به فردا - محمد زهری

 



به فردا



به گُلگشت جوانان،
یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!
که

ما در ظلمت شب،
زیر بال وحشی خفاش خون آشام،


نشاندیم این نگین صبح روشن را،
به روی پایه انگشتر فردا.

و خون ما،
به سرخی گُل لاله
به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ

ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه،
و رنگی زد به

خاک تشنه هر کوه،
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر

شهری...

و این‌ست آن پرنده نرم شنگرفی،



که می‌بافید
و این‌ست آن گُل آتش‌فروز شمعدانی،
که در باغ بزرگ شهر می‌خندد
و این‌ست

آن لعل زنانی را که می خواهید
و پرپر می‌زند ارٍواح ما،
اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ما

ست لای برگ‌های هر کتابی را
که می‌خوانید.



***

شما یاران نمی دانید،
چه

تب‌هایی، تن رنجور ما را آب می‌کرد
چه لب‌ها

یی، به جای نقش خنده، داغ می‌شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون، نابود می‌گردید

ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دوره خود،
حصار ساکت زندان

،
که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را.


و رنجی کاندرون کوره خود می‌گدازد آهن تن‌ها،



طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما،
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن

گام زد
و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتاٍن
و این نوشی که می‌جوشد درون جام‌هاتان گواه ماست، ای یاران!
گواه پایمردی ما
گواه

عزم ما
کز رزم‌ها
جانانه‌تر شد!




تهران- ۱۹دی ماه ۱۳۳۱

 

لینک:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azonace.persiangig.com/audio/Be%20%20%20%20Farda%20%20%20-%20%20%20Mohammad%20%20%20%20Zohari.mp3 

 

مقیاس زمانی زمین‌شناسی

 

منبع: از فرانک دانشجوی دوره دکتری تخصصی باستان شناسی دانشگاه تهران

http://primates.persianblog.ir/post/6

 

قیاس زمانی زمین‌شناسی

مقیاس زمانی زمین‌شناسی یک سیستم اندازه‌گیری اتفاقات مختلفی که در دوران زندگی زمین رخ داده را ارائه میدهد. تمام اتفاقات مختلف اعم از انقراض‌ها، پیدایش‌ها و رخ دادهای زمین‌شناسی در آن مشخص است.

 توصیف واژه ها

 ابر دوران: به مدت زمانی گفته میشود که دارای چندین عصر است که با یک تغییر عظیم در ساختار زمین آغاز میشود و با یک تغییر عظیم دیگر به پایان میرسد.

 عصر: به مدت زمانی گفته میشود که تغییرات در ساختار زمین جزئی تر از الگو:ابر دوران می باشد ولی تغییراتی در شکل زمین رخ میدهد.

 دوره: زیر مجموعه عصر است که در آن تغییرات در حد جزئی رخ میدهد

 

 

 

آشنايی با دوره های زمين شناسی (۱)

نویسنده : مریم رمضانی(فرانک)

برای درک بهتر جایگاه انسان نماها در روی زمین باید از تاریخ زمینی که در آن زندگی می کنیم اطلاعات کافی داشته باشیم.

زمین یکی از نه سیاره ای است که همراه با ده ها سیاره و تعدادی اجرام کوچکتر به دورخورشید در گردش است. بسیاری از ستاره شناسان معتقدند که اجزای این منظومه در یک زمان و از یک ماده اولیه شکل گرفته اند. به موجب این فرضیه که به نام نظریه سحابی (nebular hypothesis) معروف است اجرام منظومه شمسی از ابر عظیمی که اساساً متشکل از هیدروژن و هلیم و با درصد ناچیزی از عناصر سنگین است به وجود آمده است.

اولین کسی که عمر زمین را میلیاردها سال عنوان کرد شخصی به نام جیمز هاتن بود که او را پدر زمین شناسی جدید نیز نامیده اند که البته به خاطر این اعتقادش بارها مورد انتقاد قرار گرفت.

زمین 6/4 میلیارد سال عمر دارد که از قسمت اعظم آن اطلاعات کمی در دست است. یعنی از 4/6 میلیارد تا 600 میلیون سال پیش. این دوره 4 میلیارد ساله دوره پرکامبرین نام گرفته است که در واقع هفت هشتم تاریخ زمین را به خود اختصاص می دهد. از این دوره سنگواره هایی شناخته شده است که گاهی یافت می شود. این سنگواره ها بقایای موجودات حقیقی نبوده بلکه موادی هستند که توسط جلبک ها رسوب یافته اند این ساختمان ها استروماتولیت (Stromatolite) نام دارد. اگرچه استروماتولیت ها غالباً ساختمان های نسبتاً بزرگی هستند ولی اکثر سنگواره های دوره پرکامبرین در حد میکروسکوپی اند که با کشف این موجودات میکروسکوپی قدمت حیات به قبل از 1/3 میلیارد سال پیش می رسد. بسیاری از این سنگواره های خیلی قدیمی در سنگ های رسوبی به نام چرت (که نوعی سنگ سخت و متراکم رسوبی شیمیایی است) محفوظ مانده اند. هنگامیکه دوره بعدی یعنی کامبرین آغاز می شود صحنه برای ظهور موجودات پیچیده تر مهیا می شود.

از 570 میلیون سال پیش برگی جدید در تاریخ زمین ورق می خورد که شامل 3 دوران می شود: دوران پالئوزوئیک (دیرینه شناسی)، دوران مزوزوئیک (میان زیستی) و دوران سنوزوئیک (نوزیستی).

 

دوران پالئوزوئیک(دیرینه زیستی): شامل هفت دوره که از 570 میلیون سال پیش آغاز شده و در 245 میلیون سال پیش پایان می گیرد می شود؛ به ترتیب از قدیمترین تا جدیدترین شامل اردوویسن (Ordovician)، پنسیلوانین (Pennsylvania) و پرمین (Permian) می شود.

زندگی در دوران پالئوزوئیک بیشتر شامل دریاها می شود و گروه های متعددی از بی مهرگان را شامل می شده است.

در این دوران انواع مختلف نهانزادهای آوندی، سرخسهای دامنه دار، پنجه گرگیان، دم اسبیان، بازدانگان، ماهی های زره دار، دوزیستانی که دارای صفات ماهی ها و خزندگان می باشند، مرجانها – دو کفه ایها و بازوپایان را شامل می شود. زمین های این دوران تیره رنگ و از شیست های تقریباً سیاه رنگ، ماسه رنگهای قرمز تیره رنگ و آهک های سیاه رنگ تشکیل شده اند.

اولین مهره داران در اردویسین ظاهر می شوند و در دوره اردویسین است که برای اولین بار زندگی در خشکی آغاز می شود. نخستین خزندگان در دوره کربونیفر پا به عرصه حیات می گذارند که زمینه را برای ظهور خزندگان غول پیکر در دوران بعدی یعنی مزوزوییک آماده می کنند.

در پایان دوران پالئوزوئیک است که تمامی قاره ها با یکدیگر برخورد کردند و به یکدیگر ملحق شدند و ابر قاره پانگه آ را به وجود آوردند.

 

دوران مزوزوئیک (میان زیستی): این دوران از 240 میلیون سال پیش آغاز شده تا 65 میلیون سال پیش ادامه دارد و به سه دوره تقسیم می شود: تریاس، ژوراسیک و کرتاسه. این بخش شامل آخرین روزهای پانگه آ و اولین گسستگی و تقسیم شدن آن است. مشخصات این دوره عبارت است از ظهور نخستین تک لپه ها، فراوانی بازدانگان، از تک لپه ای ها نخل و از دو لپه ای ها بید و بلوط. بتدریج ماهیان و دوزیستان خزندگان هوایی و دریایی و نخستین پرندگان (آرکئوپتریکس) ظهور پیدا کردند. قدیمی ترین سنگواره دایناسورها از رسوبات ژوراسیک یافت شده است.

آب و هوا تدریجاً سرد می شود. آب و هوا برای نیمکره شمالی به معتدل و برای نیمکره جنوبی از نیمه استوایی به نیمه حاره ای تبدیل گردیده است. خشکی شمال آمریکای شمالی، آسیا و اروپا بوده و خشکی واحدی به نام انگا را تشکیل می داده اند در اواخر کرتاسه است که با تشکیل اقیانوس اطلس بنظر می رسد که اروپا و آسیا از آمریکای شمالی جدا شده است. خشکی جنوبی گندوانا نام داشته است ؛ ضمناً بین دو خشکی دریای عظیمی به نام تتیس وجود داشته است؛ در طول دوران دوم تقسیمات زیر در آن صورت گرفته است: جدا شدن آمریکای جنوبی در کرتاسه تحتانی با تشکیل اقیانوس اطلس جنوبی که بنظر قدیمی تر از اطلس شمالی بشمار می آید.

در اواخر دوران مزوزوییک است که خزندگان غول پیکر انقراض یافتند و زمین را برای ظهور موجودات دیگر یعنی پستانداران خالی کردند. هنوز علل انقراض دایناسورها در پرده ای از ابهام است اما بنابر یک نظر جدید حدود 65 سیارک بزرگی با زمین تصادم کرد و طبق آن فرض شده است که دایناسورهای بزرگ تحت تاثیر این سلسله حوادث واقع شده اند. دانشندانی هستند که با این نظریه مخالفند اینان با بررسی شواهد فسیل شناسی در مرز دوران های مزوزوئیک و سنوزوئیک نتیجه گرفتند که زوال دایناسورها تدریجی بوده است.

 

 

آشنايی با دوره های زمين شناسی (۲)

نویسنده : مریم رمضانی(فرانک)

دوران سنوزوئیک (نوزیستی): این دوران شامل دو دوره ترشیری و کواترنری می شود. دوره ترشیری شامل پنج دور پالئوسن – ائوسن – میوسن – پلیوسن می شود که از 65 میلیون سال پیش تا 2 میلیون سال پیش را شامل می شده است. دوره بعدی کواترنری است که شامل 2 دوره به نام های پلیستوسن و هلوسن می شود. مشخصات این دوران گیاهان خشکی مشابه گیاهان امروزی، گسترش نخستیها از دوره پالئوسن، جدا شدن آمریکای جنوبی از آفریقا در دوره ائوسن، شکل گیری رشته کوه های آلپ و هیمالیا در دوره میوسن. از نظر آب و هوایی در دوره پلیوسن آب و هوا گرمتر از حاضر و سردتر از میوسن و الگوسن سردتر از ائوسن بود. دوران چهارم زمین شناسی شامل چندین عصر یخبندان بود که در ذیل بشرح آمده است:

یخبندان گوتر از 5/2 تا 1 میلیون سال پیش که اطلاعات در این مورد کم است از 1 میلیون تا 700 هزار سال پیش دوره ی گرم بین یخچالی گونزو میندل. از 700 تا 500 هزار سال پیش دوره سرد میندل که از بقیه عصر یخبندان ها سردتر بود و سرتاسر اروپا در زیر لایه ای از یخ قرار می گیرد. از 500 تا 300 هزار سال پیش مجدداً هوا رو به گرمی می نهد از 300 تا 200 هزار سال پیش زمین بار دیگر با سرمای شدیدی مواجه می شود و دوره یخچالی ریس نام دارد. از 200 تا 75 هزار سال پیش با سرمای شدیدی مواجه می شود و دوره بین یخچالی ریس و وورم است و از 75 تا 10 هزار سال پیش با آخرین عصر یخبندان وروم، مواجه هستیم. و از 10 هزار سال پیش تاکنون با آب و هوای گرمی روبه روییم. بنابراین با توجه به اعصار یخبندان و بین یخبندان خیلی از دانشمندان معتقدند که هم اکنون ما در دوره بین یخچالی هستیم. همانطور که می بینید هر یخبندان نامگذاری شده است که این نام ها از نام چهار رودخانه کوچکی گرفته شده اند که در نقطه ای به رود دانوب می ریزند. دراین مکان بود که دو زمین شناس برای اولین بار وجود چهار مرحله یخبندان را کشف کردند. البته قبل از عصر یخبندان گوتر چند دوره یخبندان داشتیم. سنوزوئیک را غالباً عصر پستانداران می نامند زیرا در این زمان پستانداران جانوران عمده خشکی بودند.

