لینک دانلود ترانه:
http://www.pp.org.pl/wojtek/play/francja/gilbert%20becaud%20-%20nathalie.mp3
http://www.fandalism.com/mirocalis/bmFX#none

شاید تا امروز کسی پیدا نشده باشد که چنین کاری کند، ولی من این نوشته را با کودکی هایم نوشتم!
نمی دانم شما در برخورد با یادگاری بچگی سال های دور چه واکنشی نشان می دهید، ولی این واکنش برای من مات کننده بود و مرا درگیر خود کرد، با کودکی از دست رفته ام پیوند خوردم و شاید بشود گفت با آن یکی شدم. شاید برای بسیاری از مردم یک چنین یادگاری تنها با دیدن آشنایان یا چیزهای مادی بدست بیاید، ولی برای من حتا این یادگاری ها هم جور دیگری است: آهنگ «ناتالی» از «ژیلبر بکو». (خب، انگلیسی ها بهش میگن «گیلبرت بوکو» ولی همه ش یه چیزه!)
بازگشت دوباره به سه سالگی و آن صفحه گرامافونی 45 دوری که یک سویش «ناتالی» بود و سوی دیگرش «موومان نخست کنسرتو پیانو شماره 3 رخمانینف». صفحه ای که هیچگاه نتوانستم هیچ کدام از نوشته های چهره اش را بخوانم و هرگز هم نفهمیدم این دایره های چرخان دوست داشتنی، به راستی مارپیچی ست که تو را در خود بند می کند و از این بند چه چیزها که به تو نمی بخشد؛ گاهی یادگاری بیست ساله. صفحه ی نازنینی که امروز دیگر در دسترسم نیست، و تنها یادش با من است. هنگامی که پس از جان کندن بسیار آهنگ را از اینترنت گرفتم گمان نمی کردم که این همتای الکترونیکی دیجیتالی بتواند جای آن گردش دلفریب سوزن روی صفحه را بگیرد که بر آن زمین کج، عروس خود را به زیبایی هر چه بیشتر می رقصاند. آن صدای خش خش بی مانندی که آهنگ با آن پیمان بسته بود. آیا آن حس دوباره آفریده می شد؟ در پی پاسخ هستی، که نخستین میزان تو را با خود می برد:
La place Rouge était vide
Devant moi marchait Nathalie
بیست سال بود که از شنیدن آن می گذشت، واژه واژه اش را طوطی وار و سینه به سینه از پدربزرگ آموخته بودم. آن سخنان نرم که می گفت داستان این افسونگر ِ من چیست؟ و چند سال پیش دیگر دانشش را داشتم که بدانم واژه واژه ی آن چه می گوید. ولی چه در دوران از بر بودن و چه آنگاه که دریافتمش آن را زیرلب همه جا با خود داشتم. و اکنون شنیدن دوباره اش از آن صدای آشنا، و آن زیر و بم های آهنگ، خروشنده و نرم. اکنون می دانم ناتالی چه ترجمه می کرد و نیک دریافته ام «زندگی خالی» چیست؟، حتا می دانم که برتری هر بخش با ماندولین است یا ترومبون، ویلن و آکاردئون هر یک فرمانروای کدام امپراتوری اند و آن پایکوبی، «قزاقی» و آهنگ آمیزه ای از فرانسوی و روسی است!
