بازم صدای نی میاد    

 

بازم صدای نی میاد

 

 

غروبی دلگیر در یک ترانه

استاد صادق همایونی


جلوه اجتماعی ترانه های محلی از شورانگیزترین و غنی ترین و قابل توجه ترین


 جلوه های آن است. چه در ورای اینگونه ترانه ها از یک سو حوادث تلخ یا شیرین تاریخی و از دیگر سو بازتاب آن پیشامدها در ذهن و خاطر و احساسات مردم، به دور از هر ترس و وحشتی به دست تاریخ سپرده می شود و انعکاس آن سینه به سینه و نسل به نسل در زبان می پیچد و جاری می شود. به ویژه ترانه ها از این حیث، خود می توانند نقشی بزرگ و مثبت در نقد تاریخ و تاریخ اجتماعی هر ملتی داشته باشند که بررسی و تحلیل همه جانبه آنها بالاخص جنبه های اجتماعیشان فصلی است درخشان در این گونه پژوهش ها که فرصت و زمان طولانی می طلبد. لذا در این گفتار به عنوان نمونه به یکی از این ترانه ها
و ریشه تاریخی و اجتماعی آن می پردازد. ترانه ای درباره لطفعلی خان زند که بدواً روایت دقیق و تاریخی سرنوشت وی نقل می شود و بعد به ترانه
 می پردازد.                  
 (ص هـ)
«... زمانی که لطفعلی خان بعد از واقعه کرمان به بم رفت و مهمان محمدعلی خان سیستانی شد. آنها چون برادر خود جهانگیرخان را با او ندیدند نگران دستگیری او به وسیله آقامحمدخان شدند و چند روزی مماشات کردند و طی این مدت اگرچه اطرافیان لطفعلی خان وی را از قصد خیانت مهماندارش مطلع ساختند و به فرار تشویق نمودند و راه خویش در پیش گرفتند.
روز پنجم ربیع الثانی سال 1209 با جمعی به اطراف اقامتگاه خان زند آمدند و آن را محاصره کردند.
لطفعلی خان به مشاهده آن جماعت از قصد ایشان آگاه شد و ناگزیر برای دست یافتن به «غُرّان»1 و فرار بر آنان حمله برد. در این حمله با رشادتی فوق العاده حلقه محاصره را در هم شکست و خود را به اسب مذکور رسانید و سیستانیان چون وضع را چنین دیدند اسب را پی کردند و با ضرباتی آن را از پای در آوردند و در نتیجه خان زند به سر در غلتید، مهاجمین با استفاده از فرصت از هر طرف بر لطفعلی خان حمله بردند و سرانجام وی را که به شدت زیر ضربات شمشیر مجروح شده بود دستگیر ساختند. خان قاجار با شنودن آن خبر، محمدعلی خان قاجار را به هزار و پانصد سوار مأمور آوردن لطفعلی خان ساخت و روانه بم نمود.
پس از تحویل گرفتن لطفعلی خان وی را به غل و زنجیر کشید و راه مخدوم خود پیش گرفت. با ورود به آنجا آقامحمدخان حکم به احضار لطفعلی خان داد در حالی که این شعر را زمزمه می کرد:
ما نداریم از رضای حق گله
عار ناید شیر را از سلسله
در مقابل رقیب خود قرار گرفت. آقا محمدخان چون چشمش به لطفعلی خان
 افتاد از شدت خشم همه موازین اخلاقی را زیر پا گذاشته به فرمان او بعد از آنکه غلامان ترک با آن اسیر از پا افتاده معامله قوم لوط نمودند و به ناشایسته ترین
 و شرم آورترین وضعی مورد اهانت قرار دادند وی را حلیه بصر عاری و به تهران اعزام داشتند.»2
***
اسیر،کور و کشته شدن لطفعلی خان زند و به تبعید فرستادن خانواده  وی به طبس به دستور آقامحمدخان که کلاً هم بر مبنای خدعه، نیرنگ و ناجوانمردی صورت گرفت، در میان مردم شیراز، موجی از نفرت و انزجار ایجاد کرد. چه لطفعلی خان همه خصائل انسانی را با خود داشت و جوانمردی و رشادت و مروت را با کمال و جمال و جلالی در خود جمع کرده بود.
وی آنچنان شجاعتهایی از خود بروز داده بود که او را «رستم ثانی» نیز
می خواندند و از ته قلب دوستش می داشتند و ستمی که بر او رفت آنچنان دلها را سوزاند که وی را شهید تلقی کردند و در تعزیه خوانی که تازه در شیراز باب شده و نضج گرفته بود، به یادش می نالیدند، نوحه می خواندند و می گریستند و حتی به قولی: «جماعتی از زندیان به هنگام سوگواری با سرها و سینه های برهنه در میادین و تکایا پس از مصیبت حسین علی(ع) و علی (ع) و اولادان و اصحاب، از داستانهای غم انگیز لطفعلی خان یاد می کردند.»3
توده مردم به این هم اکتفا نکرده و برای پاسداری از خوبی ها و تشفی خاطر دردمند و نفی ظلم و ستم و بیان مکنونات درونی و ابراز احساسات حقیقی و صادقانه و بیان درد دل و عقده گشایی به ساختن اشعار و ترانه هایی پرداختند که متأسفانه از بین رفته اند و جز نمونه هایی از آنها در دست نیست زیرا هیچکس آنها را ضبط نکرده است و در هیچ تاریخ و تذکره ای از آن روزگار نام و نشانی از آن اشعار برده نشده است. از جمله آنها می توان به یک رباعی اشاره کرد که زبان حال لطفعلی خان زند در اسارت و زندان است:
یارت ستدی ملک ز دست چو منی
دادی به محنثی نه مردی، نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد
پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی

و ترانه ای دیگر در همین زمینه
هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان کی میاد؟
روح و روانم کی میاد؟
آرام جانم روح و روانم
غران میاد شیهه زنان
چون پا یغر از آسمان 4
مانند شاهین پر زنان
چون باده چون آب روان
نعلش طلا زینش طلا
غران بود چون آسمان
لطفعلی خان روز آن5
قد سرو و ابروها کمان
شمشیر دستش خونفشان
چون وارد میدان شود
سرها فتد روی زمین
ترانه مفصل دیگری در وصف او ساخته شده که به صورت ناقص و مغلوط در دست است و در کتاب «از صبا تا نیما» بدون ذکر مأخذ آمده است ولی متن دقیق انگلیسی آن را ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه دقیق خود ضبط کرده است. که با مقایسه متن موجود در از صبا تا نیما، تفاوت زیاد آنها کاملاً آشکار است.
این متن انگلیسی در سال 1974 به وسیله مسعود فرزاد حافظ شناس و شاعر و دکتر تراب بصیری استاد دانشگاه شیراز ترجمه شده است که در زیر متن مذکور در کتاب «از صبا تا نیما» و برگردان متن انگلیسی آن می آید.
بالای بان اندران
قشون آمد مازندران
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
جنگی کردیم نیمه تمام
لطفعلی میره شهر کرمان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
حاجی ترا گفتم پدر
تو ما را کردی در به در
خسرو دادی دست قجر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان بوالهوس
زن و بچه ات بردن طبس
طبس کجا؟ تهران کجا؟
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان مرد رشید
هر کس رسید آهی کشید
مادر خواهر جامه درید
لطفعلی خان بختش خوابید
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
بالای بان دلگشا
مرده است ندارد پادشا
صبر از من داد از خدا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان هی می کرد
گلاب نبات با می می خَورد
بختش خوابید لطفعلی خان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
اسب نیله نوزین است
دل لطفعلی پر خون است
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
وکیل از قبر در آرد سر
بیند گردش چرخ اخضر6
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان مضطر
آخر شد به کام قجر7
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد8