پس از انقراض خزندگان در پایان مزوزوئیک دو گروه از پستانداران یعنی کیسه داران و جفتداران تکامل و گسترش یافته و در سنوزوئیک برتری یافتند. البته نخستین پستانداران ابتدایی از دوره تریاس روی زمین ظهور یافتند. برخی از این گروه ها روند بزرگ شدن از خود نشان دادند. به عنوان مثال تا زمان الیگوسن کرگردنی بدون شاخ با پنج متر بلندی زندگی می کرد. با نزدیک شدن زمان به عصر کنونی بسیاری از انواع دیگر نیز به اندازه ها بزرگ متکامل شدند که واقعاً بزرگتر از انواع امروزی بودند. بسیاری از این حیوانات عظیم الجثه تا 11000 سال پیش فراوان بودند. با این وجود موجی از انقراض در پلیستوسن پایانی این جانوران را به سرعت از صفحه روزگار حذف کرد. دلیل این انقراض ها هنوز مشخص نیست. به دلیل اینکه این جانوران، پیشروی های یخچالی عمده و دورههای متعدد دوره های بین یخچالی را پشت سر گذاشته بودند. بعضی این واقعه را به صورت انتخابی با شکار انواع بزرگ توجیه کردند. اما از سوی تمامی دانشمندانی که این مسئله را مطالعه کردند مورد پذیرش قرار نگرفته است.

همانطور که در مطالب فوق مشاهده کردید آدمی نقش کوچکی در تاریخ زمین داشته است. اما با این حال با قابلیت هایی که داشت توانست در مدت کوتاهی بر زمين مسلط شود.

از ویکی‌پدیا

 *** 

 دو شعر درباره زمین

 

احسان طبری

زمین
 
 
 
زمین که گورگاه و زادگاه زندگان،

سرشتگاهِ بودنی است،
 
چو اژدهای جادوئی،

برآوَرَد ز ژرفنای خود،

بساطِ نغز خرّمی.
 
سپس به کام درکِشد،

هر آنچه بر بساط هِشته بُد،
 
به بادِ مرگ می دهد،

هر آنچه را که کِشته بُد.
 
به سوی اوست،

بازگشت برگها و غنچه ها.
 
به سوی اوست،

بازگشت چشمها و دستها.
 
از او بُوَد،

سرشته ها، گسستها.
 
به معبد شگرفِ اوست،

آخرین نشستها.
 
مشو غمین!

که این زمینِ نا امین،

چو رهزنی،

به جاده های زندگی،

کند کمین،
 
که تا تنی نهان کند،

به متن سرد خود.
 
کنون که بر زمین رَوی روان، 
 
جوان کن از فروغ زندگی.
 
کنون که بر زمین چَمی،

دمی، نمی، ز اشک خود،

به خاک وی نثار کن.
 
بر این زمینِ پیر،

گورگاه و زادگاه خود،

گذار کن!
 
از او بخواه همتی،
 
که تا بر آن رونده ای،
 
نپیچی از سبیل مردمی، دمی.
 
چو مرگ بی امان رسَد ز راه،

چون درندگان،
 
چنان به گور خود رَوی،

که از بَرَش نرُویَد آه!
 
یا که گیاه لعنتی،
 
زتو، به زیر پای زندگان. 
 
زمین ز گنج نغز خود،

تو را نثار داده است،
 
شکفتگی و خرمی،

به هر بهار داده است.
 
ز موج نیلگونِ بحر،

صید کن نصیبِ خود.
 
به چرخ لاجوردِ دهر،

پر بکِش به طیبِ خود.
 
ز جادوی گیاهها،

بدست کن طبیب خود.
 
نه گورگاه،

کارگاه آدمیست این زمین.
 
همو برادر تو، مادر تو، یاور توست،
 
سرای آشنای گرم مهرپرور توست.
 
بر این زمین عبث مرو!
 
بیافرین، بیافرین.!!

لینک  دانلود:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azonace.persiangig.com/audio/zamin.mp3 

 

 

سایه (هوشنگ ابتهاج)

 زمین


 
زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته های نغز و سخنهای پرنگار
 گفتند در ستابش
این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شاکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و
خزان گذشت
 تو ماندی وگشادگی بی کرانه ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
 از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون
حرامیان
 بی حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وی اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و
باد
پیچیده دردناک
 بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را

 

عشق من - ARANJUEZ MON AMOUR

 

ARANJUEZ MON AMOUR

http://www.youtube.com/watch?v=C6vsz6rvrYE&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=HzixArqI-3E&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=MWktcRFYghQ

 

 
mon amour
 
Mon amour, sur l'eau des fontaines, mon amour
Ou le vent les amènent, mon amour
Le soir tombé, qu'on voit flotté
Des pétales de roses
Mon amour et des murs se gercent mon amour
Au soleil au vent à l'averse et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu'ils sont venus
Et quand chantant, soudain ils ont écrit sur les murs du bout de leur fusil
De bien étranges choses
Mon amour, le rosier suit les traces, mon amour
Sur le mur et enlace, mon amour
Leurs noms gravés et chaque été
D'un beau rouge sont les roses
Mon amour, sèche les fontaines, mon amour
Au soleil au vent de la plaine et aux années qui vont passant
Depuis le matin de mai qu'il sont venus
La fleur au cœur, les pieds nus, le pas lent
Et les yeux éclairés d'un étrange sourire
Et sur ce mur lorsque le soir descend
On croirait voir des taches de sang
Ce ne sont que des roses !
Aranjuez, mon amour

 
 
عشق من
 
عشق من،بر آب چشمه ساران،عشق من
جایی که باد آن ها را می آورد،عشق من
شب هنگام،شناور روی آب می بینیم
گلبرگ های گل سرخ را

عشق من و دیوار ها ترک می خورند عشق من
در برابر آفتاب،باد،باران و سالهایی که
می گذرد
از صبح ماه می که آنها آمدند
و در حالی که می خواندند،ناگهان روی دیوارها
از پایان سلاح هایشان نوشتند
واقعا عجیب است

عشق من،گل سرخ اثرها را دنبال می کند،عشق من
روی دیوار و به هم می پیچد
نامهایشان حک شده و هر تابستان
گلهای سرخ زیبا می رویند

عشق من،چشمه ها را خشک کن،عشق من
در آفتاب،بادهای دشت و سالهایی که
می گذرد
از صبح ماه می که آنها آمدند
گل بر سينه، با پاهايي برهنه،گامهایی آهسته
و چشمانی درخشنده با لبخندی عجیب

و بر روی این دیوار هنگامی که شب فرا می رسد
باور داریم که لکه های خونی می بینیم
آنها گل های سرخ اند
عشق من،آرانخوئز
 
 
my love
 
My love, on the fountains' water, my love
Where the wind brings them, my love
At night fall, we see floating
Rose petals

My love and walls are cracking my love
From the sun, the wind the rain and the years that go by
Since the May morning they came
Ans while singing, suddenly they wrote on the walls from the end of their guns
Really strange things

My love, the rose bush follows the traces, my love
On the wall and intertwines, my love
Their names carved and each summer
A beautiful red are the roses

My love, dry the fountains, my love
In the sun the plain's wind and the years that go by
Since the May morning they came
The flower in the heart, bare feet, slow pace
And the eyes lightened by a strange smile
And on this wall when the evening comes
We would believe to see blood stains
They're just roses!

Aranjuez, my love

 

 

 

انگيزيسيون / تفتیش عقاید - سازمان محنه

  تفتیش عقاید - سازمان محنه

 

 انگيزيسيون

تفتیش عقاید

 

سن دومینیک در حال نظارت بر سوزاندن کتب بدعتگذارانه

پرونده:Torture Inquisition.jpg

کشیش‌های مسیحی در دوران موسوم به «قرون وسطی» به «تفتیش عقاید» در محکمه‌های بازجویی دینی روی آورده بودند. در نقاشی، کشیش‌ها مراسم شکنجه مردی که متهم به همجنس‌گرایی شده‌است را قبل از اعدام وی نظارت و صحنه‌گردانی می‌کنند.

 

 

تفتیش عقاید یعنی بازرسی و تفحص در باورهای افراد. به اعمالی گفته می شود که از سوی یک موضع صاحب قدرت، مردم مورد باز خواست به دلیل باور های خود قرار می گیرند . مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است .

 این نام از دوران قرون وسطی به یادگار مانده است و مخالف آزادی بیان و آزادی عقیده یا آزادی اندیشه است. تفتیش عقاید، به بیان دقیقتر عبارت بود از هیئتهای داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک میکوشید از طریق آنها به یکپارچگی دینی مورد نظر خود نائل شود. این عمل توسط دستگاه کلیسا انجام می شد و متهمان بسیاری در دادگاه‌های تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری می‌شدند. این افراد ابتدا برای اعترافگیری شکنجه میشدند. در صورت عدم اعتراف سرنوشت معلومی برای آنها متصور نبود، اگرچه اکثر مردم تاب شکنجه ها را نداشتند و اعتراف به اعمال کرده و ناکرده خود میکردند. سپس دستگاه تفتیش عقاید آنها را محکوم به مجازاتهای گوناگون و در بسیاری از مواقع به صورتهای غیر انسانی اعدام میکرد.

آغاز تفتیش عقاید

 در دوران سده های میانه، همواره کلیسا در صدد تثبیت استیلای سیاسی خود بر اروپا بود . ولی تفتیش عقاید به شکل سازمان یافته متاخرتر پدید آمد. دستگاه پاپ همواره از به چالش کشیده شدن اقتدارش وحشت داشته و در قرون وسطای پسین، به علت افزایش فساد کلیسا و رشد سواد و جنبشهای بدعتگذارانه شدیدتر شد. تا آنکه نخستین نشانه های مقاومت شدید کلیسا در اواخر قرن دوازده هنگامی نمایان شد که در ناحیه ای در جنوب فرانسه به اسم لانگدوک، جنبش بدعتگذارانه عظیمی به وجود آمد که پیروانش خود را کاتار مینامیدند (به معنی پاک و خالص)

 اعتقادات کاتارها

 کاتارها که مدعی عمل به مسیحیت راستین بودند، معتقد به بسیاری از آیینها و اعتقادات کلیسایی نبودند؛ مثلا عشای ربانی را به جا نمی آوردند و معتقد به این نبودند که حضرت عیسی پسر خداوند است. آنها همچنین به دوزخ و برزخ اعتقاد نداشتند و معتقد بودند که آدمیان پس از مرگ، یا به بهشت میروند و یا اگر گناهکار باشند، به زندگی در کالبد حیوانات پست تر محکوم میشوند.

 احساس خطر و مقاومت کلیسا

 این مساله به خودی خود خطری جدی برای کلیسا نبود، ولی کاتارها در جذب نوکیشان مهارت بسیار خاصی داشتند . رهبران کاتار که در میان پیروانشان به الگوی کامل معروف بودند، بسیار زندگی سختگیرانه و زهدآمیزی داشتند که باعث میشد اسقفهای کلیسا در مقابلشان موجوداتی حریص به چشم آیند. به تدریج فلسفه کاتارها در بین مردم بسیاری از شهرها از جمله تولوز، آژن، بزیه و آلبی پیروان گسترده ای یافت؛ به طوری که در برخی مناطق، رهبران غیر دینی نیز به حمایت از این آیین روی آوردند، مثلا کنت تولوز. پاپ اینوکنتیوس سوم مصمم گشت که علیه بدعتگذاران جنوب فرانسه دست به اقدام جدی بزند. ابتدا وی از اسقفهای خود درخواست کرد که در منطقه دست به سفرها و موعظه های بیشتری بزنند و در پی یافتن شواهدی باشند که نشان دهنده حمایت رهبران سیاسی از کاتاریسم باشد. البته این اقدام اینوکنتیوس چیز تازه ای نبود و قبلا پاپ لوکیوس سوم نیز این عملیاتها را ترغیب میکرد. اما این اقدام اینوکنتیوس کافی به نظر نرسید، به طوری که کار به جایی رسید که سفیر ویژه پاپ در آلبی از سوی طرفداران کنت تولوز پس از ضرب و جرح به قتل رسید.

