فغان ز جغد جنگ و مرغوای او

 

 
 
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او -  که تا ابد بریده باد نای او 
بریده باد نای او و تا ابد  - گسسته و شکسته پر و پای او 
ز من بریده یار آشنای من -  کز او بریده باد آشنای او 
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟  - که کس امان نیابد از بلای او 
شراب او ز خون مرد رنجبر  - وز استخوان کارگر، غذای او 
همی زند صلای مرگ و نیست کس  - که جان برد ز صدمت صلای او 
همی دهد ندای خوف و می‌رسد  - به هر دلی مهابت ندای او 
همی تند چو دیوپای در جهان  - به هر طرف کشیده تارهای او 
چو خیل مور گرد پاره‌ی شکر -  فتد به جان آدمی عنای او 
به هر زمین که باد جنگ بروزد -  به حلقها گره شود هوای او 
به رزمگه خدای جنگ بگذرد -  چو چشم شیر لعلگون قبای او 
به هر زمین که بگذرد، بگسترد  - نهیب مرگ و درد ویل و وای او 
جهانخواران گنجبر به جنگ بر -  مسلط‌اند و رنج و ابتلای او 
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر  - سرشت جنگباره و بقای او 
به خاک مشرق از چه رو زنند ره  - جهانخواران غرب و اولیای او؟ 
به نان ارزنت بساز و کن حذر -  ز گندم و جو و مس و طلای او 
به سان که که سوی کهربا رود  - رود زر تو سوی کیمیای او 
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی  - نه ترسم از غرور و کبریای او 
همه فریب و حیلت است و رهزنی  - مخور فریب جاه و اعتلای او 
غنای اوست اشک چشم رنجبر -  مبین به چشم ساده در غنای او 
عطاش را نخواهم و لقاش را  - که شومتر لقایش از عطای او 
لقای او پلید چون عطای وی  - عطای وی کریه چون لقای او 
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟ -  شکفته مرز و باغ دلگشای او 
کجاست عهد راستی و مردمی؟  - فروغ عشق و تابش ضیای او 
کجاست عهد راستی و مردمی؟ -  فروغ عشق و تابش ضیای او 
کجاست دور یاری و برابری؟ -  حیات جاودانی و صفای او 
فنای جنگ خواهم از خدا که شد  - بقای خلق بسته در فنای او 
زهی کبوتر سپید آشتی!  - که دل برد سرود جانفزای او 
رسید وقت آنکه جغد جنگ را  - جدا کنند سر به پیش پای او 
بهار طبع من شکفته شد چو من  - مدیح صلح گفتم و ثنای او 
بر این چکامه آفرین کند کسی -  که پارسی شناسد و بهای او 
شد اقتدا به اوستاد دامغان  - « فغان از این غراب بین و وای او»