برگردان شعر که در سفرنامه ادوارد اسکات وارینگ آمده:
1
هر لحظه صدای نیزه به گوش می آید
چکاچک آن پشت سر هم و به تندی به ما می رسد
کسی که سوار بر غران بود کی پیدا می شود
2
ای حاجی ابراهیم که من تو را پدر خود خواندم
چرا مرا از زادگاهم رانده ای
چرا خسرو و مرا به پادشاه غدار قاجار تسلیم کردی
ولی صدای نیزه بار دیگر به گوش تو خواهد رسید
و چکاچک آن پشت سر هم و به تندی شنیده خواهد شد
زیرا کسی که سوار بر غران می شد از بند تو آزاد شده است.
3
روزگاری محبوب همگان بودم و مرا افتخار شیراز می خواندند
افسوس که هم اکنون زن و فرزندان من مانند پرنده ای در قفس به طبس برده شده اند
مرا به طبس چه کار؟
صدای نیزه قطع نخواهد شد
ضربه پس ضربه شنیده خواهد شد
زیرا سوار غران نزدیک است
4
ای زن حاجی ابراهیم آیا به خاطر کارهای شوهر خود شرمگین نیستی؟
و ای مادر حاج ابراهیم وطن تو، تو را لعنت می فرستد
هنگامی که خانم های شرافتمند در طبس غش می کنند
تو لبخند می زنی و به بخت غدار خود اطمینان داری و تصور می کنی که در امان هستی ولی ما هنوز صدای نیزه را می شنویم
 و همراه هر نسیم صدای آن بار دیگر به گوش می رسد
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
5
قاجارهای وحشی از مازندران به حرکت در آمده اند
دریغا که لطفعلی خان هم اکنون قدرت شاهی را می طلبد
ولی صبور باش و به یاد بیاور که خداوند عادل است
زیرا صدای نیزه هنوز به ما می رسد
همراه هر نسیم آن صدا تکرار می شود
و خداوند غران پدیدار خواهد شد.
6
پادشاه دلیر در میدان جنگ است
مادرش برای فرزند خود دعا می کند و همچنین برای همسر او که خدا او را فدای شاه کند
دل هر دو آنها از غم آکنده است
و چهره آنها را اشک تر کرده است
ولی برای بم اکنون صدای نیزه شنیده می شود
و نسیم بر اثر حرکت نیزه به لرزه در می آید.
زیرا خداوند غران پدیدار شده است
7
ای لطفعلی خان دلیر تو هنرنمایی هایی از خود نشان داده ای.
تو خود را با گلاب تازه کرده و از شراب پیروزی سرمست ساخته ای
ولی افسوس که فایده ای نداشته، زیرا بخت تو به خواب بوده است
اما هنوز صدای نیزه به گوش می رسد.
و چکاچک آن با هر نسیم نزدیک می شود
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
8
هان! مؤسس سلسله وکیل بزرگ
سر از قبر بر می آورد، افسوس، چه می بیند؟
فرزند دلیر او از تخت خود محروم شده و خائفی به جای او نشسته است.
پرده سیاه تقدیر بر قدرت زندیه کشیده شده
و صدای نیزه در خاموشی فرو رفته است.
نسیم دیگر آن صدا را تکرار نمی کند
و اسب دلیر و سوار بزرگوار آن دیگر پدیدار نمی شود.
9
ای مردان شیراز، باغهای بهشت مانندی را که دارید. به چه کسی مدیون هستید؟
زندیه بزرگوار
ای زنان شیراز، چه کسی برای شما حمام های مرمر دلگشا و چشمه های خنک فراهم ساخت؟
زندیه بزرگوار
ای دوشیزگان شیراز چه کسی در میان آن حمام ها و چشمه ها جشن گل به پا کرد؟
     زندیه بزرگوار
ای مردم هیچیک از شما به کسی که سوار غران بود کمکی نکرد!!
«... از یوهان فن گوته شاعر و دانشمند نامدار آلمانی یادداشتهایی به جا مانده است که وی در اصل برای درج در دیوان غربی- شرقی فراهم آورده بود. در میان این اوراق ترجمه ترانه ای یافت می شود که گوته قصد داشته است آن را به عنوان تصنیف های محلی ایرانی در دیوان خود ثبت کند ولی به عللی در چاپ نهایی از آن استفاده نکرده است این ترانه ترجمه همان تصنیف محلی شیرازی است که مردم پس از مرگ لطفعلی خان زند در سوگ این دلاور ایرانی زمزمه می کردند و ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه خود به عنوان «سفر به شیراز» آن را نقل کرده.9

پی نویس:
1 - غُران= نام اسب لطفعلی خان زند است.
2 - جانشینان کریم خان زند- تألیف دکتر حسن خوب نظر
3 - جانشینان کریم خان زند، تألیف دکتر حسن خوب نظر
4 - پایغر= به گویش کرمانی به معنی رعد
5 - فارسی ها و کرمانی ها «روز» به معنی خورشید هم به کار می برند.
6 - وکیل= مراد کریم خان زند «وکیل الرعایا» است.
7 - مراد، آقامحمدخان قاجار است.
8 - به نقل از صبا تا نیما، یحیی آرین پور ج 2.
9 - به نقل از نامه خسرو ناقد نویسنده و منتقد ایرانی مقیم آلمان

منبع: کتاب یاران یکشنبه- از انتشارات نوید شیراز 1384

 

کاتیوشا

 

 

Changed the music  but still the same song. Hope you like.
Please watch in HD. 
Sergei Mikhailovich Grinkov (February 4  1967  November 20  1995) was a Russian pair skater. Together with partner Ekaterina Gordeeva  he was the 1988 and 1994 Olympic Champion and fourtime World Champion.
On November 20  1995 Grinkov collapsed and died from a massive heart attack in Lake Placid  New York  while he and Gordeeva were practicing for the upcoming 19951996 Stars on Ice tour. He was only 28 years old.

http://boooma.com/38471/Katia_and_Sergei_~_1988_Calgary_Exhibition/

کاتیوشا

ترانه‏ای جاودانه

Ирина Билык - Катюша

 

کلیپ تصویری:

http://www.youtube.com/watch?v=BrUjAz4Kh5A

 

شاخه‌های درختان سیب و گلابی شکوفه دادند
مه به آهستگی از روی رودخانه می‌گذشت
کاتیوشا از کناره‌های رودخانه گذر می‌کرد
از کناره‌های بلند و پرشیب

راه می‌رفت و آواز می‌خواند
آواز عقاب خاکستری رنگ مرغزار را
برای عشق راستینش
برای آنکه نامه‌هایش را نگه داشته بود

تو ای آواز! آوازک دوشیزه
به سوی خورشید تابنده برو
به سربازی که در مرز دوردست است برس
با سلام‌هایی از جانب کاتیوشا

بگذار تا یک دختر ساده را به یاد آورد,
و آواز‌هایش را بشنود
بگذار تا از سرزمین مادری پاسداری کند
همان‌طور که کاتیوشا از عشقشان پاسداری می‌کند

 

کاتیوشا (به روسی: Катюша) نام آهنگ معروف و فولکلور روسی است که در زمان جنگ جهانی دوم به منظور تقویت روحیه سربازان خوانده می‌شد و در مورد دختری است که شعری را برای معشوقه‌اش که سرباز است می‌خواند. این اهنگ تاکنون توسط خوانندگان متعدد و مطرح زیادی اجرا شده است.نسخه ایتالیایی این آهنگ به نام Fischia il vento به همراه آهنگ Bella Ciao از مشهورترین آهنگ‌ها درباره مقاومت محسوب می‌شوند. کاتیوشا در زبان روسی مخفف شده نام دخترانه یکاترینا است (یکاترینا=کاتیا=کاتیوشا).

منبع

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B4%D8%A7_(%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87)

http://www.dailymotion.com/video/xc39ij_varvara-the-song-katyusha-yyyyyy_music

http://www.youtube.com/watch?v=WNIlyUmSlDs

http://www.youtube.com/watch?v=mDe4g4bgNok&NR=1&feature=endscreen

 

 

http://www.marxists.org/history/ussr/sounds/lyrics/katyusha.htm

http://www.marxists.org/history/ussr/sounds/mp3/Katyusha.mp3

 

 

 

"كاتيوشا"، موسيقي معروف دوران جنگ جهاني دوم در روسيه است كه "ماتوي بلانتر"، آهنگسازي آن را در سال ۱۹۳۸ بر عهده داشت. اين ترانه كه توسط ميخاييل ايساكوفسكي سروده شده، اولين بار توسط "والنتينا باتيشوا" در مسكو اجرا شد و پس از آن "لينديا روسلانووا" و ديگر خواننده‌ها آن را به اجرا درآوردند. ويتاس، خواننده و آهنگساز روس، در سال ۲۰۱۰ ورژن ديگري از اين ترانه را به اجرا درآورد. ويديو كليپي از اجراي اين ترانه در فايل ضميمه موجود است.

شعر هفته: "كاتيوشا" +فايل تصويري

 

 

سندرم دوریان گری

ناهنجاری‏های رفتاری و اخلاقی:

 

سندرم دوریان گری

Dorian Gray Syndrome


تعریف سندرم دوریان گری (DGS):

یک پدیدۀ اجتماعی و فرهنگی که با دلمشغولی بیش از حد نسبت به ظاهر بیرونی می باشد که این افراد به سختی با روند پیری و نیازهایی برای بالغ شدن کنار می آیند. این سندرم درDSMVIبه رسمیت شناخته نشده است افراد مبتلا به این بیماری،استفاده زیادی از لوازم آرایشی و محصولات پزشکی برای حفظ جوانی دارند.