 

پرونده:Burning of jan hus at the stake at council of constance.jpg

سوزاندن یان هوس

 

 اخراج کاتارها از کارکاسون

 

جهاد آلبیگایی

پس از قتل سفیر پاپ در سال 1208، پاپ دست به اقدامی تاثیرگذارتر و شدیدتر زد : وی کنت تولوز را تکفیر کرد خواستار جهادی برضد کاتارها شد که این جهاد به خاطر نام شهر آلبی -مقر اصلی کاتارها- به جهاد آلبیگایی معروف شد. جنگاوران و سربازان از تمام اروپا به امید بخشایش گناهان و شهریاری در سرای دیگر و برخی به امید غنائم جنگی، به جنوب فرانسه آمدند. پایگاههای کاتارها یکی پس از دیگری سقوط کرد، ولی نابودی کاتاریسم قریب بیست سال به درازا انجامید و به این ترتیب پاپ اینوکنتیوس سوم به فکر سلاحی دیگر افتاد

 تفتیش عقاید پاپی

 تفتیش عقاید پاپی دستگاه حقوقی تازه ای بود که زیر نظر مستقیم پاپ قرار داشت. پاپ مفتشانی را منصوب میکرد که وظیفه یافتن بدعتگذاران و مجازات آنان را داشتند. اکثر مفتشان دراویشی فقیر بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند و در تجرد زنگی میکرده، از طریق صدقات مردم امرار معاش میکردند. فرق اصلی آنها با دیگر زاهدان آن دوره این بود که زیر نظر پاپ بودند و نه رییس یک صومعه. راهبان دو فرقه فرانسیسکن و دومینیکن نقش مهمی در گسترش تفتیش عقاید پاپی داشتند. در ابتدا آنها به خواست پاپ ، "با فروتنی به دنبال بدعتکاران میرفتند و آنها را از لغزش باز میداشتند". اما به زودی آشکار شد که خیل بزرگی از مردم با اقناع و تشویق به راه راست هدایت نمیشوند! پس اینوکنتیوس بهترین متفکران کلیسا را در سال 1215 جمع کرد و در چند شورا به این نتیجه رسیدند که تبعید بدعتگذاران و مصادره اموالشان مجازات مناسبی است. در دوران پاپ گریگوریوس نهم، این اختیارات گسترده تر شد و سرانجام در سال 1252، کلیسا رسما اعلام کرد که بدعتگذاران غیرنادم را برای اعدام از طریق سوزاندن تحویل مقامات سیاسی خواهد داد. این فتوا ضمنا استفاده از شکنجه برای اعتراف گیری را مجاز دانست.

 

گالیله در دادگاه تفتیش عقاید

 

قربانیان سرشناس تفتیش عقاید

 از معروف‌ترین قربانیان تفتیش عقاید در دوران قرون وسطی می‌توان از گالیله نام برد که البته به علت بازگشت وی از عقیده‌اش مبتنی بر زمین مرکزی اعدام نشد.دیگر قربانی معروف تفتیش عقاید که اعدام شدجردانو برونو بود که هم به علت داشتن یکی از آیین‌های ابتدایی و هم به علت عدم اعتقاد به نظریه زمین مرکزی اعدام شد.

 یهودیان از گروه قربانیان معروف آن بودند به ویژه در اسپانیا گروه‌های یهودیان را زنده زنده سوزاندند که باعث شد یهودیان زیادی از اسپانیا مهاجرت کنند بعد از پایان یافتن تفتیش عقاید خوان کارلوس اول پادشاه اسپانیا در سال ۱۹۹۲ از یهودیان مهاجرت کرده درخواست کرد تا به وطن اصلی خود بازگردند.

 از دیگر قربانیان تفتیش عقاید می‌توان به مسلمانان، والدوسیان، فراتیچلی‌ها، شوالیه‌های هیکل، پروتستان‌ها اشاره کرد.و از افراد سرشناس قربانی می‌توان به ژاندارک، یان هوس، جیرولامو ساوونارولا اشاره کرد.

 

جوردانو برونو در آتش

 

 زوال تفتیش عقاید در اروپا

 زوال این دستگاه در اروپا، به صورت ناگهانی پایان نیافت و حدود یک قرن زمان برد . چشمگیرترین دستگاه عقاید، در فرانسه ی سال 1789 به اجرا در آمد که مقارن با اندیشه های آزادی خواهانه ی ملت فرانسه بود . در پی پیروزی انقلاب فرانسه، دستگاه تفتیش عقاید مورد حمله ی مردم قرار می گرفت و یکی پس از دیگری نابود می شد . سربازان فرانسوی در زمان ناپلئون وقتی که به اسپانیا رسیدند، همین کار را با دستگاه تفتیش عقاید آن کشور انجام دادند . اما وقتی که سپاه ناپلئون پس از چند سال در نوریدیده شد و قدرت های قدیمی در اسپانیا به کار خود بازگشتند، سیستم تفتیش عقاید نیز به جای خود بازگشت .در ایتالیا نیز وقایع شبیه اسپانیا اتفاق افتاد، اما شکل انجام آنها صورت محدود تری داشت .

 پرتغال هم تا نیمه ی قرن نوزدهم به کار تفتیش عقاید و آنچه نابودی بدعت گزاران می نامید ادامه داد .

 در رم که پایگاه دستگاه پاپ بود با تفتیش عقاید گره خرده بود و تا اواسط قرون نوزده تفتیش عقاید انجام می شد .اوضاع در آمریکای لاتین هم تا جدایی از اسپانیا در اوایل قرن نوزده صورت خوبی نداشت که این جدایی باعث نابودی این دستگاه در آن مناطق شد .

منبع: ویکی‏پدیا

 

 

 

 

شهادت حلاج

 

محنه و تشکيل نخستين محاکم تفتيش عقايد

نويسنده: محمد رضايي

محنه (mihne) يا محنت عنواني است که اکثر نويسندگان و مورخان، چه متقدم و چه متأخر براي محاکم تفتيش عقايد عصر مأمون، معتصم و واثق به کار مي برند. اين دوره عموما دامنگير فقها و محدثان اهل سنت شده است و بدين سبب جمهور اهل سنت آن را شر و بلايي براي اسلام و مصيبتي براي مسلمين مي دانند. (1) پيامدهاي ديگري نيز در پي داشت که عمدتا چندان توجهي بدان نشده است و مورخين متقدم در نوشته هاي خود بدون بررسي علل و عوامل ايجاد آن تنها به سير حوادث تاريخي توجه داشته اند.
تفتيش عقايد سابقه اي طولاني دارد و با نگاهي به تاريخ روشن مي شود انگيزيسيون از دوران باستان به يادگار مانده است و يادآور شکنجه هاي هولناک، کتاب سوزان، در آتش افکندن آدميان و مهمتر از همه درهم شکستن روح و عزت انسان ها و سخره گرفتن فکر و آزادي است. (2) وقتي سخن از تفتيش عقايد مي شود آدمي بي اختيار قرون وسطاي اروپا را به ياد مي آورد و اين سؤال مطرح مي شود که آيا محنه و جريان آن نيز نوعي تفتيش عقايد بود و آيا شباهتي بين آنچه در اروپاي مسيحي گذشت با آنچه در عصر عباسي روي داد وجود دارد. اين دوره با صدور حکمي از جانب مأمون آغاز گرديد که به معتزله اجازه مي داد به تفتيش عقايد مردم بپردازند و هر کس از قضات و محدثين و کارکنان ديوان که به خلق قرآن (مخلوق و محدث بودن) معتقد نباشد از مشاغل خود اخراج نمايند. (3)

