him understand that he forgives him). He finally concludes that "after nightfall, we will go back home. We both need darkness to hide our faces."