سندرم دوریان گری ترکیبی سه عنصری از علائم تشخیصی بد شکلی بدن و صفات شخصیت خود شیفتگی، و انحرافات جنسی تشکیل یافته است. این بیماران استفاده بیش از اندازه ایی از سبک زندگی محصولات پزشکی-دارویی کنند.

 

تاریخچه:

این سندرم برای اولین بار در همایش مبارزه با  سبک زندگی دارویی و جراحی زیبایی توسط بروسیگو همکارانش مطرح شد.این نام اشاره به رمان مشهور اسکار وایلد در سال 1890 «تصویری از دوریان گری» می کند که در آن شخصیت داستان روح خود را به شیطان می فروشد تا تجربه روند پیری را نداشته باشد در این کتاب بجای بدن ،تصویر دوریان پیر می شود وروزبه روز این تصویر پیر تر می شوددر آخر داستان او به این نتیجه میرسد که می تواندواقعاٌ خودش باشدو با  حالت و روند پیری روبروشود . درسال 1945 از روی آن فیلمی ساخته شد.

 

***

 

Dorian Gray Syndrome


Dorian Gray Syndrome (DGS) denotes a cultural and societal phenomenon characterized by extreme pride in one's own appearance accompanied by difficulties coping with the aging process and with the requirements of maturation. Sufferers of Dorian Gray Syndrome may be heavy users of cosmetic medical procedures and products in an attempt to preserve their youth. Dorian Gray Syndrome is not recognized in the Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM-IV).
 
The name alludes to Oscar Wilde’s famous novel The Picture of Dorian Gray.


 


آینـه چون نقـش تـو بنمود راست

خود شکن آئینه شکستن خطاست


 

 

تا همه من میر باشم، نه کسی.

ناهنجاری‏های اخلاقی:


کودکی با خویش تنها ساختی

جوز با خود جمله تنها باختی
 

آن یکی پرسید از وی کای غلام

از چه تنها جوز می‏بازی مدام

گفت میری دوست می‏دارم بسی

تا همه من میر باشم، نه کسی.

 

عطار

 

 

idolatry   بت‏پرستی

 

 

 

پرستش گوساله طلایی

 

بُت تندیسی از سنگ یا چوب یا فلز یا هر چیز دیگری‌است که به شکل انسان یا جانور یا هر شکل خیالی یا راستینی بسازند و پرستش‌کنند.

idolatry   بت‏پرستی

 


ایعمی عن الحق كل بشر

(همه گنگ و گولند نوع بشر)

 

 

 

 

سرود مارسی‏یز / انقلاب فرانسه

 


روژه دو لیل، سازنده سرود مارسییز، برای نخستین بار آن را برای حضار می‌خواند.

 

 

 

سرود مارسییز (به فرانسوی: La Marseillaise) نام سرود ملی کشور فرانسه است. این نام از نام شهر مارسی در فرانسه گرفته شده است. نام این سرود را در فارسی «مارسیز» و «مارسه‌یز» نیز نوشته‌اند. روژه دو لیل (Rouget de Lisle) افسر ارتش فرانسه و یکی از انقلابیون آن کشور در سدهٔ ۱۹ سرود تاریخی و مهیج مارسییز را سروده که پس از آن سرود رسمی انقلاب فرانسه و سپس سرود ملی کشور فرانسه شد.

 

 

 

ترجمه فارسی

بند اول
فرزندان میهن بپاخیزید،
روز شکوه و سرفرازی رسیده است.
ستم، چشم در چشم ما،
بیرق خونین‌اش را افراشته.
به آوایی که از دشت‌ها می‌آید گوش سپار،
نعرهٔ این سربازان هراس‌آور را می‌شنوی؟
می‌آیند که به میان شما بتازند،
تا پسران، همسران و دوستانتان را از دم تیغ بگذرانند.
(همسرایی)
سلاح برگیرید! شهروندان!
گُردان‌های رزم را تشکیل دهید!
قدم رو، به پیش!
بگذار تا خون پلشت دشمنانمان،
شیارهای دشت‌هایمان را سیراب سازد.
بند دوم
چه می‌خواهند این اُردوی بردگان؟
این بردگانِ خائنان و شاهانِ توطئه‌گر؟
برای کیست این زنجیرهای شرم،
این آهنینه‌های پیش آماده؟
فرانسه، برای ماست، آوَخ! چه وقاحتی!
کدام روش، کدام راه را باید پیش گرفت؟
ماییم آنکه آنها جرات سوداپروری درباره‌مان را یافته‌اند،
تا به بردگی دیرین بازمان گردانند!
(همسرایی)
بند سوم
چه! این دار و دستهٔ بیگانه،
قانون‌گذار دادگاه ما شوند!
چه! این جماعت مزدور،
پسران رزم‌آور ما را تکه تکه کنند!
خدای بزرگ! دست در زنجیر،
پیشانی ما زیر یوغ خم خواهد شد.
و خودکامگانِ پست، خود را
سرورانِ سرنوشت خواهند یافت.
(همسرایی)
بند چهارم
بلرزید! ای خائنان و ظالمان،
ای مایهٔ شرم همه مردان نیک،
بلرزید! نقشه‌های پدرکُشی‌تان
جزا داده خواهند شد.
ما همه سربازانیم به کارزار شما،
اگر دلاوران جوان ما بر خاک اُفتند،
فرانسه قهرمانانی نو خواهد زاد،
آمادهٔ پیوستن به کارزار با شما.
(همسرایی)
بند پنجم
مردان فرانسوی، چو جنگجویان فداکار،
آماجِ یورشِ شما را تاب می‌آورند و نگه‌می‌دارند،
این بیچارگان فریب‌دیده را می‌بخشند،
چرا که اکنون پشیمانند که بر ما تیغ کشیده‌اند.
اما بخششی نیست برای آن ظالمان خونخوار،
همدستان بوئیل،
که چون دَد، بیرحمانه،
زهدان مادرانمان را دریدند.
(همسرایی)
بند ششم
اینک گاه خدمت به میهن است.
وقتی پدرانمان دیگر نیستند،
خاکستر آنان را آنجا خواهیم یافت،
و نشان‌های فضیلت‌شان را.
بیش از آن که به نجات یافتن خود خوش باشیم،
بر به تابوت خُفتن آنان رَشک می‌بریم.
باید این افتخار بلندمرتبه را داشته باشیم
که به خونخواهی آنان برخیزیم یا به آنها بپیوندیم.
(همسرایی)
بند هفتم
عشقِ مقدسِ میهن،
سپاه دادگیر ما را رهبر خواهد بود.
آزادی، آزادی گرانقدر،
پایدار همراه پشتیبانان‌ات بمان،
در لوای درفش ما، بگذار پیروزی
شتاب کند و با صدای مردانه‌اش بانگ بردارد،
تا دشمنانت، نَفَس به شماره‌افتاده و در دم مرگ،
پیروزی تو و شکوهِ ما را ببینند!
(همسرایی)

 

 

 

***

 

متن فرانسوی

Couplet I
Allons enfants de la Patrie,
Le jour de gloire est arrivé!
Contre nous de la tyrannie,
L'étendard sanglant est levé, (bis)
Entendez-vous dans les campagnes
Mugir ces féroces soldats?
Ils viennent jusque dans vos bras
Egorger vos fils et vos compagnes!
Refrain
Aux armes, citoyens,
Formez vos bataillons,
Marchons, marchons!
Qu'un sang impur
Abreuve nos sillons!
Couplet II
Que veut cette horde d'esclaves
De traîtres, de rois conjurés?
Pour qui ces ignobles entraves
Ces fers dès longtemps préparés? (bis)
Français, pour nous, ah! quel outrage
Quels transports il doit exciter?
C'est nous qu'on ose méditer
De rendre à l'antique esclavage!
Refrain
Couplet III
Quoi ces cohortes étrangères!
Feraient la loi dans nos foyers!
Quoi! ces phalanges mercenaires
Terrasseraient nos fils guerriers! (bis)
Grand Dieu! par des mains enchaînées
Nos fronts sous le joug se ploieraient
De vils despotes deviendraient
Les maîtres des destinées.
Refrain
Couplet IV
Tremblez, tyrans et vous perfides
L'opprobre de tous les partis
Tremblez! vos projets parricides
Vont enfin recevoir leurs prix! (bis)
Tout est soldat pour vous combattre
S'ils tombent, nos jeunes héros
La France en produit de nouveaux,
Contre vous tout prêts à se battre
Refrain
Couplet V
Français, en guerriers magnanimes
Portez ou retenez vos coups!
Épargnez ces tristes victimes
A regret s'armant contre nous (bis)
Mais ces despotes sanguinaires,
Mais ces complices de Bouillé
Tous ces tigres qui, sans pitié
Déchirent le sein de leur mère!
Refrain
Couplet VI
Nous entrerons dans la carrière
Quand nos aînés n'y seront plus,
Nous y trouverons leur poussière
Et la trace de leurs vertus (bis)
Bien moins jaloux de leur survivre
Que de partager leur cercueil,
Nous aurons le sublime orgueil
De les venger ou de les suivre!
Refrain
Couplet VII
Amour sacré de la Patrie,
Conduis, soutiens nos bras vengeurs
Liberté, Liberté chérie,
Combats avec tes défenseurs! (bis)
Sous nos drapeaux que la victoire
Accoure à tes mâles accents,
Que tes ennemis expirants
Voient ton triomphe et notre gloire!
Refrain
 
