
بردباری
از شاندور پتوفی
بردباری !
ای مایه افتخار گوسفندان و خران
ترا پیشه سازم ؟
به اعماق جهنم گم شو !
اگر همچون گدایی بی پناه
سراسر کره را می گردی و پناه می جویی
هر جا که می خواهی منزل کن جز پیش من
قلب من ترا نمی پذیرد.
و اگر پیروزمندانه
سراسر جهان را درنوردی
یک سنگ خواهی یافت که نتوانی بر آن نامت را نوشت
و این سنگ قلب من است
بردباری ! ای کاه بیمصرف
که ترا در این دنیا به احمقان
به نام گندم خالص می فروشند
آنانکه خود از دانه هایت سیر شده اند .
تو کاسه یی خالی هستی
که همه چیزت را گربه لیسیده است
و اکنون آشپز با دهان باز
در کنارت سر می جنباند .
ای بردباری ! . . . نمی دانم چه هستی ؟
وه که از تو چه بیزارم و چه نفرت دارم
چون هر جا تو آغاز می شوی
خوشبختی پایان می یابد.
وه که زمین چه خوشبخت می بود
اگر تو بر پشت او نبودی
و تا تو بر آن هستی
همیشه بینوا خواهیم بود.
گم شو ! ای بلای زندگی
به جهنم فرو شو
و آنجا همان عفریت تو را ببلعد
که پوزة منحوست را بر روی این زمین زیبا گذاشت .
آوریل 1847
*زندگی و اشعار شاندور پتوفی شاعر انقلابی مجار ؛ گردآوری و ترجمة محمود تفضّلی و آنگلا بارانی ؛ شرکت سهامی کتاب های جیبی ، چاپ دوم ، تهران ۱۳۵۷.
شاندور پتوفی شاعر مجارستانی
عشق و آزادی
این دو را میخواهم
جانم را فدا میکنم
در راه عشقم
و عشقم را
در راه آزادی
شاندور پتوفی بزرگترین شاعر انقلابی مجارستان بود که در ردیف معروفترین شعرای جهان قرار دارد. پتوفی شاعر و قهرمانیست که شعر او و زندگانی او یکجا مظهر تمایلات آزادیخواهانه یک ملت بود.
پتوفی در روز اول ژانویه سال ۱۸۲۳ در یکی از دهات کوچک مجارستان بنام کیشکوروش متولد گردید. خانواده او یک خانواده دهاتی و پدرش یک دهقان بود که بعدها دکان کوچکی در ده خود باز کرد و مادرش هم یک زن روستایی ساده بود با اینهمه پدر و مادر پتوفی تمام کوشش خود را بکار بردند که فرزندشان آنقدر که میتواند تحصیل نماید.
زندگی پتوفی از دوران کودکی با فقر و تنگدستی سپری شد و از سن ۱۶ سالگی بصورت یک رشته ناگسستنی از رنجها و مبارزات وی درآمد. نخستین اشعار وی که از این زمان آغاز میشوند ، رنجهای او و در عین حال عطش سیری ناپذیرش را برای دانستن بیان میکند. او در این زمان از مدرسه گریخت و بعنوان هنرپیشه تئاتر مدتهای دراز با پای پیاده در دشتهای بیانتهای وطن خویش سفر نمود.
پتوفی تاریخ انقلاب بزرگ فرانسه را دوست داشت مطالعه حوادث این انقلاب عظیم چشمان او را باز کرد و فهمید که باید برای دفاع از حق طبقات محروم وطن که اسیر دست مالکان بزرگ و اشراف بودند قیام نماید. مخصوصا حوادث سالهای خونین ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ انقلاب فرانسه خیلی در او مؤثر بود و خود او گفته است
“دعای صبحانه من تاریخ انقلاب فرانسه است ، این انجیل جدید تعلیم دهنده آزادی و نجاتبخش امروز بشر است.”
از سال ۱۸۴۰ یعنی وقتیکه در اوایل ۱۹ سالگی بود ، بعنوان نویسنده وارد یکی از مجلات ادبی و اجتماعی بوداپست شد.
از وقتیکه پتوفی فعالیت مطبوعاتی خود را آغاز کرد ، بتدریج همچون ستاره درخشانی تمام عناصر انقلابی را هالهوار بدور خود جمع کرد.
اینها با درخواستهای اصلاحطلبانه و رفورمیست مخالفت داشتند و یک برنامه انقلابی پیشنهاد کردند که در آن قوانین بردگی دهقانان الغاء گردد، آزادیهای دموکراتیک برای مردم برقرار شود و استقلال ملی برای وطن تامین شود.
تمایلات انقلابی و درخواستهای مردم مجارستان سال به سال توسعه یافت. بطوریکه بر اثر همین کوششها و فعالیتها در سال ۱۸۴۴ امپراتوری اطریش ناگزیر شد زبان ملی مجار را بعنوان زبان رسمی در مجارستان قبول نماید.