مقدمه

اکثر پژوهشگران معاصر که در نوشته هاي خود به اين جريان اشاره نموده اند از آن به نوعي تفتيش عقايد نام برده اند. نويسنده ي کتاب عصر المأمون از محنه به دادگاه تفتيش عقايد نام مي برد. (4) فليپ حتي مي نويسد: «قضيه ي خلق قرآن محک عقيده ي مسلمانان شد و قاضيان نيز بايد شخصا اين امتحان را مي گذرانيدند که يک قسم تفتيش عقايد بود و همه ي کساني را که منکر اين عقيده بودند به محاکمه مي کشيدند ... » . (5) دکتر مشکور مي نويسد: «اداره ي ويژه اي به نام محنه که گونه اي از انگيزيسيون بود تأسيس شد و عده اي از علما براي بازجويي به آن احظار شدند» . (6) پژوهشگران غربي که به بررسي اين دوره علاقه نشان داده اند اين مقطع از تاريخ اسلام را دوره ي تفتيش عقايد مي دانند. (7) اگر چه تفتيش عقايد در جهان اسلام تنها به اين مورد محدود نمي شود و قبل از آن مخصوصا در عصر اموي اقداماتي براي مقابله با عقايد تشيع صورت گرفته بود بايد اذعان نمود که محاکم محنه نخستين محاکمه هاي منظم در تاريخ اسلام مي باشند که دستگاه خلافت عباسي براي محاکمه ي مخالفان و سرکوب ايشان ايجاد کرد.
محنه در لغت به معناي آزمايش، بليه، بلا، داهيه، آفت، فتنه و سختي و ... است، (8) مانند سختي و بلا و شکنجه اي که پيروان علي (ع) و اهل بيت دچار آن شدند. (9) همچنين امتحان (10) و آزمودن يا محاکمه، آزردن، ضايع کردن شخصيت، شلاق زدن، تهديد کردن نيز از آن استنباط مي شود. (11)
محنه در معناي ديگر به آزمون عقيده ي قضات، شهود و محدثين با قوانين و سؤالات کلامي نيز گفته مي شود (12) و آن اسمي شده است براي علم تفتيش و آزمون عقيده ي قضات و شهود و محدثين در امر محدث و مخلوق بودن يا ازلي و قديم بودن قرآن. (13)
منظور از محنه در اين جا عبارت از دستگاه تفتيش عقايدي است که با همکاري معتزله به دستور مأمون در اواخر حکومتش براي امتحان مخالفان عقيده حکومت به وجود آمد و تا زمان روي کار آمدن متوکل ادامه يافت.
با توجه به گزارش هاي منابع موجود، مأمون در سال 212 ق نظريه ي مخلوق بودن قرآن را اعلام کرد و قائل به خلق آن شد، ولي به علت اين که زمينه مساعد نبود به اعلام و تبليغ رسمي آن اقدام نکرد. هنوز زمان لازم بود تا رسما عقيده ي خود را در اين مورد ابراز نمايد، بالاخره در اواخر حکومتش چهار ماه قبل از مرگش طي مکتوبي که به بغداد فرستاد رسما آن را اعلام کرد و قواي حکومتي و لشگري را براي پيشبرد آن به کار بست و مخالفان اين عقيده و حتي کساني که در مقابل آن سکوت کرده بودند، دچار سختي و گرفتاري شدند. اين جريان با تبعيت معتصم و واثق تا سال (234 ق) ادامه يافت. (14) منابع تاريخي رسميت عقيده ي خلق قرآن را در ذيل حوادث سال 218 ق ذکر کرده اند. مأمون از زمان اعلام اين دستور تا زمان مرگش در بغداد حضور نداشت و سرگرم جنگ با امپراطوري بيزانس بود. از نوشته هاي برخي منابع برمي آيد وي قبل از آن که رسما دستور محنه را صادر نمايد به امتحان در مورد قرآن مي پرداخت. بنا به برخي گزارش هاي تاريخي محنه از رقه يا دمشق آغاز شده است. (15) در ربيع الاول سال 217 ابومسهر دمشقي که از فقهاي دمشق بود پس از امتحان، نظر رسمي حکومت را پذيرفت و اقرار به مخلوق بودن قرآن نمود. (16)
اما جريان امور بدين صورت بود که در سال 218 از رقه نامه اي حاوي دستورالعمل براي ايجاد محکمه اي به حاکم بغداد نوشت که محنه نام گرفت و از سال 218 - 234 ق (833 - 848 م) ادامه يافت (17) و طي آن دستور داد تمام پيشوايان بزرگ و علماي فقه و تفسير را در يک مجلس جمع کنند و از آنها درباره ي عقيده ي رسمي حکومت آزمايش و سؤال نمايند و جواب هر يک از ايشان را اطلاع دهند. (18) فرمان، تمام قضات، محدثين، معلمان قرآن، مؤذنين، علما و شهود را شامل مي شد و امتحان گرديدند. (19) سختي بزرگي براي علما به وجود آمد، (20) اکثر ايشان يا از روي اعتقاد بنا به مصلحت با خليفه موافقت کردند، تنها معدودي مخالفت نمودند.
از نوشته هاي ابن مسکويه برمي آيد مأمون همراه نامه اي که فرستاد عده اي از جمله محمد بن سعد واقدي مستملي، يزيد بن هارون، يحيي بن معين و زهير بن حرف را روانه کرد تا شاهد اجراي آن باشند. (21) بعد از وصول نامه ي اول (22) مأمون، حاکم بغداد دستور احضار عده اي از فقها و بزرگان شهر را صادر کرد و دستور خليفه را به اطلاع آنها رساند و جواب هاي هر يک را براي مأمون فرستاد. از جمله ي ايشان قاضي القضات بشر بن وليد، مقاتل، احمد بن حنبل، قتيبه و علي بن جهد بودند.
به عقيده ي مورخان که عمدتا اهل سنت مي باشند اين عمل بدعت بزرگي به شمار مي آيد که اکثر علما با اکراه به آن تن دادند و پذيرش عقيده ي رسمي حکومت بيشتر براي حفظ جانشان بوده است. (23) سال 218 ق سخت ترين سالي بود که در ايام محنه بر فقها و علما گذشت. مأمون شديدا بر ايشان سخت گرفت و مخالفان نظرياتش را ضرب و شتم مي کرد. وضع چنان شد که دوران وحشتناک طاقت فرسايي براي مردم و علماي اهل سنت پيش آمد تا اين که چند سال بعد متوکل عباسي وضع را به سود ايشان تغيير داد. (24) مأمون عقيده داشت آنهايي که قائل به مخلوق بودن قرآن نيستند بايد از شرک خود بازگردند والا خونشان ريخته خواهد شد. مرگ زود هنگام به وي اجازه نداد تا اين اقدام را به نتيجه ي دلخواه برساند، اما در حين مرگ به جانشينش معتصم توصيه نمود تا اقداماتش را دنبال نمايد. (25) معتصم حاکمي معتزلي مذهب بود، ولي برخلاف مأمون چندان در علوم وارد نبود و «عامي محض و داراي ذوق سپاهيگري بود ... » . (26) در زمان وي سخت گيري ادامه يافت و معتزله تقرب بيشتري نزد دستگاه خلافت يافتند. (27) وي احمد بن ابي دؤاد ايادي را که از معتزليان معروف بود منصب قاضي القضاتي داد (28) و بشر بن وليد را که از جمله قضات بود به سبب اعتقاد نداشتن به خلق قرآن در خانه خود محبوس نمود. (29)
معتصم در دنباله ي اقداماتش در سال 219 ق نامه اي مبني بر ادامه ي امتحان صادر نمود. (30) طبري که کامل ترين خبر را نسبت به منابع ديگر ارائه مي دهد متن اين نامه را ثبت کرده است، ولي هيچ اشاره اي به محنه در آن نشده است. (31)
اکثر مورخين، دوره ي معتصم را عصر گسترش محنه مي نامند، (32) ولي هيچ اشاره اي بر وقايع و حوادث و جرياناتي که روي داده نمي کنند و حتي گاهي اخباري متضاد در برخي منابع آمده است. (33) به نظر مي رسد اخباري که مورخين ثبت نموده اند بيشتر به سبب ماجراي احضار احمد بن حمبل، بنيانگذار فقه حنبلي به محکمه ي محنه در سال 220 باشد که به علت مخالفت با عقيده ي رسمي حکومت شديدا شکنجه گرديد. از افرادي که نقش عمده اي در اين وقايع داشت عبدالملک بن زيات از معتزليان معروف بود که به مقام وزارت معتصم نيز رسيده بود.
واثق با مرگ معتصم در سال 227 ق به خلافت رسيد. خليفه ي جديد نيز معتزلي مذهب بود و اصول و مبادي اعتقادي ايشان را ترويج مي کرد و در بسط و گسترش آن مي کوشيد. وي مردم را ملزم نمود تا عقيده ي مخلوق بودن قرآن را بپذيرند. (34) تحت حمايت وي ابن ابي دؤاد که همچنان منصب قاضي القضاتي داشت قدرت و نفوذ زيادي کسب کرد. اکثر مورخان گسترش و شدت محنه در اين دوره را نتيجه ي نفوذ ابن ابي دؤاد در واثق مي دانند. منابع موجود عصر وي را دوره ي ضرب و شتم و بلا مي نامند. (35) از فحواي برخي منابع چنين استدلال مي شود که پاي مردم عادي نيز به جريان کشيده شده است. (36)
بر اثر دستور ابن ابي دؤاد که به قضات ساير شهرها گفته بود مردم را امتحان کنند، عده ي بسياري محبوس شدند. (37) به کارگزاران و حاکمان ايالات تأکيد شد کساني را که تا آن موقع امتحان نشده بودند به دادگاه فراخوانند، ولي از نتايج امر اطلاع چنداني وجود ندارد. (38) در همين زمان جماعتي از علماي مصر براي امتحان به بغداد فراخوانده شدند که ابويعقوب بويطي از جمله ي ايشان بود. گفته مي شود نامه ي واثق به محمد بن ابي ليث که همه ي مردم و تک تک فقيهان و محدثان و مؤذنين را امتحان کند هيچ واکنشي در پي نداشت و به دستور ابي ليث کاتبان بر مساجد نوشتند: نيست خدايي جز خداوند قرآن مخلوق. به دنبال آن فقهاي پيرو مالک و شافعي را از حضور در مساجد منع کردند. (39)
علل و عواملي که موجب ايجاد اين جريان گرديد از عمده مسائلي است که کمتر به آن توجه شده است و شناخت آنها به روشن شدن بسياري از سؤالات و ابهامات کمک مي کند. يکي از عوامل ايجاد محنه را مي توان قدرت يافتن فقها و محدثين و ايجاد نوعي قدرت موازي با قدرت حکومتي دستگاه خلافت دانست. بررسي چگونگي روند شکل گيري اين قدرت مي تواند تا حدودي ابهامات را روشن نمايد.
پس از تکوين نخستين حکومت اسلامي در مدينه که با حضور پيامبر و به رهبري ايشان تشکيل شد، آن حضرت علاوه بر اين که وظيفه ي رساندن وحي را داشتند وظايف حکومتي را نيز عهده دار بودند. با توجه به دلايل منطقي و عقلايي مي توان گفت خلفاي پيامبر چه ائمه ي معصوم و چه غيرمعصوم قلمرو قدرتشان همان قلمرو قدرت انحصاري پيامبر خواهد بود.
با توجه به حوزه ي قدرت حکومتي پيامبر بود که خلفاي ايشان (خلفاي راشدين) تجزيه ي قدرت را نپذيرفتند و کوشيدند با انحصار قدرت به ادعاي اين که آنان با صلاحيت ترين افراد در همه ي زمينه هاي اداري و سياسي قضايي و اقتصادي ... هستند به اداره ي حکومت اسلامي مبادرت کنند. در اين دوره خليفه تنها عهده دار وظيفه ي رهبري اداري و سياسي نبود، بلکه بالاترين مرجع مراجعات فقهي، قضايي و اقتصادي و ... به شمار مي رفت. با فرارسيدن عصر اموي، (40) اگر چه تمرکز قدرت سياسي ابعاد عميق تري گرفت و در قالب استبداد جلوه کرد، اما چون محرز بود معاويه و جانشينان وي هيچ کدام در کليه ي وظايف حکومت شايستگي نداشتند، عملا و تدريجا قدرت سياسي و اداري در انحصار آنها باقي ماند، اما وظايف ديگر به خصوص صدور فتواي شرعيه و احکام قضايي بر عهده ي کساني افتاد که حاکمان اموي ايشان را صاحب نظرتر از خويش مي شمردند و چاره اي نداشتند که براي حفظ ظاهر امور از مقام علمي ايشان بهره جويند. پس از سقوط امويان و قدرت يافتن بني عباس، ابوالعباس سفاح و منصور دوانيقي و اخلاف ايشان يکي پس از ديگري قدرت اداري و سياسي کشور اسلامي را در دست گرفتند، اما ايشان کمتر از آن بودند که جامعه ايشان را رجال صاحب نظر و صاحب فتوي در امور شرعيه، قضاوت و ديگر زمينه هاي فقه اسلامي بداند، پس عملا ناگزير گرديدند که مراجعه ي مردم به صاحب نظران فقهي را بپذيرند و حتي به انديشه ي سپردن مقام قضاوت به افراد صاحب صلاحيت بيفتند. تسليم خلفاي عباسي به اين معنا روند انشقاق و تجزيه وظايف رئيس حکومت اسلامي را تثبيت کرد. ايشان ناگزير شدند مردم را به فتاواي رجال ديني صاحب صلاحيت ارجاع دهند و به تدريج حتي در تشکيلات حکومتي خويش براي اين رجال جايگاه ويژه اي بگشايند. مقام قضا و مناصب قاضي القضاتي برجسته ترين نهادي بود که به دنبال همين تسليم اجتناب ناپذير عباسيان به واقعيت پديد آمد. (41)
اين مسأله زماني حادتر شد که ايشان به پايگاه اجتماعي خاصي دست يافتند و عامه ي مردم به دليل اين که در امور مذهبي نيازمند فتوي و راهنمايي ايشان بودند به صورت (42) پيرواني مقلد درآمدند و پيرو نظريات ايشان شدند و نيز ايشان طرفداران سنتي شاخه اي از عباسيان به شمار مي رفتند که در حمايت از امين در مقابل مأمون مؤثر بودند. در واقع «با نگاهي به هويت قضات، فقها و محدثان که جزو اصحاب حديث به حساب مي آيند مي توان ايشان را جزو دشمنان سياسي به حساب آورد» . (43) در واقع حقيقت حکومت به اخلاص و دوستي ايشان اطمينان نداشت و نيز عده اي مخالف در بين ايشان وجود داشت. (44)
با شکست جناح عربي و سنتي خلافت عباسي، مأمون که در امور سياسي و درک اوضاع و احوال زمان فردي زيرک و کارآمد بود حکومت را به دست گرفت. وي آشکارا تمايلات و گرايش هاي معتزلي داشت و «قوام و استواري دين را منوط به تنفيذ احکام شرعي مي دانست، بدين منظور معتزله را با عنوان مذهب رسمي دولت خلافت برگزيد ... » (45) و در واقع ايجاد محنه از رويکردهاي سياسي و شخصي از جانب مأمون و الزامات سياسي حکومت از جانب معتصم و واثق بود، (46) به تعبير ديگر محنه خلق قرآن يک مقوله ي سياسي بود. «امتحان با قرآن مخلوق به روشني طبيعت دولت خلافت و ماهيتش را آشکار مي کند و اين اقدامات براي استحکام سياسي و ديني اين دولت انجام شده است» . (47) مأمون خطر بالقوه اهل حديث را درک کرده بود و قدرت ايشان را تهديدي براي دولتش مي دانست (48) و ايجاد اين جريان نشان دهنده ي واقع بيني سياسي وي (49) و جرياني براي جلوگيري از قدرت و سلطه ي اهل دين بود (50) و ايجاد محنه به سبب ترسي بود که از قدرت موازي با قدرت حاکميت ايجاد شده بود و اساس حکومت را تهديد مي کرد و گاهي اين قدرت موازي با قدرت خليفه تقابل پيدا مي کرد (51) و جريان محنه نشان دهنده ي رقابت بين اهل دين و دولت در اسلام بود. (52)
به نظر مي رسد هدف ديگر مأمون از پذيرش عقيده ي معتزله اين بود که مسلمين را در چارچوب عقايد ايشان به نفع خود متحد سازد و اختلافات را به سود حکومت از بين ببرد و ايجاد محنه راهي براي «حفظ وجه شرعي خلافت و مرجعي براي حل و فصل مسائل اجتماعي» بود. (53) در واقع هدف وي از اين اقدام، تلفيق قدرت ديني و سلطه ي دنيايي با هم بوده است. (54)
دليل ديگر ايجاد محنه جلوگيري از ايجاد قدرت موازدي ديگري بود که کم کم جاي خود را در جامعه بازمي کرد و در ميان قشر روشنفکر جامعه و کساني که از افکار سنتي خسته شده بودند رو به گسترش بود. اين خطر همان ترس از قدرت يابي معتزله بود. مأمون با زيرکي خود به آن پي برده بود، بدين سبب به سمت آن گرايش يافت و در اين زمينه نيز موفق بود، زيرا عقايد معتزله را تبديل به عقيده ي رسمي براي حکومت خود نمود. در جريان محنه وقتي عقيده ي معتزله تبديل به وسيله اي در دست حکومت شد از مسير اصلي خود منحرف شد و به دستگاهي براي کنترل مخالفان تبديل گرديد. در واقع مأمون و جانشينانش با ايجاد محنه به دو هدف عمده ي خود جامه ي عمل پوشاندند، ابتدا از قدرت فقها و محدثين کاستند، زيرا بعد از اين عصر هيچ فقيه نيرومندي که مذهب فقهي پايداري ايجاد نمايد و داراي پايگاه اجتماعي همسان با ايشان باشد پا به عرصه نگذاشت و عصر فقهاي بزرگ به پايان رسيد، ثانيا عقيده ي معتزله را در نزد عموم بي اعتبار نمود و از رونق انداخت و آن را تبديل به ابزاري براي پيشبرد نيات سياسي خود نمود.