  ***

 
ترجمه تازه از سرود مارسی‏یز
 

http://esmailvafapomes.blogspot.com/2007/09/blog-post_7771.html 

فیتیشیسم / ماهی فاش / برتولت برشت

ناهنجاری‏های اخلاقی:

 

فتیشیسم

fetishism

 

شیء‌پرستی، شی‌ء‌باوری یا فتیشیسم به معنی پرستش یا وابستگی شدید به یک جسم است. این جسم می‌تواند نمادی برای نیروهای فراطبیعی به‌شمار بیاید. در مردم‌شناسی شیء‌پرستی بیشتر مربوط به بت‌ها و توتم‌ها و کتاب‌های مقدس می‌شود
یادگارخواهی، یادگارپرستی یا فتیشیسم جنسی (به انگلیسی: Sexual fetishism) وضعیتی روان‌شناختی است که در آن یک شیء (fetish) سبب برانگیختگی و ارضای جنسی می‌شود. این حالت به صورت ابراز تمایل و جاذبه جنسی نسبت به اشیای مادی (همچون لاستیک، چرم، پارچه و..) یا موارد دیگر (همچون اندامی از بدن) بروز می‌کند. این حالت در بسیاری از افراد دیده می‌شود و در بیشتر موارد، طبیعی‌ست و با واکنش‌های مناسب، می‌تواند باعث قوی‌تر شدن رابطه عاطفی شود. فتیشیسم جنسی در موارد نادر، در صورتی که باعث تنش روانی یا آسیب رسیدن به بدن شود، ممکن است یک اختلال روانی محسوب گردد.
بیشتر افرادی که تمایل به یادگارپرستی دارند، فعالیت‌های مربوطه را در تنهایی انجام می‌دهند. هر چند در بعضی موارد برای بدست آوردن اشیای مورد نظر خود (غالبا لباس‌های زیر،چکمه،یا کفش) مرتکب جرم هم می‌شوند. اکثر قریب به اتفاق این افراد مرد هستند و اشیایی که انتخاب می‌کنند بسیار متفاوتند،از اشیاء شهوت انگیز (مثل لباس‌های زیر زنانه خصوصا آنها که پوشیده و کثیف شده و هنوز شسته نشده) گرفته تا اشیایی که ظاهرا کمتر رنگ و بوی جنسی دارند. یادگار پرستی اغلب در نوجوانی آغاز می‌شود. این افراد به اشیای پلاستیکی تمایل زیادی دارند. برخی از این یادگارپرستان تنها پس از پوشیدن لباس‌های پلاستیکی به تحریک جنسی می‌رسند. برخی دیگر به هنگام برقراری رابطه جنسی لباس‌های پلاستیکی می‌پوشند (یا شریک جنسی خود را وادار به پوشیدن آنها می‌کنند) زیرا تنها از این طریق است که می‌توانند به برانگیختگی جنسی برسند.
 
یادگار پرستی یکی از پیچیده‌ترین و گیج‌کننده‌ترین انواع رفتار جنسی است. حالتی مزمن دارد،و در برخی موارد جمع‌آوری اشیای مورد نظر به فعالیت عمده زندگی فرد تبدیل می‌شود. هیچ کس نتوانسته‌است به نحو مقتضی علاقه افراد یادگارپرست به اشیای گوناگون را تبیین کند. اگر چه نظریه‌های مختلفی در این زمینه وجود دارد که دامنه‌ای از تاکید بر انگیزش ناهوشیار تا فرض وجود نقصی خاص در مکانیزم‌های عصبی (مثل آنچه در افراد مبتلا به صرع مشاهده می‌شود) را شامل می‌شوند، اما علل این رفتار جنسی همچنان ناشناخته‌است

یادگارخواهی به مثابه بیماری
در صورتی که روانشناس یا روانپزشک تشخیص دهد که نوع خاصی از یادگارپرستی، اختلال روانی‌ست، درمان را آغاز می‌کند. طبق راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی، نشانه‌های فتیشیسم باید حداقل 6 ماه طول کشیده باشند و باعث اختلال در عملکرد اجتماعی، شغلی و یا سایر حوزه‌های مهم کارکردی شوند. تنها در این صورت، نیاز به درمان وجود دارد.[۲]
 
درمان مبتنی بر اصول یادگیری برای یادگارپرستی به کار رفته تا حدودی موفق بوده‌است. برای مثال، درمان انزجاری،شیء مورد علاقه به صورت واقعی یا خیالی با محرکی ناخوشایند (مثل شوک الکتریکی) یا با تصور موقعیتی که در آن پیدا کردن شیء مورد نظر باعث شرمندگی شدید فرد مبتلا می‌شود همراه می‌گردد.[۳] این بیماری اولین بار توسط آلفرد بینت شاخته و معرفی شد.[۴]
 
یادگارپرستان اغلب در پی درمان بر نمی‌آیند. در یک بیمارستان بزرگ در لندن، تنها ۶۰ مورد از این اختلال در طول بیست سال تشخیص داده شد (چاکلی و پاول،۱۹۸۳). از این تعداد حدود سی درصد شان توسط دادگاه ارجاع داده شده بودند. حدود یک سوم بیماران به دلیل اضطراب در مورد رفتارهای یادگار پرستانه خود برای درمان مراجعه کرده بودند. حدود بیست درصد نیز به دلایل دیگر آمده بودند؛و شیء مورد علاقه شان پس از شروع درمان شناسایی شد

 

 

 

ماهی فاش

برتولت برشت


 
یه وقتی یه ماهی بود به اسم "فاش"
که یه کون سفیدی داش.
و برا کار کردن، دستی نداش.
تو کله ش هیچی نبود
به هیچیم فکر نمی کرد.
«یک و یک مساوی با دو» رو هم بلد نبود
از این همه مملکت، هیچ کدومشو نمی شناخ
اون فقط یه ماهی فاش بود
با یه کون سفید.
.
.
وقتی آدما خونه می ساختن،
وقتی آدما چوب می شکستن،
وقتی آدما دل کوها رو، سوراخ می کردن
وقتی آدما آش می پختن،
ماهی فاش به ریش همه شون می خندید.
وقتی آدما می پرسیدن: «تو چی کار بلدی بکنی؟»
جواب می داد: «من یه ماهی فاشم،
اینم کون سفیدم. »
.
.
شب به شب، که آدما می رفتن تو خونه هاشون،
ماهی فاشم پشت سرشون می رف تو
وقتی دور بخاری می شستن،
ماهی فاشم کنارشون می شست.
وقتی آش میومد رو میز،
اولین نفر با یه قاشق بزرگ،
همون ماهیه بود
که با صدای بلند فریاد می زد:«حالا تند و تند بخورین!
بعد، من کون سفیدمو نشونتون میدم. »
آدما می خندیدن و اجازه می دادن که اونم باهاشون غذا بخوره.
.
.
اگر قحطی نمی اومد، اونم نه یه قحطی کوچیک
بلکه یه قحطی بزرگ،
تنبلی اونو ندیده می گرفتن
اما حالا همه مجبور بودن برا رفع قحطی چیزی بیارن
یکی پنیر آورد، یکی گوشت
یکی م نون.
فقط ماهی فاش، غیر از یه قاشق بزرگ،
هیچی نیاورد.
چن نفری اونو دیدن. اونا سه نفر بودن
از ماهیه پرسیدن:«خب تو چی میدی به ما؟»
ماهی فاش جواب داد:
«اگه کون سفیدمو... »
اما آدما برا اولین بار
از دس ماهی فاش عصبانی شدن،
پریدن بهش،
تندی از لای در انداختنش بیرون
و اونجا، کون سفیدشو
گرفتن به باد کتک.