Moscou, les plaines d'Ukraine
Et les Champs-Élysées
On a tout mélangé et on a chanté
ولی هنوز نتوانسته ام به آن شور و سرخوشی آن کودک بازیگوش برسم که خودش آموخته بود چگونه باید دستگاه را راه بیندازد و کیفور شود. و وای اگر روزی سیم رابط را پیدا نمی کرد: تا یک هفته کسی نمی دانست سیم رابط رادیو کجا رفته است؟!!! - خب، مگر می شد از «رخمانینف» گذشت؟!- کودک سرخوشی که مانند آدم های ساده چرت و پرت های از بر کرده اش را بر زبان می آورد و می پنداشت که کسی بهتر از او نمی تواند آن را بخواند. هرچند امروز افسوس می خورم، چرا که کس دیگری نتوانست و نخواهد توانست آهنگ را چون او دریابد. نه این زبان دان امروز و نه این هماهنگی شناس کوچک. او با آهنگ زندگی می کرد، ولی امروز پشت میزش نشسته است و دارد درباره ی شاهکاری که روزگاری زیباترین نماد هنر برایش بود، چرند می نویسد. افتی بیش از این را سراغ دارید؟ خب، چه می توان کرد؟
می خواستم برگردان آهنگ را نگذارم تا خود، با آن زبان نا آشنای گذشته های دور پسرک بازیگوش بشنویدش و با شور او « آنگاه که همه از دمی از دویدن دست برداشتن و نشستنش پای دستگاه شاد می شدند» دریابیدش. ولی، شوربختانه آن کودک پرسشگر و کنجکاو، امروز برکه ی کوچکی از دانش شده است. دیگر می تواند به جای گردش در آهنگ درباره اش بنویسد و برای چنین بی هنری چه بهتر از آنکه بتواند بگوید آهنگ چه می گوید؟! دیگر او به جای سر سپردن به آن شادی های کوچک نهفته در «خیام» که «بنشسته و می گفت که کو کو کو کو» به دنبال پیگیری خط اندیشه ی وی در فلسفه ی دوران ما و چرت و پرت های دیگر است! او دیگر خودش داستان های «کتاب خَفته»ای که حتا نمی توانست نامش را درست بر زبان آورد را موشکافی می کند و از سردبیر آن سال های «کتاب هفته» ایراد می گیرد که چنین و چنان، و زمان های بی سوادیش را یادش نمی آید که درنمی یافت که «مگر فیل لای پرونده می رود؟!» (خب، امیدوارم آن روزها دست کم یک لبخند بر لبان «برانیسلاو نوشیچ» نازنین نشسته باشد! ) او اکنون خود را با چیزهای دیگری سر کار گذاشته است. ولی چیزی دلپذیرتر از بازگشت به گذشته های دور نیست. باید به همتاهای دیگر آن همدم نازنین بچگی هم سر بزنم:«چشمان سیاه، فولکلور روسی»، «پوئم سمفونی میهن من اسمتانا» ( و آن تکه ی شاهکار «مولداوا» اش)، «شوشتری پرویز یاحقی»، «رقص مرگ سن سانس»، « آوای آسمانی ام کلثوم»، «رقص آتش دفایا و رقص شمشیر خاچاطوریان»، «اصفهان اسدالله ملک و آواز گرم محمودی خوانساری»، «سونات مهتاب بتهون»، «سولنزارا انریکو ماسیاس»، «شهرزاد و پرسپولیس امین الله حسین» و... صد افسوس از آن دستگاه خش خشی پیر که کودکی های مرا در بر گرفت. دلم برای آن صفحه های رنگارنگ لای مخمل سرخ تنگ شده. آن کتاب های «خَفته» ی زرد رنگ و پاره. آن کتاب نیمه کاره ی «بندیکت و بئاتریس». آن باغچه ی کوچک پر از قرنفل، آن درخت توت پیر و همه چیز دیگر.
دیگر دستم به نوشتن نمی رود. این آسمان گرفته هم بدجوری آدم را از پا در می آورد. اگر دلتنگ باشی که دیگر بدتر. لینک آهنگ و یوتیوب و برگردانش را می گذارم. می خواهم امروز آن روزها را زندگی کنم: «تنها گذشته و دیگر هیچ»؛ حسی نه از جنس«رویای فرویدی»، که نوستالوژی «اگزوپری» واری از جنس «شازده کوچولو»!
Nathalie - Gilbert Becaud,1964
La place Rouge était vide
Devant moi marchait Nathalie
Il avait un joli nom, mon guide
Nathalie
La place Rouge était blanche
La neige faisait un tapis
Et je suivais par http://lyricstranslate.com ce froid dimanche
Nathalie
Elle parlait en phrases sobres
De la révolution d'octobre
Je pensais déjà
Qu'après le tombeau de Lénine
On irait au cafe Pouchkine
Boire un chocolat
La place Rouge était vide
J'ai pris son bras, elle a souri
Il avait des cheveux blonds, mon guide
Nathalie, Nathalie...
Dans sa chambre à l'université
Une bande d'étudiants
L'attendait impatiemment
On a ri, on à beaucoup parlé
Ils voulaient tout savoir
Nathalie traduisait
Moscou, les plaines d'Ukraine
Et les Champs-Élysées
On à tout melangé
Et l'on à chanté
Et puis ils ont débouché
En riant à l'avance
Du champagne de France
Et l'on à dansé
Et quand la chambre fut vide
Tous les amis etaient partis
Je suis resté seul avec mon guide
Nathalie
Plus question de phrases sobres
Ni de révolution d'octobre
On n'en était plus là
Fini le tombeau de Lenine
Le chocolat de chez Pouchkine
C'est, c'était loin déjà
Que ma vie me semble vide
Mais je sais qu'un jour à Paris
C'est moi qui lui servirai de guide
Nathalie, Nathalie.