پي‏نوشت :

1. فهمي جدعان، المحنه، ص 286 (مؤسسه دراسات و النشر، بيروت، 2000) .
2. ژان ساتستاگي، تاريخ تفتيش عقايد، ترجمه ي غلامرضا افشار نادري، ص 45 (جامعه ي ايرانيان، تهران، 1379) .
3. علي سامي، نقش ايران در فرهنگ اسلامي، ص 152 (نويد، شيراز، 1365) .
4. احمد فريد رفاعي، عصر المأمون، ص 379 (دارالکتب المصر، قاهره، 1346 ق) .
5. فليپ حتي، تاريخ عرب، ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، ص 549 (انتشارات حقيقت، تبريز، 1344) .
6. محمدجواد مشکور، سير کلام در فرق اسلام، ص 27 (انتشارات شرق، تهران، 1368) و علي اکبر دهخدا، لغت نامه.
7. مادولونگ ويلفرد، مکتب ها و فرقه هاي اسلامي در سده هاي ميانه، ترجمه ي جواد قاسمي، ص 98 (آستان قدس رضوي، مشهد، 1357) .
8. علي اکبر دهخدا، لغتنامه.
9.piessner، M. «Mihne» Islam Ansi klopedisi، vol. 8، Istan bul: Maarif Matbaasi، 1940، p.292
10.Plessner، op. cit، p.292.
11. 7،Hinds، M. «Mihne» Ency Clopeadia of Islam، vol. Leid en New york 1993، p. 2.
12.Plessner، op.cit، p. 229
13. علي اکبر دهخدا، لغتنامه.
14. عبدالعزيز بدوي، الاسلام بين العلماء و الحکام، ص 159 و 160 (مکتبه العلميه، مدينه المنوره، بي تا) .
15.Hinds، op.cit.، p.2
16. ابي زکريا الازدي، تاريخ الموصل، به کوشش حبيبه ي علي، ص 409 (قاهره، 1378ق) ؛ احمد بن طاهر ابن طيفور، کتاب بغداد، به کوشش باسل هس کلر، ج 1، ص 150 (1908) ؛ يعقوبي نيز مي نويسد: مأمون در سال 218 در دمشق مردم را در مورد عدل و توحيد امتحان کرد ... «تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، ج 2، ص 329 - علمي و فرهنگي، تهران، 1374» .
17. زين الدين عمر ابن الورودي، تتمه المختصر في اخبار البشر، به کوشش احمد رفعت البداوي، ص 229 (بيروت، 1389ق) ؛ محمد بن جرير طبري، الرسل و الملوک (تاريخ طبري) ، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 13، ص 5751 (اساطير، 1375) ؛ عماد الدين اسماعيل ابي الفدا ، تاريخ، ج 2، ص 30 (بي جا، بي تا، بي نا) ؛ جلال الدين سيوطي، تاريخ خلفا، به کوشش منجي الکعبي، ص 462 (دار العرب الاسلامي، بيروت، 1993) ؛ حافظ ذهبي، العبر في خبر من غير، به کوشش ابوهاجر محمد السعيد بن بسوني زغلول، ج 1، ص 393 (دار الکتاب العلميه، بيروت، بي تا) .
18. ابي زکريا الازدي، ص 412؛ سيوطي، تاريخ خلفا، ص 308؛ ذهبي، العبر، ج 1، ص 20؛ طبري، الرسل و الملوک، ج 13، ص 5751.
19. طبري، الرسل و الملوک، ج 13، ص 5751؛ عبد الحي بن احمد ابن العماد حنبلي، شذرات الذهب في اخبار من ذهب، ج 1، جزء دوم، ص 39 (دار الکتب العلميه، بيروت، بي تا) ؛ مجمل التواريخ و القصص، ملک الشعراي بهار، ص 35، (خاور، تهران، 1318) ؛ ابن شاکر الکتبي، فوات الوفيات و الذيل عليها، به کوشش احسان عباس، ص 289 (دارالثقافه، بيروت، 1947م) ؛ ابن مسکويه، تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم امامي (سروش، تهران، 1376) .
20. احمد بن علي قلقشندي، مآثر الاناقه في معالم الخلافه، به کوشش احمد فراج، ج 1، ص 230 (عالم الکتب، بيروت، بي تا) ؛ يوسف بن تغري بردي، النجوم الزاهراه في ملوک مصر و القاهره مصر، ج 1، ص 23 (المؤسسه المصريه العامه، وزارت الثقافه و الارشاد القومي، 1383 ق) .
21. ابن مسکويه، تجارب الامم، ج 4، ص 167.
22. طبري، الرسل و الملوک، ج 13، ص 5752 به بعد؛ ابن طيفور، کتاب بغداد، ج 1، ص 341.
23. علت احضار مجدد عده اي را براي امتحان مجدد، تقيه ي ذکر کرده اند «سيوطي، تاريخ خلفا، ص 310 ؛ ابي الفداء، تاريخ، ج 2، ص 31؛ ابن العماد، شذرات المذهب، ج 1، جزء دوم، ص 39» .
24. هانري کربن، تاريخ فلسفه اسلامي، ترجمه اسد الله مبشري، ص 20 (اميرکبير، تهران، 1352) .
25. محمد طبري، الرسل و الملوک، ج 13، ص 5772.
26. محمد شبلي نعماني، تاريخ علم کلام، ترجمه ي محمدتقي فخر داعي گيلاني، ص 37 (رنگين، تهران، 1328) .
27. حسن جار الله زهدي، المعتزله، ص 177 (قاهره، بي تا) .
28. علي بن حسين مسعودي، التنبيه الاشراف، ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، ص 239 (بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1249) .
29. احمد بن علي خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 7، ص 83 (دار الکتب العلميه، بيروت، بي تا) .
30. سيوطي، تاريخ خلفا، ص 335.
31. طبري، الرسل و الملوک، ج 13، ص 5770.
32. شمس الدين ابي عبدالله ذهبي، تاريخ اسلام و وفيات المشاهير الاعلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمري، ج 4، ص 394 (دار الکتاب العربي، بيروت، 1411 ق) ؛ ابن شاکر، فوات الوفيات و الذيل عليها، ج 4، ص 49.
33. در صفحه ي 359 مجمل التواريخ و القصص آمده: معتصم نيز بر اين بود، آسان تر کرد.
34. علي بن حسين مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، ج 2، ص 700 (علمي و فرهنگي، تهران، 1374).
35. ر . ک: دهستاني حسين بن اسعد، فرج بعد از شدت، ترجمه ي اسماعيل حاکمي، ج 1، ص 370 (اطلاعات، بي جا، بي تا) ؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 700 ؛ حسن جارالله زهدي، المعتزله، ص 176.
36. مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص 345 (خويشتن را به امتحان مردم در کار دين مشغول داشت و دل هايشان را برنجانيد و براي طعن خويش وسيله به دست آنها داد) و در مروج الذهب مي نويسد: و مردم را آزمود ... «ج 2، ص 700» .
37. حسن جارالله زهدي، المعتزله، ص 176.
38. Plessner، op.cit.، p.293
39. ابن يوسف اسکندري، تاريخ ولاه مصر ويليه کتاب تسميه قضاتها، ص 340 (مؤسسه الکتب الثقافيه، بيروت، 1407ق) .
40. حکام بني اميه دولت خود را بر مباني کشوري استوار کرده بودند تا آن جا که در عصر ايشان دين و دولت از هم جدا شدند «حنا الفاخوري و خليل الجر، تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ترجمه ي عبدالحميد آيتي، ج 1، ص 107- زمان، تهران، 1358 و 1367» .
41. غلامحسين زرگري نژاد، مقدمه اي بر تاريخ انديشه ي سياسي در اسلام، جزوه ي درسي، ص 338 - 343.
42. فهمي جدعان، المحنه، ص 441.
43. خطر اهل حديث و سنت براي دولت عباسي را از دو قيامي هم ياري منصور رخ داد، از جمله قيام محمد بن عبدالله بن حسن و حمايت ضمني که از سوي ابوحنيفه، مالک بن انس و سفيان ثوري از ايشان شد، براي اطلاعات بيشتر ر . ک: «فهمي جدعان، المحنه، ص 347» .
44. فهمي جدعان، المحنه، ص 238.
45. همان، ص 59.
46. همان، ص 132.
47. همان، ص 17 و 18.
48. همان، ص346.
49. همان، ص 340.
50. همان، ص347.
51. همان، ص 441.
52. همان، ص 448.
53. همان، ص 351.
54. حنا الفاخوري، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ج 1، ص 107.

منبع:ماهنامه ي آينه ي پژوهش شماره 95

 

 

 اعدام حلاج

 

 

هلن کِلِر  -   خواستن توانستن است !

 

خواستن توانستن است !

vouloir c’est pouvoir.

Where there's a will, there's a way. 

 

هلن آدامز کِلِر

 

هلن آدامز کِلِر (به انگلیسی: Helen Adams Keller) (۲۷ ژوئن، ۱۸۸۰، توسکامبیا، آلاباما - ۱ ژوئن، ۱۹۶۸، کانکتیکات وستپورت) نویسنده نابینا و ناشنوا و فعّال سوسیالیست آمریکایی بود.

 

ادامه مطلب ...

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%84%D9%86_%DA%A9%D9%84%D8%B1

هلن كلر هشت ساله و معلمش آن سالیوان در بروستر، کیپ کود، ماساچوست، ۱۸۸۸.