surreal nude by Lon Levin

 

ای یار چونی - مولوی

 

 

ای یار چونی

خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی
از این آتش که در عالم فتاده‌ست
ز دود لشکر تاتار چونی
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی
منت پرسم اگر تو می‌نپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی
وجودی بین که بی‌چون و چگونه‌ست
دلا دیگر مگو بسیار چونی
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی

 

 

 


 

کانه تو شیندو از مهم ترین سینماگران دوره پس از جنگ سینمای ژاپن

 

 

شیندو

کانه‏تو شیندو از مهم‏ترین سینماگران دوره پس از جنگ سینمای ژاپن

حفره

موسسه فیلم بریتانیا (BFI) اخیرا برنامه ویژه ای را به مناسبت بزرگداشت کانه تو شیندو، این سینماگر برجسته و کمتر شناخته شده ژاپن که به تازگی درگذشت، ترتیب داده که شامل نمایش مهم ترین فیلم های این سینماگر از جمله اونی بابا (حفره)، گربه سیاه، جزیره عریان و بچه های هیروشیماست.

کانه تو شیندو از مهم ترین سینماگران دوره پس از جنگ سینمای ژاپن است. فیلمساز پرکاری که به خاطر ویژگی های منحصر به فرد فیلم هایش به ویژه به خاطر سبک استیلیزه، رویکرد اروتیک و درونمایه انتقادی و سیاسی آنها، جای مهمی در سینمای ژاپن دارد و به عنوان صاحب یکی از گرایش های اصلی سینمایی در میان کارگردان های ژاپنی شناخته می شود.

موضوعات مرتبطگزیده ها
شیندو به همراه فیلمسازانی چون آکیرا کوراساوا، ماساکی کوبایاشی، ناگیسا اوشیما، کنجی میزوگوشی، یاسوجیرو اوزو، شوهی ایمامورا و یوجی یامادا سهم عمده‌ای در معرفی فرهنگ و سینمای ژاپن به دنیای غرب داشته اما به اندازه آنها شناخته شده نیست. فیلم‌های این سینماگران با همه تفاوت‌های سبکی و زیبایی شناسی آنها، بیانگر شرایط اجتماعی ژاپن در دوره‌های مختلف است. یوجی یامادا در فیلم‌های خود بیشتر بر روی زندگی طبقه کارگر ژاپن متمرکز شد و شوهی ایمامورا و ناگیسا اوشیما با بوجود آوردن ژانر تریلر ژاپنی، درصدد نمایش تحولات سریع اجتماعی ژاپن و تاثیر آن بر زندگی مردم شهری و مدرن بودند.

آکیرا کوروساوا و کانه تو شیندو نیز به ساختن درام‌های قدرتمند درباره زندگی در عصر فئودالی ژاپن و فرهنگ سامورایی‌ها پرداختند و ناگیسا اوشیما نیز در فیلم مراسم(Ceremony)، به مطالعه دوره‌ای طولانی از تاریخ ژاپن از طریق نمایش زندگی یک خانواده اشرافی ژاپنی پرداخت.

وقتی کانه تو شیندو در ماه می گذشته در سن ۱۰۰ سالگی از دنیا رفت، بعد از مانوئل دو الیویرا، کارگردان برجسته پرتغالی، پیرترین و پرکارترین کارگردان جهان بود که تا آخرین سال های عمرش در سینما فعال بود و بیش از ۴۰ فیلم در ژانرهای مختلف ملودرام، تریلر، ترسناک و اروتیک ساخت.


 

حفره

فیلم های شیندو تمثیلی از رفتارهای خشن و غیر متمدنانه انسان ها در جوامع عقب مانده فئودالی، جنگ زده و پیشامدرن است

کانه‌تو شیندو در ۱۹۱۲ در هیروشیما به دنیا آمد. او بعد از پایان جنگ جهانی دوم، به عنوان سناریست و دستیار کارگردان به استودیوی شوچیکو پیوست و قبل از ساختن نخستین فیلم بلندش با عنوان "داستان همسر محبوب" در سال ۱۹۵۱، به عنوان فیلمنامه نویس و دستیار کارگردان با سینماگران سرشناسی چون کنجی میزوگوشی و کیسوکه کینوشیتا همکاری کرد.

شیندو علاوه بر میزوگوشی و کینوشیتا، برای کن ایچی کاوا، کازابورو یوشیمورا، سیجون سوزوکی و یازو ماتسومورو نیز چند فیلمنامه نوشت.
شیندو شاهد مدرنیزه شدن سریع ژاپن در طول زندگی اش بود و سعی کرد این تحول تدریجی جامعه را در فیلم هایش منعکس کند.

نخستین فیلمش "داستان زن محبوب" را در سال ۱۹۵۱ ساخت. فیلمی که ستاره معروف فیلم های ژاپنی و همسر بعدی شیندو یعنی نوبوکو اوتاوا در آن بازی می کرد. بازیگری که شیندو به کمک او یکی از نخستین استودیوهای مستقل فیلمسازی ژاپن در دهه پنجاه را به وجود آورد.

شیندو که متاهل بود، عاشق اوتاوا شد و در سال ۱۹۷۷ بعد از مرگ همسرش با او ازدواج کرد. اوتاوا از ۱۹۵۱ تا ۱۹۹۴ (که بر اثر بیماری سرطان درگذشت) در ۴۰ فیلم شیندو بازی کرد. چنین رابطه پایدار و طولانی یک کارگردان با یک بازیگر زن را تنها یاسوجیرو اوزو با بازیگر زن خود یعنی چیشو ریو داشته است.

فیلم های شیندو تمثیلی از رفتارهای خشن و غیر متمدنانه انسان ها در جوامع عقب مانده فئودالی، جنگ زده و پیشامدرن است. در فیلم های او می توان میل ذاتی انسان به خشونت، ظلم، فساد، تباهی و سقوط اخلاقی در سایه جنگ و زوال ارزش های اخلاقی و معنوی را جستجو کرد.

شیندو نگاه انسانی ویژه اش را از میزوگوشی به ارث برده بود که دستیارش بود و دو فیلمنامه هم برایش نوشته بود. او در سال ۱۹۷۵ با ساختن فیلم مستند "کنجی میزوگوشی: زندگی یک فیلمساز" به استادش ادای دین کرد.

سینمای او شباهت های زیادی به سینمای شوهی ایمامورا دارد با این تفاوت که خشونت، آنارشیسم و انرژی نهفته در فیلم های شیندو بسیار قوی تر از آرامش و نجابت فیلم های ایماموراست.


سبک شیندو خیلی آبستره و اکسپرسیونیستی است. با بهره گیری از عناصر تئاتر نوو و کابوکی. تصاویر سیاه و سفید وایداسکرین شیندو، خیره کننده و سحرآمیزند

کارهای شیندو در دهه شصت با کارهای نسل سینماگران موج نوی بعد از او یعنی ناگیسا اوشیما دنبال شد. اگرچه اوشیما همواره از منتقدان جدی آثار شیندو بود.

شیندو سینماگری مارکسیست بود و گرایش های مارکسیستی او را راحت می توان در فیلم هایش دنبال کرد. فیلم های دوره اول او، غالبا فیلم هایی سیاسی است که درونمایه اصلی آنها را آگاهی طبقاتی و تضاد بین طبقه کارگر و طبقات حاکم بر جامعه سرمایه داری ژاپن تشکیل می دهد.

مهمترین فیلم او در این دوره فیلم مستندگونه "جزیره عریان" است که در سال ۱۹۶۰ ساخت و برخی ها آن را شاهکار شیندو می دانند. "جزیره عریان"، مستند داستانی قوم نگارانه شیندو درباره زندگی سخت و رنج آور یک خانواده فقیر و کشاورز ژاپنی در جزیره ای دورافتاده بود که غنای تصویری و روح حماسی و شاعرانه آن، فیلم "مردی از آران" رابرت فلاهرتی را در ذهن تداعی می کرد.

داستان زندگی یک زن و شوهر و دوبچه خردسالشان در جزیره ای متروک و بی آب و علف که برای بقا تلاش می کردند. فیلم مورد تحسین منتقدان بسیاری قرار گرفت و جایزه بزرگ جشنواره مسکو را دریافت کرد اما منتقدانی مثل پالین کیل آن را به خاطر نگاه اگزوتیک شیندو به باد انتقاد گرفتند.