اما روشن است که با این قبیل اصلاحات نه عطش انقلابی پتوفی فرو مینشست و نه درخواستهای ملت مجار پایان پذیر بود.
قطعه دلیرانه دشمن شاهان که در دسامبر ۱۸۴۴ ساخته شد نشان میدهد که این جوان انقلابی ۲۱ ساله با کینه و نفرت بیپایان به پادشاهان ، امپراتوران و تزارها نگاه می نماید. در اشعار سالهای بعدش با روشنبینی روزافزون به آینده نگاه میکرد و در انتظار انقلاب بود.
سال ۱۸۴۸ در سراسر اروپا سال انقلابها و هیجانها بود و در این سال پس از چندین سال تسلط ارتجاع سیاه ، امواج طوفان انقلاب یکباره سراسر اروپا را متحول نمود.
در ماه فوریه در پاریس انقلابی آغاز شد و جمهوری دوم فرانسه برقرار گردید و اوایل ماه مارس در وین جوانان آزادیخواه برای بدست آوردن آزادیهای دموکراتیک انقلاب نمودند و صدراعظم ظالم را مجبور کردند به انگلستان فرار کند. در همین وقتها در آلمان ، ایتالیا ، قسمتهای مختلف اطریش مانند بوهم ، صربستان ، ترانسیلوانی و نقاط دیگر انقلابهای خونینی ظهور نمود.
همزمان با این قیامها در مجارستان هم انقلاب آغاز گردید و شاندور پتوفی شاعر ملت و شاعر انقلاب در راس انقلابیها جای گرفته بود.
آن زمان بوداپست مثل امروز یک شهر نبود بلکه از دو شهر “بودا” و ” پشت” تشکیل شده بود که در کنار یکدیگر قرار داشتند. “بودا” شهر اعیانی و اشرافنشین و “پشت” شهر کارگری و فقیر بود.
انقلاب روز ۱۵ مارس در “پشت” آغاز شد و پتوفی و چندتن از دوستان جوانش انقلاب را رهبری کردند و در همین روز سانسور مطبوعات را ملغاء نمودند ، چاپخانهها را تصرف کردند ، شعر معروف پتوفی با نام سرود ملی چاپ و منتشر شد و پتوفی خود این شعر را برای مردم خواند.
زندان “دژ بودا” که زندان وحشتناک بزرگی بود گرفتند و آزادیخواهان را از زندان آزاد کردند. از همین روز روزنامهای بنام ۱۵ مارس انتشار دادند که پتوفی اشعار و عقاید خود را در آن منتشر میکرد.
دو روز بعد در ۱۷ مارس دربار وین ناچار در برابر قدرت انقلابی مردم مجارستان تسلیم شد ولی باز هم انقلاب براه خود پیش میرفت و پتوفی هم اشعار زیبای خود را میسرود و منتشر میکرد. او در این زمان ۲۵ سال سن داشت.
اما دربار ارتجاعی وین با اینکه ناچار به تسلیم شد دست از مقاومت برنداشت. بدستور امپراتور نیروهای نظامی از ایالات مختلف جمع شده و برای سرکوبی انقلابیون عازم شدند. در این وقت بود که پتوفی و یارانش اعلام نمودند همه مردم برای مقابله با دشمن سلاح برداشته و به مقاومت مسلحانه بپردازند.
با وجود اینکه دوستانش همواره به او اعتراض مینمودند و از او میخواستند که خود را به خطر نیاندازد ، اما او که افسر بود ، شخصا در نبردها شرکت میکرد و همیشه در نخستین صف میجنگید.
اشعار معروف او که در این زمان سروده شد مانند دریا طغیان کرد ، به ملت ، ۱۸۴۸ ، انقلاب ، جمهوری ،ارتش ترانسیلوانی و آخرین شعر حساس وی بنام دوران وحشتناک همه روح فداکاری ، وطن پرستی و آزادیخواهی پتوفی را منعکس مینماید.
در تابستان ۱۸۴۹ بهنگام آخرین پیکارهای دلیرانهاش ، پتوفی ضمن یکی از خونینترین نبردها در روز ۳۱ ژوئیه در ۲۶ سالگی در شگوار کشته شد.
گرچه پتوفی بیش از شش یا هفت سال شاعری نکرد و جوان مرد ، ولی یکی از بزرگترین شاعران مجارستان و تمام جهان محسوب می گردد. راز عظمت او در اینست که قلبش و شعرش را با قلب مردم و ملت پیوند داده و زبان ، شعر ، عشق به وطن و آزادی را در مکتب تودههای وطن درآمیخت.
در سال ۱۹۷۳ به توصیه یونسکو و به مناسبت یکصد و پنجاهمین سالگرد تولد “شاندور پتوفی” در سراسر جهان از او تجلیل به عمل آمد.