Alabama quarter, reverse side, 2003.jpg

 

Helen Keller, circa 1912

Helen Keller sitting holding a magnolia flower, circa 1920

 

 

 

 

 

هلن کلر و مارک تواین

 

 

 

 

 

هلن کلر و الکساندر گراهام بل

 

 

 

 

 

 chessgame.jpg

 هلن کلر و سالیوان در حال بازی شطرنج

 

Thegang_edited.jpg 

هلن کلر در کنار البرت میسی (John Albert Macy)  و سالیوان

آلبرت میسی راز زندگی سیاسی هلن کلر 

 

یاد خونین نبردی که گذشت /  سالار عقیلی

 

 

یاد خونین نبردی که گذشت

سروده: سیاوش کسرائی
آواز خوان: سالار عقیلی
سننتور: پویا سرایی
اجرا: کنسرت آمستردام
(سال 1389 خورشیدی)


سینه سوز است هنوز
یاد خونین نبردی که گذشت
ناله‌ها پُر شد در سینه‌ی کوه
شیهه‌ها گُم شد در خلوت دشت

همه نامردی و نامردی و ننگ
صحنه جولانگه رزم دو همآورد نبود
جنگ، جنگِ دو جوانمرد نبود

تنم آغشته به خون
خون از این سینه‌ی ویران شده‌ی دیگرگون
کوله‌بارم بر پُشت
چوبِ پرچم در مُشت
من بدین‌گونه نمی‌خواهم مرگ
من بدین‌گونه نمی‌خواهم زیست

نیست فرمانده‌ من در این راه
هیچ‌کس جز دل من.
هیچ‌کس نیست بر این راه دراز
جز دلم قاتل من.
می‌توان چون دگران
ناله‌ای کرد و در این وادی خُفت.
می‌توان داشت از این خُفتن امید حیات
می‌توان رفت ولی چون مردان
می‌توان مُرد و به‌لب هیچ نگفت . . .

 

بشنوید !

http://parand.se/t-kasraei-arezo.htm

 

 

نيما ، سكان‏دار بزرگ كشتی شعر در معبر از يك اقيانوس (يعنی اقيانوس كلاسيك) به اقيانوس ديگر

 

 

 

"نيما را سكان‏دار بزرگ كشتی شعر در معبر از يك اقيانوس (يعنی اقيانوس كلاسيك) به اقيانوس ديگر (يعنی اقيانوس نوپردازي) مي‌دانم. او را مانند ويكتور هوگو شمرده‌ام كه "باستيل" (يا قزل قلعه) وزن و قافيه را تصرف كرده و ويران ساخته و شعر را از اسارت عروض رها كرده ‌است. نيما از جهت انديشه اجتماعي، انقلابی بود ولی انقلاب واقعی او در عرصه قدوسی شعر روي داد... او كاروان سالار نوپردازان و از سيماهای برجسته ادب ما است. بافت انديشه‌اي و هنری و استه‏تيك ظريف و بديعی در روانش بود. از آن محصولات ويؤه است كه تاريخ ما پيوسته عرضه داشته‌است."

 

ققنوس

 

ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه‌ی جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد ،

بر شاخ خيزران ،

بنشسته است فرد .

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان .

 

او ناله‌های گمشده ترکيب می‌کند ،

از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور ،

در ابرهای مثل خطی تيره روی کوه ،

ديوار يک بنای خيالی

می‌سازد .

 

از آن زمان که زردی خورشيد روی موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال و ، مرد دهاتی

کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را ،

قرمز به چشم ، شعله‌ی خردی

خط می‌کشد به زير دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور ،

خلق‌اند در عبور

 

او ، آن نوای نادره ، پنهان چنان‌که هست ،

از آن مکان که جای گزيده‌ست می‌پرد .

در بين چيزها که گره خورده می‌شود

با روشنی و تيرگی اين شب دراز

می‌گذرد .

يک شعله را به پيش

می‌نگرد .

 

جايی که نه گياه در آنجاست ، نه دمی

ترکيده آفتاب سمج روی سنگ‌هاش ،

نه اين زمين و زندگی‌اش چيز دلکش است ،

حس می‌کند که آرزوی مرغ‌ها چو او

تيره‌ست همچو دود . اگر چند اميدشان

چون خرمنی ز آتش

در چشم می‌نمايد و صبح سفيدشان .

حس می‌کند که زندگی او چنان

مرغان ديگر ار به‌سر‌آيد

در خواب و خورد ،

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد .

 

آن مرغ نغزخوان

در آن مکان زآتش تجليل يافته ،

اکنون به يک جهنّم تبديل يافته ،

بسته‌ست دمبدم نظر و می‌دهد تکان

چشمان تيزبين .

وز روی تپّه

ناگاه ، چون به جای پر و بال می‌زند

بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ ،

که معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر .

آنگه ز رنج‌های درونی‌ش مست ،

خود را به روی هيبت آتش می‌افکند .

 

 

باد شديد می‌دمد و سوخته‌ست مرغ

خاکستر تن‌اش را اندوخته‌ست مرغ !

پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در .

 

بهمن ۱۳۱۶

 

 

 

پی دارو چوپان

 

حال آنی که ز درد

بایدش دیده گریست

آنچنانست که گوئیش به تن باکی نیست

نکند باشد این زن ز گروه پریان

گرم از این گونه و شیرین به زبان؟

یا یکی جادوگر، سهو بکاری نه به کار

برده از صدمه ی ارواح پلیدان...  آزار

وز بسی تاختن از رنج شکست

رو به بیغوله ی آورده چنین

شدهدر گوشه ی بیغوله ای این دم پا بست؟

یا دوانیده و بگرفته ام از بس پی صید

هست صید من و بر پایم افتاده کنون

و آدمیزاده به صورت گشته

کرده در چشم من اینگونه نمود

تا مرا توبه دهد

زان ستم ها که بود؟»

لیک حرف- ار چه به گوش-

به دلش داشت نشست.

بس در آن چاشنی نوش که بود

دل از آن نادره چوپان دلیر

 

 * بر پیشانی شعر پی دارو چوپان  "پی دارو چوپان" :

 

الیکا، چوپان رعنا و جوان، کمانداری زبردست بود.

یک روز هنگام غروب تیروکمان خود را برداشته به جنگل نزدیک رفت. برگ‌ها نم دیده بود و بخار مه‌مانند رقیقی به روی زمین می‌خزید.

الیکا خوشحال شد که به آسانی شوکایی را پیدا کرد، تیر را به چله‌ی کمان گذاشت و او را هدف تیر خود ساخت.

در همین وقت شب شد. تاریک و گرم و چرک. جهنمی با گور آمیخته، یا گوری ویرانه در جهنم. ستاره‌ها برق می‌زد، مثل خلواره در خاکستر. پشه‌ها روی آییش را پر کردند. نه نپاری پیدا و نه کومه.

خیلی زود شب‌تاب‌ها از این‌سو به آن‌سو پریدن آغاز کردند و روشنی را به عهده گرفتند. مثل اینکه ستاره‌های آسمان را به روی زمین فرود آوردند.

این بود که الیکا توانست شوکای تیرخورده‌ی خود را پیدا کند. اما زنی را دید و صدای زاری او را شنید که مانند مار زخم‌دیده می‌پیچید.

زن گفت: مرا به آبادانی برسان!

الیکا چوپان دلیر قله‌های دور، به زن گفت: ای زن! تو کیستی و چه شد که در دل این شب و تاریکی به این درد دچاری؟

زن گفت: تیر تو سینه‌ی مرا مجروح ساخت؛ تو مرا از پای درآوردی. آمده بودم برای مادر علیل خود که به درد دچار است برگ شمشاد ببرم.

الیکا با حال اضطراب دست به روی شانه‌های تنگ زن گذاشت و سینه‌ی او را کاویدن گرفت. در تاریکی دریافت که زخم کاری نیست، اما شرمناک بر جای خود ایستاد.

زن گفت: اکنون که من کشته‌ی تیر توام مرا باز مگذار! مومیای استخوان من در کف توست. فالگیران این را به من گفته بودند. من تا کنون بیهوده می‌پریدم، مانند این ملخ که از گرمای آفتاب در ریگستان می‌جهد. آه اینک وسیله شد که تو را بشناسم. من خودم یک روز که از قافله دور افتاده بودم از کوه‌های دور گذشتم، جایی که تخته‌سنگ‌ها از در کفن سرد و بیرحم برف‌ها آرمیده بودند. چوپانی به همپای گله‌ی خود می‌خواند، مثل اینکه تو بودی. صدای تو با من آشناست، گویی از دل من بیرون می‌آید. در یک جا صدای ما با هم زاییده شده‌اند، اگرچه تو مرا ندیده باشی. گویی ما پیش از این با هم بوده‌ایم. مانند دو کفه‌ی نارنج، ما با هم جور و جفت خواهیم شد. آن‌وقت زندگی‌‌ ما را آرامش دایمی خواهد گرفت. من در زندگی کمک تو خواهم بود. همه‌چیز را جمع‌آوری می‌کنم. نمی‌گذارم هیچ‌چیز تلف شود. بگذار مانند پرستو، سینه بر آب زده بگذرم و مانند کرکه‌کویی در هوای مه‌آلود بگذرم و آرامش آب‌ها را در زیر بال خود ببینم. من می‌خواهم غریق دریای تو باشم.

الیکا با خود گفت: آیا این زن از پریان است؟ او کیست و آیا راست می‌گوید یا دروغ، و زخم را بهانه ساخته است به جای این‌‌که درمان بخواهد، این چگونه حرفی‌ست که می‌زند؟ ولی من باید او را نجات بدهم.

پس زن را به دوش کشید و به آبادی خود برد. و خسته و کوفته تیروکمان و زین خود را زمین گذاشت.

در حلقه‌ی دختران که می‌رقصیدند شماله می‌سوخت و بوی معطر نی و گز - که آهسته می‌سوخت - هوا را پر کرده بود.

شب همین‌طور ادامه داشت. گرم و پر از پشه، و جنگل، خاموش و مرموز.

الیکا زخم زن را بست و او را در بستر خود خوابانید و رفت که از جنگل علف دارو بیاورد. بعد از آن دیگر کسی ندانست که آن دوتن که بدینسان به هم رسیدند چه شدند و به کجا رفتند و چگونه زندگی می‌کنند. ورد زبان بومی‌ها مانده است که «چوپان از پی علف می‌رود» و این مثل را برای کسی به کار می‌برند که در زندگی هرچه می‌دود به مقصود نمی‌رسد.

همچنین می‌گویند او هنوز زنده است و تا زنده است علف می‌آورد، اما هیچ‌کدام از علف‌ها زخم را درمان نمی‌کند.

به این جهت "دیزنی‌"های مغرور و بی‌پروا، هروقت هنگام غروب، شوکایی را در جنگل می‌بینند با همه غرور و بی‌پروایی خود او را هدف تیر نمی‌سازند، زیرا می‌ترسند نازنین باشد و به زحمت نگهداری او دچار شوند.

نیما یوشیج

* این مقدمه‌ای‌ست که نیما بر شعر بلند "پی دارو چوپان" نوشته است. که از نازکی‌ طبع و زیبایی کم از خود شعر ندارد. حیفم آمد آن را این‌جا نیاورم.

 

 

 

"مادری و پسری"

(سروده ٥ اردیبهشت ١٣٢٣).

 

در دل کومه ی خاموش فقیر

خبری نیست، ولی هست خبر.

دور از هر کسی آنجا، شب او

می کند قصه ز شب های دگر.

کوره می سوزد و هر شعله به رقص

دمبدم می بردش بند از بند

این سکونت که در آنجاست به پا

با سکوت شب دارد پیوند

اندر آن خلوت جا، پنداری

می رسد هر دمی از راه کسی.

 

 

آدم‏ها

 ( سروده ٢٧ آذر ١٣٢٠)

 

آی آدم‏ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد میسپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!

آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره ،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب میخواند شما را .

موج سنگین را به دست خسته میکوبد

باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون

گاه سر،گه پا .

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید

میزند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج میکوبد به روی ساحل خاموش

پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش

میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:

_"آی آدمها" .....

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها

"آی آدمها".......

 

 

افسانه

 

در شب تیره دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده

در دره ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه ی گیاهی فسرده

میکند داستانی غم آور

ای دل من،دل من دل من

بی نوا مضطرا قابل من

با همه خوبی و قدر و دعوی

جز سرشکی به رخسار غم؟

میتوانستی ای دل به رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه

آنچه دیدی ز خود دیدی و بس

هر دم ازیک ره و یک بهانه

تا تو ای مست با من ستیزی

با به مستی و غمگساری

با فسانه کنی دوستاری

عالمی دایم از وی گریزد

با تو او را بود سازگاری

مبتلایی که ماننده او

کس در این راه لغزان ندیده

آه !دیری است کاین قصه گویند:

از بر شاخه مرغی پریده

مانده بر جا ازو آشیانه....