"جلال آل احمد که در همان سال ها فیلم جزیره عریان را در سینمایی در پاریس دیده بود، به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت و درباره اش نوشت: "عجب فیلمی بود. در نهایت سادگی، به نهایت قناعت، نهایت تاثیر را ایجاد کرده بود... رفت و آمد به جزیره مجاور، آب آوردن، پارو زدن، بچه ها را از مدرسه برگرداندن و با پیاله آب پای بوته ها ریختن... و از نو. پوست سیزیف را کنده بود. کاش آلبرکامو زنده بود و این فیلم را می دید.""

پرهیز از دیالوگ، موسیقی مدرن و کار خلاقانه با صداهای طبیعی و افکت های صوتی و استفاده از نابازیگر، از ویژگی های این فیلم درخشان بود که در آن زمان کاملا نوآورانه محسوب می شد. جلال آل احمد که در همان سال ها این فیلم را در سینمایی در پاریس دیده بود، به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت و درباره اش نوشت: "عجب فیلمی بود. در نهایت سادگی، به نهایت قناعت، نهایت تاثیر را ایجاد کرده بود... رفت و آمد به جزیره مجاور، آب آوردن، پارو زدن، بچه ها را از مدرسه برگرداندن و با پیاله آب پای بوته ها ریختن... و از نو. پوست سیزیف را کنده بود. کاش آلبرکامو زنده بود و این فیلم را می دید."

"کودکان هیروشیما" یا "بچه های بمب اتم"، فیلمی بود که شیندو با آن به شهرت رسید، روایتی تکان دهنده از بازماندگان انفجار هسته ای شهر هیروشیمای ژاپن که از دید شخصیتی تخیلی بازگو می شد.

در سال ۱۹۵۲، درست بعد از پایان اشغال ژاپن به وسیله آمریکایی ها، شیندو از سوی اتحادیه معلمان ژاپن مامورشد که فیلمی درباره بمباران اتمی ژاپن و پیامدهای هولناک آن بسازد. در این فیلم، معلم مدرسه ای، هفت سال بعد از بمباران هیروشیما به دهکده زادگاهش بازمی گشت و درمی یافت که چه بر سر دوستان و شاگردان سابق اش آمده است. اما اتحادیه معلمان از نتیجه کار راضی نبود چرا که به نظر آنان شیندو در این فیلم، صراحتا از ارتش آمریکا انتقاد نکرده بود.

امروز، "کودکان هیروشیما" به عنوان یکی از مهم ترین فیلم های ضد جنگ شناخته می شود. فیلمی تراژیک که فاجعه جنگ و انفجار هسته ای را از دید قربانیان آن نشان می دهد.شیندو جهان آپوکالیپتیکی هیروشیمای پس از انفجار هسته ای را به خوبی در این فیلم تصویر کرده بود.

داستان های اروتیک ارواح

 

حفره
سکس در آثار شیندو، مطلقا جنبه تزیینی ندارد و عامل جلب مشتری نیست بلکه وسیله ای برای نفوذ به درون انسان و کشف امیال درونی و ناخودآگاه اوست

اگرچه شیندو با فیلم های "جزیره عریان" و "کودکان هیروشیما" به شهرت رسید اما اهمیت واقعی او در دو فیلم "اونی بابا" (حفره) و "گربه سیاه" (Kuroneko) است که هر دو داستان هایی ترسناک و متافیزیکی با مایه هایی اروتیک اند که در ژاپن عصر فئودالی اتفاق می افتند، اگرچه وی در هر دوی این داستان ها، نگاه مارکسیستی خود به جامعه فئودالی ژاپن و تضادهای عمیق طبقاتی در آن را همچنان حفظ کرده است.

شیندو در این دوره از فعالیت سینمایی اش، برخوردی کاملا صریح با سکس دارد. به عقیده شیندو، نیروی سکس یا به قول او "انرژی جنسی" در انسان، عامل بقای اوست. در این باره گفته است: "سکسی که من در ذهن دارم، لذت پشت درهای بسته نیست بلکه عامل سرزندگی و بقاست."

سکس در آثار شیندو، مطلقا جنبه تزیینی ندارد و عامل جلب مشتری نیست بلکه وسیله ای برای نفوذ به درون انسان و کشف امیال درونی و ناخودآگاه اوست. برای شیندو، شهوات انسان و خواسته های جاه طلبانه او، انگیزه های قدرتمندی برای کشمکش های بی پایان دراماتیک است.

شیندو در سال ۱۹۶۴ فیلم "اونی بابا" را ساخت، درامی تمثیلی و اروتیک که در پس زمینه دوران جنگ های خونین فئودالی در ژاپن اتفاق می افتد، کابوسی وحشتناک و در عین حال لذت بخش از جهانی گرفتار جنگ، خشونت، قحطی و سرکوب جنسی.

"اونی بابا"، داستان پیرزنی است که با عروس جوانش در جوار نیزاری زندگی می کنند. آنها در کمین سامورایی ها و جنگجویان گریخته از جنگ نشسته، به آنها حمله می کنند و بعد از کشتن آنها، جنازه هایشان را در داخل حفره ای می اندازند و سلاح هایشان را می فروشند. پیرزن پسری دارد که به جنگ رفته و خبری از او در دست نیست. اما با آمدن سربازی به نام هاچی که بعد از کشته شدن فرمانده اش، سپاهش را ترک کرده و به آنها پناه می آورد، وضعیت تغییر می کند. کشش جنسی هاچی به عروس جوان که نیازهای جنسی اش در غیاب همسر سرکوب شده، حسادت و عقده های جنسی را در مادرشوهر او برانگیخته و به تدریج فیلم را وارد فضایی اروتیک و خشونت بار می کند.

"اونی بابا" که به "حفره" ترجمه شده، در واقع به معنی زن عجوزه خونخوار است که به شخصیت خشن، بی رحم و حسود مادر شوهر درون فیلم اشاره دارد."اونی بابا"، تمثیلی از رستگاری ناممکن بر روی زمینی پر از شر و آلوده است، دنیایی که از اخلاق و معنویت تهی شده و جنگ و نیازهای اقتصادی و حرص و شهوت، روح انسان ها را تباه کرده است.

تئاتر سنتی ژاپن و به دنبال آن سینمای کلاسیک این کشور همواره تحت تاثیر داستان های و افسانه های عامیانه مربوط به ارواح و هیولاها بوده است. نیروهای متافیزیکی، از عناصر تئاتر آبستره و مینی مالیستی "نوو" ژاپن و درام های پرزرق و برق و عامه پسند کابوکی اند.

سبک استیلیزه و انتزاعی شیندو در این فیلم، نه تنها متاثر از درام های سنتی ژاپنی مثل تئاتر نوو و تئاتر کابوکی است بلکه از نظر تصویری نیز متاثر از زیبایی شناسی طراحی ها و مینیاتورهای ژاپنی است.

 

گربه سیاه
گربه سیاه برداشتی کاملا آزاد از داستان های عامیانه ژاپنی درباره جهان ارواح بود

موسیقی هیراکو هایاشی که تلفیقی از سازهای کوبه ای و بادی شبیه ترومپت است که معمولا در نمایش های نوو ژاپنی از آن استفاده می شد، فضای ترسناک، پر رمز و راز و شهوت انگیز فیلم را تقویت کرده است.

شیندو بعد از "اونی بابا" چند فیلم ناموفق ساخت از جمله "سکس گمشده ۱۹ ساله برهنه" که فیلمی اروتیک و سانتیمانتال بود. در این دوره وی از تم های مارکسیستی اولیه اش دور شد. ناگیسا اوشیما که با او دشمنی داشت، این دوره از کارهای او را فاقد خلاقیت دوران اولیه اش که آثاری با درونمایه های مارکسیستی بود، می دانست.

شیندو در سال ۱۹۶۸ با ساختن فیلم "گربه سیاه" (Kuroneko) به دنیای پیچیده، اغواگرانه و شاعرانه "اونی بابا" بازگشت. فیلمی که برداشتی کاملا آزاد از داستان های عامیانه ژاپنی درباره جهان ارواح و مشخصا داستانی به نام "انتقام گربه" بود.

شیندو همچنین از متون کهن ژاپنی مثل "کونجاکو مونوگاتاری" استفاده کرده که منبع الهام ریونوسوکه اکوتاگاوا در نوشتن قصه "راشومون" بوده است.

این فیلم نه تنها از نظر طرح داستانی بلکه از نظر تماتیک و سبک نیز به فیلم "اونی بابا" شبیه بود و با اینکه کمتر از آن اروتیک است اما از نظر بصری، خیلی قوی تر از "اونی بابا"ست.