ترجمه انگلیسی:
the Red Square was hollow (empty)
in front of me was Nathalie walking
she has a beautiful name, my guide
nathalie
the red square was white
snow mades a carpet
and I continued in this cold sunday
nathalie
she spoke with modests senteces
about october's revolution
i alreday thought
that after Lenin fall
we would go to Pouchkine caffee
to drink a chocolate
the red square was empty
i have taken her arm, she has smiled to me
my guide had blonde hair
nathalie, nathalie
at the university room
a group of students
was waiting for her impatiently
we have laughted, we have talked a lot
thay wanted to know everything
nathalie translated
moscow, thw fields of ukraine
and the champs elisees
we haev mixed everything
and we have singed
and after they have unkorked ( a bottle i suppose)
we have laughed first
about french champagne (not sure about this)
and we have danced
and when the room was empty
all the freinds were gone
i have stayed alone with my guide
nathalie
no more modest sentences
no more october's revolution
we werent there anymore
finished lenin's grave
the chocolate at Pouchkine
that, that was far away now
my life seems empty to me
but i know that someday at paris
i will be her guide
nathalie nathalie
ناتالی
ژیلبر بکو، ۱۹۶۴
میدان سرخ خالی بود
ناتالی پیشاپیش من راه می رفت،
چه نام زیبایی داشت راهنمای من:
ناتالی...
میدان سرخ سفید بود؛ برف همچون فرش
و من با این شنبه ی سرد همراهی می شدم
ناتالی...
او با جملاتی نرم درباره ی انقلاب اکتبر سخن می گفت
من می اندیشیدم که پس از آرامگاه لنین، به کافه پوشکین برویم،
برای نوشیدن شکلات.
میدان سرخ خالی بود
بازوی او را گرفتم، لبخند زد
راهنمای مو بلوند من:
ناتالی... ناتالی...
در اتاقش در دانشگاه گروهی از دانشجویان بی صبرانه انتظارش را می کشیدند
خندیدیم و بسیار گفتگو کردیم،
می خواستند هر چیزی بدانند، ناتالی ترجمه می کرد
مسکو، دشت های اوکراین
و (خیابان) شانزه لیزه،
همه چیز را به هم آمیخته بودیم و می خواندیم
سپس در حالی که می خندیدیم
چوب پنبه ی شامپاینی فرانسوی را باز کردیم
و رقصیدیم
لا لا لا...
و زمانی که اتاق خالی شد، همه ی دوستان رفته بودند
من و راهنمایم تنها ماندیم
نه دیگر آن سخنان نرم درباره ی انقلاب اکتبر؛
ما دیگر آنجا نبودیم
آرامگاه لنین، شکلات کافه پوشکین
از آنها بسیار دور بودیم
زندگیم چه خالی به نظر می رسد
ولی می دانم یک روز در پاریس
من راهنمای او خواهم بود
ناتالی، ناتالی...
نقل از: http://sepandnovin.blogfa.com/8811.aspx
ترجمهای دیگر از ناتالی:
ناتالی
پلاس روژ (در مسکو) خلوت بود
ناتالی جلوی من راه می رفت
اسم قشنگی دارد ، رهنمای من ، ناتالی
پلاس روژ سفید بود
برف در حال بافتن یک قالی بود
و من در این یکشنبه ی سرد دنبال می کردم
ناتالی را
حیلی منطقی و عاقلانه ، از انقلابی که در اکتبر رخ داده بود ، حرف می زد
من هم فکر می کردم که
بعد از بازدید از آرامگاه للین
به کافه ی پوشکین می رویم و شکلات داغ می خوریم
پلاس روژ خلوت بود
بازویش را گرفتم و او خندید
موهایش بلوند است ، راهنمای من
ناتالی
در اتاقش در دانشگاه
یک گروه دانش آموز
بی صبرانه منتظرش بودند
ما خندیدیم ، خیلی با هم حرف زدیم
دانش آموزان می خواستند همه چیز را بدانند
و ناتالی داشت ترجمه می کرد
مسکو ، دشت های اکراین
و خیابان شانزلیزه
همه چیز را با هم قاطی کردیم
و آواز خواندیم
پس از کلی خندیدن
آن ها خودشان را با شامپاین فرانسوی مست کردند
و ما رقصیدیم
و وقتی اتاق خالی شد
همه ی دوستان رفته بودند
من ، تنها در اتاق مانده بودم با راهنمایم
ناتالی
دیگر خبری از سوال و جملات عاقلانه و منطقی درباره ی انقلاب اکتبر نیست
ما اصلا دیگر برای همچین چیز هایی آنجا نبودیم
آرامگاه للین بس است
شکلات داغ در کافه تریای پوشکین
بعید ، بعید می دانم ...
که زندگیم خلوت به نظر برسد
اما می دانم که یک روزی در پاریس
این من خواهم بون که می شوم راهنمای
ناتالی ، ناتالی

ژیلبر بکو