 

سال ۱۳۰۱

 

 

 

پادشاه فتح

 

در تمام طول شب ،

کاين سياه سالخورد انبوه دندان‌هاش ‌می‌ريزد ؛

وز درون تيرگی‌های مزوّر ،

سايه‌های قبرهای مردگان و خانه‌های زندگان در هم ‌می‌آميزد ،

وآن جهان‌افسا ، نهفته در فسون خود ،

از پی خواب درون تو ،

مي دهد تحويل از گوش تو خواب تو به چشم تو ،

پادشاه فتح بر تختش لميده‌ست .

بس شب دوشين بر او سنگين و بزم آشوب بگذشته ،

لحظه‌ای چند استراحت را ،

مست بر جا آرميده‌ست .

 

ليک چون در پيکر خاکستری ، آتش

چشم ‌می‌بندد به خواب نقشه‌ها ، دلکش ؛

و اوست در انديشه‌ی دور و درازش غرق .

 

از زمانی کز ره ديوارها ، فرتوت

( که به زير سايه‌ی آن ، رقص حيرانی غلامان راست )

روی پاره پاشنه‌هاشان ،

پای خامش بر سر ره ‌می‌گذارند ،

تا مبادا خواب خوش گردد

از جهانخواری ، درين هنگامه ، بشکسته

و نهاد تيرگی ، زيور گرفته از نهاد او ،

بر سرير حکمرانی ، چون خيال مرگ ، بنشسته ،

وز نهفت رخنه‌های خانه‌هاشان ، وای‌شان از زور شاديشان

بر دل رنجور مردم تازيانه‌ست ،

و خيال هر طرفداری بهانه‌ست

تا زمان کاوای طنّاز خروس خانه‌ی همسايه‌ام ، مسکين ،

‌می‌شکافد خانه‌های رخنه‌های هر نهفت قيل و قالی را

وز نهان ره ، پاسبانان شب ديرين

سوت شب را ، چون نفير کارفرمايان ،

در عروق رفته از خون شب ديرين ‌می‌اندازند .

يا به آرامی گرفته جا ،

شکل تابوتی ، به روی دوش‌های لاغر و عريان ،

از بر اين خاک‌اندود غبارآلود .

يا صدای وای خيل خستگان ‌می‌آگند از دور

نغمه‌های هول را در گوش شب گردان ؛

وز پی آنکه مباد از گل نثاری ،

باغ در ‌می‌بندد و ديوار .

 

در همه اين لحظه‌های از پس هم رفته‌ی ويران ،

( از بُن ويرانه‌اش امّيدهای ماندگان مدفون ،

وز بر آن بزم‌های سرکشان برپا )

با تکاپوی خيالش گرم در شور نهان‌ست او .

در دلاويز سرای سينه‌اش برپاست غوغاها ،

زآمد و رفت هزاران دست در کاران .

 

‌می‌گشايد چشم ،

چشم ديگر روزگاری‌ست .

لب ‌می‌انگيزد به خنديدن ؛

با دهان خنده‌ی او انفجاری‌ست .

 

زانفجار خنده‌ی امّيدزايش ،

سرد ‌می‌آيد ( چنان چون ناروا امّيد بدجويان )

هر بدانگيز انفجاری که ازآن طفلان در انديشه‌ند

گرم ‌می‌آيد اجاق سرد .

 

اندر اين گرمی و سردی ، عمر شب کوتاه ،

( آنچنان کز چشمه‌ی خورشيد )

آمدگانی هراسان‌اند

رفتگانی باز ‌می‌گردند .

در همان لحظه که ره بر روی سيل دشمنان بسته ،

و گشاد سيلشان چون جوی کوری ،

با نهاد ظلمت رو در گريز از صبح ،

در درون ظلمت مقهور ‌می‌تازد .

و صداهای غلاده‌های گردن‌های محرومان

( چون صداپرداز پاهاشان به زنجير )

رقص لرزان شکستن را ‌می‌آغازد ،

اوست با انديشه‌اش بسته .

وندر آرام سرای شهر نوتعمير خود پويا ؛

از نگاه زير چشم خود ،

با تو اين حرف دگر هر لحظه ‌می‌گويد :

 

« بيهده خواب پريشان طفل ره را ‌می‌کند بيدار ؛

« وز نگاه ناشکيبايش

« ‌می‌فزايد بر درازی راه .

« من که در اين داستان نقطه‌گذار نازک‌انديشم ،

« فاصله‌های خطوط سر بهم آورده‌ی آن را

« خوب از هم ‌می‌دهم تشخيص . ‌می‌دانم

« که کدامين خام را خسته‌ست دل در اين شب تاريک ؛

« يا کدامين پای ‌می‌لرزد به روی جاده‌ی باريک .

 

« همچو خاری ، کز ره پيکر ، برون آور

« از ره گوش خود ، ای معصوم من !

« هر خبر را که شنيدی وحشت‌افزای

« با هوای گرم استاده نشان روز بارانی‌ست .

« چون ‌می‌انديشد هدف را مرد صيّاد ،

« خامشی ‌می‌آورد در کار .

« همچنين درگيرد آتش از نهفت آنگه زبان در شعله آرايد .

 

« بر عبث خاطر ميازار

« باش در راه چنين خاطر نگهدار

« نيست کاری کاو اثر برجای نگذارد

« گرچه دشمن صد در او تمهيدها دارد .

« زندگانی نيست ميدانی

« جز برای آزمايش‌ها که ‌می‌باشد .

« هر خطای رفته ، نوبت با صوابی دارد از دنبال

« مايه‌ی ديگر خطا ناکردن مرد

« هست از راه خطاها کردن مرد .

« وان بکار آمد که او در کار ،

« ‌می‌کند روزی خطا ناچار .

 

« نکته اين‌ست و به ما گفته‌ند . وين نکته نمی‌دانند

« آن بخيلان ، تعزيت‌پايان ؛

« صحنه‌ی تشويش شب را دوزخ‌آرايان .

« و به مسمار صدای هيچ نيرويی

« گوش نگشايد از آنان ليک .

 

« بی پی و بُن بر شده ديوار بدجويان ،

« روی در سوی خرابی‌ست .

« بر هر آن اندازه کاو بر حجم افزايد ،

« و به بالاتر ، ز روی حرص ، بگرايد ،

« گشته با روی خرابش بيشتر نزديک .

« وين نمی‌دانند آنان ، آن گروه زنده در صورت

« چون معمّاشان به پيش چشم هر آسان ،

« کاندرين پيچيده ره لغزان ،

« سازگاری کردن دشمن ،

« همچنان ناسازگاری‌ها که او دارد ، تشنّج‌های مرگ اوست

« و به مسمار صدای هيچ نيرويی

« گوش نگشايند و نگشوده‌اند . لکن ... »

 

پادشاه فتح در آندم که بر تختش لميده‌ست ،

بر بد و خوب تو دارد دست .

از درون پرده ‌می‌بيند ،

آنچه با انديشه‌های ما نيايد راست ؛

يا ندارد جای در انديشه‌های ناتوان ما .

وز برون پرده ‌می‌يابد

نيروی بيداری‌يی را پای بگرفته ،

که از آن خواب فلاکت‌زای روزان پريشانی هلاک است .

 

در تمام طول شب

که در آن ساعت‌شماری‌ها زمان راست

و به تاريکی درون جادّه تصويرهای بر غلط در چشم ‌می‌بندد ؛

وز درون حبسگاهش تيره و تاريک ،

صبح دلکش را خروس خانه ‌می‌خواند .

وين خبر در اين سرای ريخته هر بندش از بندش ز هر گوشه ،

‌می‌دهد گوش کسان را هر زمان توشه .

و به هم نوميد ‌می‌گويند :

پادشاه فتح مرده‌ست .

تن جداری سرد او را ‌می‌نمايد .

استخوان در زير رنگ پوست ،

نقشه‌ی مرگ تنش را ‌می‌گشايد .

 

اوست زنده . زندگی با اوست .

ز اوست ، گر آغاز ‌می‌گردد جهان را ، رستگاری .

هم ازو ، پايان بيابد گر زمان‌های اسارت .

او بهار دلگشای روزهايی هست ديگرگون ؛

از بهار جانفزای روزهايی خالی از افسون .

 

در چنين وحشت‌نما پاييز ،

کارغوان از بيم هرگز گل نياوردن ،

در فراق رفته‌ی امّيدهايش خسته ‌می‌ماند ،

‌می‌شکافد او بهار خنده‌ی امّيد را ز امّيد ؛

واندر او گل ‌می‌دواند .

 

او گشايش را قطار روزهای تازه ‌می‌بندد .

اين شبان کورباطن را

که ز دل‌ها نور خورده

روشنانش را ز بس گمگشتگی گويی دهان گور برده ،

بگذرانيده ز پيش چشم نازک‌بين ،

ديده‌بانی ‌می‌کند با هر نگاه از گوشه‌اش پنهان ،

بر همه اينها که ‌می‌بيند .

وز همه اينها که ‌می‌بيند

پوزخند باوقارش پُر تمسخر ‌می‌دود لرزان به زير لب ،

زين خبرها ، آمده از کاستن‌هايی که دارد شب ،

بر دهان کارسازانش که ‌می‌گويند :

پادشاه فتح مرده‌ست .

خنده‌اش بر لب ،

آرزوی خسته‌اش در دل ،

چون گل بی آب کافسرده‌ست .

 

‌می‌گشايد تلخ ،

شاد ‌می‌ماند

در گشاد سايه‌ی اندوه اين ديوار

مست از دلشادی بی‌مر ،

خاطرش آزاد ‌می‌ماند .

 

در تمام طول شب . آری .

کز شکاف تيرگی‌های به‌جا‌مانده گريزان‌اند

سرگران کارآوران شب ؛

وز دل محراب قنديل فسرده ‌می‌شود خاموش ؛

وين خبر چون مرده‌خونی کز عروق مرده بگشايد ،

‌می‌دمد در عِرق‌های ناتوان ناتوانان ؛

و به ره آبستن هولی‌ست بيهوده ؛

و آن جهان‌افسا ، نهفته در فسون خود ،

از پی خواب درون تو ،

‌می‌دهد تحويل از گوش تو خواب تو به چشم تو ؛

وز ره چشمان به خون تو .

 

فروردين ۱۳۲۶

 

 

زردها بیخود قرمز نشده‌اند

 

زردها بیخود قرمز نشده‌اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بیخودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما

وازنا پیدا نیست

گرته‌ی روشنی مرده‌ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه‌ی هر پنجره بگرفته قرار

وازنا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب‌آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

 

نیما یوشیج

 

 

http://www.radiofarda.com/content/f35_Peyk_Hannibal_Alkhas/2161254.html

    

آلینوش طریان/   نخستین زن فیزیکدان كشور و دارنده عنوان مادر ستاره‌شناسی ایران

 

 

 

آلینوش طریان (۱۸ آبان ۱۲۹۹ در تهران - ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ در تهران)

Ալենուշ Տէրեան.jpg

آلینوش طریان

نخستین زن فیزیکدان كشور و دارنده عنوان مادر ستاره‌شناسی ایران

 

وی در سال ۱۲۹۹ در تهران متولد شد و در سال ۱۳۲۶ موفق به کسب مدرک لیسانس رشته علوم فیزیک از دانشگاه تهران شد. او پس مدتی برای ادامه تحصیل در رشته فیزیک اتمسفر در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت و دکتری خود را در سال ۱۳۳۵ از دانشکده علوم این دانشگاه کسب کرد. طریان علیرغم دعوت برای تدریس در دانشگاه سوربن فرانسه به ایران بازگشت و با رتبه دانشیاری در رشته ترمودینامیك در گروه فیزیك دانشگاه تهران مشغول به كار شد. او در سال ۱۳۴۳ به مقام استادی ارتقا یافت و به این ترتیب نخستین زن فیزیكدانی شد كه در ایران به مقام استادی رسید. وی در سال ۱۳۴۵ به عضویت كمیته ژئوفیزیك دانشگاه تهران درآمد و در ۱۳۴۸ رسما به ریاست گروه تحقیقات فیزیك خورشیدی موسسه ژئوفیزیك تهران منصوب شد. مادر نجوم ایران پس از سالهای طولانی خدمت در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد. از جمله مهم ترین خدمات علمی دكتر طریان میتوان به پایه‌گذاری نخستین رصدخانه فیزیك خورشیدی و نخستین تلسكوپ خورشیدی ایران و ارائه درس‌های فیزیك خورشیدی و اخترفیزیك برای نخستین بار در كشور اشاره كرد.