"گربه سیاه"، داستان دو زن روستایی است که سامورایی های گرسنه و حریص گریخته از جنگ، آنها را بعد از تجاوز دسته جمعی به قتل می رسانند اما نیروهای غیبی بعد از مرگشان آنها را به شکل گربه هایی سیاه و شیطانی درمی آورند تا در دروازه "راجومون" که پناهگاه دزدان و راهزنان است در کمین سامورایی ها نشسته، آنها را اغوا کرده و به دام انداخته و از پا درآورند. اما جنگجوی جوانی که در واقع فرزند پیرزن و شوهر زن جوان است از سوی ارباب، برای نابودی ارواح خونخوار، به سراغ آنها می رود اما گرفتار عشق به زن گربه ای (که در واقع همسر اوست) می شود و این جاست که جدال کهنه بین عشق و وظیفه آغاز می شود که پایان آن همانند تراژدی های یونانی، تراژیک است.
این فیلم نیز همانند "اونی بابا"، با این که داستانی درباره ارواح و نیروهای ماورالطبیعه بود اما درونمایه ای به شدت مارکسیستی و ضد فئودالی داشت و نشان می داد که چگونه میل به لذت، قدرت و جاودانگی، آدم ها را به سمت تباهی و فساد می راند.

روح های سرگردان این فیلم، انتقام تاریخی همه رعایا و دهقانان فقیری از فئودال ها، مباشران و سامورایی ها، که سال ها به آنها طلم کرده و آنها را مورد بهره کشی و تجاوز قرار دادند می گیرند.

سبک شیندو خیلی آبستره و اکسپرسیونیستی است. با بهره گیری از عناصر تئاتر نوو و کابوکی. تصاویر سیاه و سفید وایداسکرین شیندو، خیره کننده و سحرآمیزند. زنان گربه سان، زیبا، اروتیک و اغواگرند اما در عین حال، بی رحم، خون آشام و ترسناک اند.

صحنه های طولانی همخوابگی سامورایی جوان با روح همسرش که بیشتر نماهای کلوزآپ از بدن های لخت آنهاست، بسیار جسورانه اند. پرواز سبکبال و آکروباتیک زنان گربه ای، حتی در مقایسه با فیلم های رزمی امروز نیز اعجاب آورند. صحنه ای که روح مادر سامورایی، سقف اتاق را می شکافد و به آسمان می رود، از نظر اجرایی بسیار ماهرانه و از نظر بصری شگفت انگیز است.

شیندو در سال ۱۹۷۰ فیلم مستند دراماتیزه شده "امروز زندگی کن، فردا بمیر" را ساخت. فیلمی تکان دهنده درباره جوان قاتلی که با هفت تیری که از یک قرارگاه نظامی آمریکایی می دزدد، چهار نفر را به قتل می رساند.

"آخرین فیلم شیندو قبل از مرگ، ملودرام ضد جنگ "کارت پستال" بود که در سال ۲۰۱۰ ساخت. او این فیلم را بر اساس تجربه های شخصی اش از جنگ ساخت، زمانی که در سال ۱۹۴۳ وارد نیروی دریایی سلطنتی ژاپن شد و یکی از شش نفری بود که از یگان ۱۰۰ نفری خود در جنگ جان سالم به در برد."

در این فیلم شیندو از طریق گفتگو با مادر و دوستان جوان قاتل، به زمینه های اجتماعی و روانی جنایت و رفتارهای ضد اجتماعی در جامعه ژاپن ده هفتاد نگاه کرده و با رویکردی مارکسیستی به نقد مناسبات اجتماعی و خانوادگی در این جامعه پرداخته است.

در سال ۱۹۹۲ شیندو فیلم "داستان عجیب شرق رودخانه" را ساخت که بر مبنای رمان نیمه اتوبیوگرافیکال کافو ناگای، نویسنده داستان های اروتیک ژاپنی بود که در سال ۱۹۵۹ درگذشت.

شخصیت ناگای در این فیلم و ارتباط او با زن ها، بسیار شبیه شخصیت کنجی میزوگوشی استاد شیندو درآمده بود. در واقع ناگای و میزوگوشی هر دو در کارهایشان بر از دست رفتن سنت ها و زندگی فرهنگی پیش از جنگ ژاپن تاکید می کردند. ناگای از طریق نوستالژی و تصاویر اروتیک زن هایش و میزوگوشی نیز از طریق زن های قربانی و معصومش.

آخرین یادداشت (۱۹۹۵)، برداشت آزاد شیندو از نمایشنامه "مرغ دریایی" آنتوان چخوف بود که با شرکت همسر و بازیگر همیشگی اش نابوکو اوتاوا و هاروکو سوگی مورا بازیگر زن فیلم های اوزو، کوروساوا و میزوگوشی ساخت. روایتی غیرمتعارف و طنزآمیز درباره مصائب پیری و تنهایی و در حاشیه قرار گرفتن پیرها که از دید بازیگر سالخورده ای که با مرگ و ناتوانی دوستان و همکاران قدیمی‌اش روبرو می‌شود، روایت می شد. شیندو این فیلم را بعد از پی بردن به بیماری سرطان همسرش اوتاوا ساخت که بعد از تکمیل این فیلم درگذشت.

چهل و نهمین و آخرین فیلم کانه تو شیندو قبل از مرگ، ملودرام ضد جنگ "کارت پستال" بود که در سال ۲۰۱۰ ساخت. در این فیلم، وی مسیر حرکت یک کارت پستال را که سربازی برای همسر جوانش می فرستد، دنبال می کند. او این فیلم را بدون این که دچار سانتیمانتالسیم شود، بر اساس تجربه های شخصی اش از جنگ ساخت، زمانی که در سال ۱۹۴۳ وارد نیروی دریایی سلطنتی ژاپن شد و یکی از شش نفری بود که از یگان ۱۰۰ نفری خود در جنگ جان سالم به در برد.

منبع: بی. بی. سی.

 

 


 

کنجی میزوگوشی

 

 

 

کنجی میزوگوشی

Kenji Mizoguchi

 

Osaka Elegy

چگونگی به شهرت رسیدن یک هنرمند را غالبا می توان در زندگی او جستجو کرد و برای شناخت کارگردانی چون کنجی میزوگوشی، این، نقطه ی مناسبی برای شروع است. میزوگوشی به همراه ازو و کوروساوا، یکی از سه استاد بی چون و چرای دوان طلایی سینمای ژاپن، در سال 1898 در خانواده ای از طبقه ی متوسط هونگو در حوالی توکیو به دنیا آمد. دو اتفاق برای این کارگردان 7 ساله ی نسل آینده اتفاق افتاد که نقش مهمی در نوع فیلم هایی که او بعدا ساخت، ایفا کرد. ابتدا با شکست طرح تجاری پدر بیش از حد جاه طلب او، ثروت خانوادگی او به باد فنا رفت و آن ها را مجبور به نقل مکان به مناطق فقیر نشین آساکوسا کرد و اتفاق دوم، که در پی ورشکستگی پدرش رخ داد، این بود که خواهر 14 ساله اش٬ سوزو ٬ برای فرزند خواندگی به فروش گذاشته شد و سرانجام به یک فاحشه خانه فروخته شد. عشق بی اندازه ی میزوگوشی به خواهرش سوزو و همچنین به مادرش، که وقتی 17 ساله بود مرد، کینه ی شدیدی نسبت به پدر در او بوجود آورد. ناتوانی پدر در تکفل خانواده، پسرش(میزوگوشی) � که به مرض آرترایتس مبتلا شده بود و در طول عمرش درد زیادی از این بابت دید � را بر این داشت تا با بستگانش مشغول به کار شود و فقط در سایه ی فداکاری های خواهرش سوزو بود که توانست به مطالعه های هنری بپردازد، نقاش شود و سرانجام به کارگردانی فیلم رو آورد که با ساخت فیلم رستاخیز عشق (1923) آغاز شد.

این شخصیت ها و اتفاق های دوران جوانی � صعود و سقوط های ناگهانی در اجتماع،  دیگرخواهی، ایثارهای خودخواسته ی سوزو و تباهی او � پایه ی بزرگترین کارهای او شدند: مرثیه ی اوساکا (Osaka Elegy)، داستان آخرین گل داوودی (The Story of the Last Chrysanthemums)، زندگی اوهارو ( The Life of Oharu)، سانشو: مامور اجرا (Sansho the Bailiff)، و اوگتسو (Ugetsu). در این فیلم ها میزوگوشی از برداشت های طولانی، دوربین متحرک، و سکوت و سکون بازیگران (tableaux) برای نشان دادن پوچی و بیهودگی وضعیت اجتماعی و آرام کنونی، به خصوص در مواردی که به زنان مرتبط می شد، به طور استادانه ای استفاده کرد.

فیلم های اولیه ی او اکثرا کارهای استودیویی را شامل می شدند که کنترل ناچیزی بر آنها داشت اما با وجود این منعکس کننده ی کم و بیشی از دلبستگی های او بودند. او که دانش آموخته ی هنر و ادبیات ژاپنی و همچنین غربی بود، فیلم هایی بر پایه ی هر دوی آنها ساخت: افسانه ی هافمن (The Tales of Hoffmann)، ایجینو نیل (Eugene O'Neill) و کمیک استریپ های روزنامه ها. همه ی اینها به کنار، در سال 1936 بود که با ساخت مرثیه ی اوساکا (Osaka Elegy) خودش را به عنوان یک کارگردان شناساند. بعد از ساخت این فیلم بود که گفت: "من سرانجام موفق شدم یاد بگیرم که زندگی را آن طور که می بینم، نشان دهم".

آیاکو (ایسوزو یامادا) یک تلفن چی جوان، وقتی که پدر خلافکارش به زندان تهدید می شود، مجبور می شود که به رئیسش پا بدهد. آیاکو بدون اینکه خودش کوچکترین گناهی مرتکب شود، مکررا سقوط می کند و دست آخر هم برای تامین مخارج خانواده اش - که حتی وقتی پولش را هم می گیرند به او فحش می دهند - به زور به فاحشه خانه کشیده می شود. فیلم با کلوز آپ تکان دهنده ای از آکایو پایان می یابد؛ روشی که کارگردان بعدا به ندرت از آن استفاده کرد. شاهکار دیگر او در این سالها، خواهران جیون (Sisters of the Gion  )، به گونه ای تاثیرگذار داستان محلی است که میزوگوشی آنجا را از تجربه های شخصی خود می شناخت: فاحشه خانه های کیوتو.

داستان آخرین گل داوودی (1939) شهرت میزوگوشی را به عنوان یک کارگردان "فمینیست" بنا نهاد. یک بازیگر کابوکی ( تئاتر ملی ژاپن که در آن همه ی نقش ها توسط یک نفر اجرا می شود )، کیکونُسوک، عاشق یک دختر کلفت، اُتوکو، می شود که فداکاری های بی اندازه ی آن دختر  برای تبدیل کردن کیکونُسوک به یک بازیگر بزرگ فقط در هنگام مرگش مشخص می شود. این فیلم تاثیر ون اشترنبرگ ( von Sternberg ) را بر میزوگوشی (که او را تحسین می کند) به خصوص در ساختار بصری و نورپردازی نشان می دهد. این فیلم یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس های فیلم های میزوگوشی را داراست: اُتوکوی در حال مرگ، زیر صحنه ی نمایشی که کیکونُسوک در آن در حال اجرا است پنهان شده است و برای موفقیتش دعا می کند. این فیلم با یک طرح داستانی ساده، به طور ضمنی نشان می دهد که ماورای مازوخیسم در حال حرکت است؛ هم این جا و هم در فیلم های مشابه، مضامین و انتقادهای اجتماعی مهمی در زیرلایه درام وجود دارد.

میزوگوشی، حساس و چپ گرا و "کارگردان زنان"، همچنین بسیار کمال گرا بود و در صحنه ی فیلم برداری به یک سلطان ظالم تبدیل می شد. بنا به روایتی، شاید هم جعلی، برای فیلم تنگنای عشق و نفرت (The Straits of Love and Hate) او فومیکو یاماجی (Fumiko Yamaji ) را مجبور کرده که صحنه ای را حدود هفتصد مرتبه بازگویی کند. کینویو تاناکو (Kinuyo Tanaka )، بازیگر مورد علاقه ی میزوگوشی و یکی از بزرگترین های تئاتر، بدون هیچ گونه دلخوری به یاد می آورد که کارگردان او را مجبور کرد که تفریبا کل یک کتابخانه را بخواند تا برای نقشی آماده شود. صحت و اعتبار برایش همانند یک بُت بود، و به همین خاطر فیلم های او خصوصا برای جزئیات تاریخی شان مورد تقدیر مخاطبان ژاپنی بود.

در طول دهه ی 40 میزوگوشی مجبور شد فیلم هایی بسازد که باب میل حکومت باشد. او با فیلم هایی مانند چهل و هفتمین رونین وفادار (  The Loyal Forty-Seven Ronin) و میاموتو موساشی (Miyamoto Musashi) به قلمرو ناشاخته ای از سامورایی ها رفت. بسیاری از این فیلم ها آن قدر برای کارگردان معروف شده بود که بتواند آنها را بعدها بازسازی کند، چنان که افسانه ی خاندان تیارا (Tales of the Taira Clan ) را ساخت. اما حتی در کارهای ناسیونالیستی اش او خود را با دغدغه ی- یا شاید عقده ی روحی- همیشگی اش، یعنی جور و ستم زنان محدود نکرد. فیلم هایی مانند پیروزی یک زن (Victory of Women) و زن شب (Women of the Night ) هم نیروبخش و بحث برانگیزند و هم دارای درام احساسی ناراحت کننده ای هستند.

شهرت بین المللی اش با زندگی اُهارو (1952) بوجود آمد. فیلمی که جوایز زیادی را چه در اروپا و چه در خود ژاپن از آن خود کرد. اُهارو دختر یک سامورایی در کاخ سلطنتی کیوتو است. بعد از اینکه عاشق مردی از طبقه ی پایین تر شد، مجبور به تبعید می شود و آن مرد هم کشته می شود. از این نقطه زندگی او به کابوسی مبهم و گیج کننده تبدیل می شود، که به شکلی تقریبا بی مانند در سینما، به زوال می انجامد. هنگامی که او سعی در خودکشی می کند، معشوقه ی یک مرد پولدار می شود، و سپس به یک فاحشه، یک پیشخدمت و در پایان به یک گدا و فاحشه ی ضعیف و ناتوانی تبدیل می شود. میزوگوشی که قهرمانش را در اجبار آشفتگی اجتماعی و تاریخی قرار می دهد، تلاش نفس گیر او - که با حرکت تند دوربین نشان داده شده است - برای نجات پسرش که از عشق بازی با یک نجیب زاده بوجود آمده بود را به نتیجه می رساند.

فیلم های میزوگوشی از اواخر دهه ی 40 تا آخرین اثر او خیابان شرم (Street of Shame) در 1956 مجموعه ی بی همتایی در تاریخ سینما تشکیل می دهند. این فیلم ها به خصوص برای میزانسن های کامل، تصاویر شگفت انگیز، نقد اجتماعی ( به شکلی زیرکانه مانند دوشیزه اُیو (Miss Oyu) و یا کاملا مستقیم مانند سانشو: مامور اجرا ) و گاهی به خاطر شدت احساسات قابل توجه هستند.

با وجود علاقه ی شدید منتقدان به تفکیک و تقسیم چیزهای گوناگون، سه فیلمساز بزرگ سینمای کلاسیک ژاپن در سه قالب متفاوت جای گرفته اند، که بر آن اساس کوروساوا یک فیلم ساز احساسی، اُزو کارگردانی متفکر و میزوگوشی چیزی در این بین جای گرفته است. اما فیلم هایی مانند اُگتسو (1953) و سانشو: مامور اجرا (1954) آن قدر قدرت احساسی دارند که میزوگوشی را از این دسته بندی بیرون کشد. روش های او برای خلق این آثار کاملا زیرکانه و حیرت آور هستند. هرچند کوروساوا به واسطه ی مونتاژ و استفاده ی آزادانه از کلوز-آپ تماشاگر را درگیر می کند، میزوگوشی از هر دوی آنها پرهیز می کند ولی بواسطه ی نورپردازی، حرکت و جاگیری دوربین، و کنترل غیرعادی بازیگر در هر صحنه از فیلم توانسته احساسات قوی تری بیافریند. در هنگام سختی، شخصیت های میزوگوشی خم می شوند و صورت خود را می پوشانند، روی زمین دراز می شوند و دوربین در فاصله ای حساب شده از آنها؛ گویی احساسات آنها شدید تر از آن است که بتوان آنها به تصویر کشید.

میزوگوشی در 1956 درگذشت.

Sansho the Bailiff

 

منبع:

http://agrandsimanmag.persiangig.com/Archive/3-esfand84/mizoguchi.htm