آلینوش طریان در تهران و در تاریخ سه شنبه ۹ نوامبر ۱۹۲۰ (۱۸ آبان ۱۲۹۹) از پدر و مادری ارمنی (مسیحی) زاده شد. طریان در تاریخ ۱۵ اسفند ماه ۱۳۸۹ به علت کهولت سن در تهران درگذشت. او در اواخر عمر در سرای سالمندان اقامت داشت.

پدر طریان در جلفای اصفهان و مادرش در تهران چشم به جهان گشودند. پدر طریان پاره‌هایی از شاهنامه را به زبان ارمنی بازگردانی کرده بود. مادر طریان نیز دانش‌آموختهٔ رشتهٔ ادبیات از سوئیس بود.

طریان تحصیلات پایه را در مدرسهٔ ارامنه و دوره دبیرستان را در دبیرستان انوشیروان دادگر زرتشتیان سپری کرد. سپس به گروه فیزیک دانشکدهٔ علوم دانشگاه تهران رفت و با دریافت درجهٔ کارشناسی در خرداد ماه ۱۳۲۶ دانش آموخته شد و همانجا به عنوان متصدی عملیات آزمایشگاهی دانشکده علوم استخدام شد. سپس برای بورس تحصیلی درخواست کرد، ولی محمود حسابی —رئیس وقت گروه فیزیک— به دلیل زن بودن او، که تحصیل را تا همینجا برای وی زیاد می‌دانست، با درخواست او موافقت نکرد. از استادان بانو طریان میتوان به کمال الدین جناب و دکتر علی اکبر خمسوی نام برد.

طریان به هزینه پدر خود راهی فرانسه شد و در دانشگاه سوربن درس خواند و سر انجام در سال ۱۹۵۶ میلادی دانشنامه دکترای خود را کسب نمود . با وجود پیشنهاد استادی در دانشگاه سوربن، دکتر طریان به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران به عنوان دانشیار ترمودینامیک منصوب شد.

وی به زبانهای فارسی، ارمنی، فرانسوی تسلط و با ترکی و انگلیسی آشنایی داشت.

طریان در سال ۱۳۵۸ پس از سی سال کوشش پیوسته به در خواست خویش باز نشسته شد.

خدمات علمی :

پایه‌گذاری نخستین رصدخانهٔ فیزیک خورشیدی

 برای نخستین بار درس‌های فیزیک خورشیدی و اختر فیزیک را ارایه داد

 طریان برای گسترش دانش و بهره‌گیری دانشجویان ارمنی خانه خویش را وقف کرد

 پایه‌گذاری نخستین تلسکوپ خورشیدی

سمت‌ها :

 طریان در سال ۱۳۴۳ به جایگاه استادی در دانشگاه تهران رسید

 ریاست گروه تحقیقات فیزیک خورشیدی

در سال ۱۳۸۲ فیلمی مستند از زندگی دکتر طریان ساخته شد که «سوی خورشید» نام داشت. این فیلم مستند یکی از قسمت‌های برنامه فرزانگان ایران بود که به سفارش شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی تهیه شد.

 ***

 

خبرگزاری فارس: كرسي استادي «سوربن» را براي خدمت به كشورم رد كردم

كرسي استادي «سوربن» را براي خدمت به كشورم رد كردم

آلينوش طريان در سال 1299 در خانواده ارمني در تهران متولد شد. وي در خرداد سال 1326 با درجه ليسانس فيزيك از دانشكده علوم دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل و در مهرماه همان سال به سمت كارمند آزمايشگاه فيزيك دانشكده علوم استخدام شد و يكسال بعد به عنوان متصدي عمليات آزمايشگاهي در دانشكده علوم منصوب شد. پس از تلاش بي‌نتيجه براي متقاعد كردن استادش (دكتر حسابي) براي كمك به اعزام وي به خارج از كشور، با هزينه شخصي خود به بخش فيزيك اتمسفر دانشگاه پاريس رفت. دانشنامه دكتراي دولتي را از دانشگاه علوم پاريس در سال 1956 ميلادي(1335 شمسي) دريافت كرد و به دليل خدمت به كشورش پيشنهاد كرسي استادي دانشگاه سوربن را رد كرد و به ايران بازگشت و با سمت دانشيار فيزيك رشته ترموديناميك در گروه فيزيك مشغول به كار ‌شد. در سال 1338 دولت فدرال آلمان غربي بورس مطالعه رصد‌خانه فيزيك خورشيدي را در اختيار دانشگاه تهران قرار داد و وي براي اين بورس انتخاب شد و از فروردين سال 1340 به مدت 4 ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ايران بازگشت. 3 سال بعد در تاريخ 9 خرداد 1343 به مقام استادي ارتقا پيدا كرد و بدين ترتيب او اولين فيزيكدان زن است كه در ايران به مقام استادي رسيد. در تاريخ 29 آبان سال 45 عضو كميته ژئو فيزيك دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال 48 رسما به رياست گروه تحقيقات فيزيك خورشيدي موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فيزيك خورشيدي كه خود وي در بنيانگذاري آن نقش عمده‌اي داشت، فعاليت خود را آغاز كرد. وي كه اولين كسي بود كه در ايران درس فيزيك ستاره‌ها را تدريس كرد، در سال 58 تقاضاي بازنشستگي داد و به افتخار بازنشستگي نائل شد. عزت‌الله ارضي رئيس انجمن فيزيك ايران كه مدتي دانشجوي آلينوش طريان بوده است در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس گفت: استاد طريان بسيار مهربان بود، با دانشجويان به صورت دوستانه و محترمانه رفتار مي‌كرد و با همه دوست بود. منش و برخورد انساني از ويژگي‌هاي بارز وي است. وي يكي از تاثيرگذاران بر علم فيزيك خورشيدي در ايران بود كه منجر به رشد شاخه اختر فيزيك و فيزيك ستاره‌ها شد. آلينوش طريان منزل خود را وقف كرده و از آنجا كه فرزند و بستگاني در ايران ندارد هم اكنون در خانه سالمندان به سر مي‌برد. براي گفت‌وگو با نخستين بانوي استاد فيزيك ايران به همراه يكي از همكاران قديمي‌اش به آسايشگاه سالمندان توحيد رفتيم. با روي باز و در حالي كه شادي و رضايت در چهره‌اش نمايان بود از ما استقبال كرد و با لبخند ما را دعوت به نشستن كرد. وقتي از وي خواستيم خاطره‌اي از دوران تدريسش در دانشگاه براي ما تعريف كند، خنده‌اي كرد و گفت: تمام خاطراتي كه در دروان تدريس داشتم براي من شيرين است. من دانشجوها را خيلي دوست داشتم و بالطبع دانشجوها هم من را خيلي دوست داشتند و اين مسئله باعث شده بود تا كوچكترين ناراحتي‌اي در دوران تدريسم احساس نكنم و با دانشجويانم مثل دوست رفتار مي‌كردم و اصلا خودم را نمي‌گرفتم. معلم بايد مهربان باشد زيرا مهرباني را بايد به دانشجوها و دانش آموزانش ياد دهد چرا كه اين جوانان آينده كشور هستند . اگر اساتيد بداخلاق باشند، نمي‌تواند درس اخلاق بدهند. * بهترين خاطره 30 سال تدريس در دانشگاه تهران و تاسيس رصدخانه خورشيدي در ايران. * علت اصلي موفقيتتان در دوران تدريس رفتار انساني. يكي از همكارانم روزي از من پرسيد چرا اينقدر دانشجوها به شما سر مي‌زنند و با شما صحبت مي‌كنند در حالي كه اين دانشجويان پيش من نمي‌آيند. من در جواب او گفتم حتما رفتارت طوري نبوده كه بتواند دانشجويان را جذب كند. * براي سفر به فرانسه از بورس تحصيلي استفاده كرديد؟ در دوران تحصيل هميشه نمرات بالا داشتم و مورد توجه معلمين و اساتيد بودم. در زماني كه ليسانس گرفتم از استاد خود براي گرفتن بورس كمك خواستم اما وي به دليل اينكه من زن بودم با بورس من موافقت نكرد و به من گفت تا الان هم زيادي درس خواندم. پدرم گفت من مي‌توانم هزينه تحصيل تو را در فرانسه تقبل كنم و بورس را براي افرادي بگذار كه واقعا احتياج دارند. با هزينه شخصي به فرانسه رفتم و دكتراي خود را از دانشگاه سوربن گرفتم و سپس با وجود پيشنهاد كرسي استادي در دانشگاه سوربن به كشورم بازگشتم. * چه چيزي باعث شد اين پيشنهاد را رد كنيد؟ من علاقه داشتم به كشورم، ايران، خدمت كنم. وگرنه در همان فرانسه در حالي كه هنوز فارغ‌التحصيل نشده بودم، از من دعوت به كار كردند و در جواب استاد فرانسويم كه مي‌خواست من را استخدام كند گفتم كه من بايد برگردم به كشورم و فقط براي بهتر خدمت كردن به كشورم براي تحصيل به فرانسه آمدم. بعد از برگشتن به ايران، خيلي‌ها به من مي‌گفتند كه حماقت كردي، اما من چون وظيفه خودم مي‌دانستم كه برگردم، برگشتم و از برگشتنم به ايران پشيمان نيستم زيرا كه توانستم دانشجويان خوبي تحويل جامعه بدهم و اين مسئله باعث دلخوشي من است. * سفري هم به آلمان داشتيد؟ دولت آلمان بورس مطالعاتي رصد‌خانه فيزيك خورشيدي را به ايران داد كه از ميان همكاران در دانشگاه تهران من انتخاب شدم و به مدت چند ماه براي فعاليت تحقيقاتي به اين كشور سفر كردم. * چطور شد كه به فكر تاسيس رصدخانه خورشيدي افتاديد؟ وقتي به ايران برگشتم و در دانشگاه مشغول به كار شدم ، درخواست كردم كه رصدخانه خورشيدي راه‌اندازي شود تا دانشجويان بتوانند مطالعات و تحقيقات خود را در اين رصدخانه انجام دهند. رصدخانه خورشيدي با نظارت من افتتاح شد. * به چند زبان خارجي آشنايي داريد؟ مادرم در سويس تحصيل كرده بود. هم مادرم و هم پدرم به زبان فرانسه، فارسي و ارمني مسلط بودند و بسياري از مواقع با هم به زبان فرانسه صحبت مي‌كردند. من و برادرم هم كه از كودكي به زبان ارمني و فارسي آشنا بوديم براي فهميدن حرف والدينمان زبان فرانسه هم ياد گرفتيم و آن‌ها را غافلگير كرديم.به زبان تركي و انگليسي نيز آشنايي دارم. زيرا بسياري از مقالات و مجلات علمي به زبان انگليسي هستند. * از حقوق خود راضي بوديد؟ من حقوق بسيار كمي دريافت مي‌كردم. متاسفانه در ايران، ارزش اساتيد را نمي‌دانستند. بعد از فارغ‌التحصيلي يكي از دوستان پدرم كه شركت داشت به من پيشنهاد كار با حقوقي تقريبا 10 برابر داد اما به خاطر علاقه به تحصيل، حرفه خود را رها نكردم. متاسفانه ارزش دانشمند در كشور ما هنوز به جايگاه واقعي خود نرسيده است. * تا كنون سفري به ارمنستان داشتيد؟ متاسفانه تا به حال به ارمنستان سفر نكردم و اين آرزوي دوران جواني من بود. زمان قبل از انقلاب مرزهاي ارمنستان بسته بود و اگر كسي به اين كشور سفر مي‌كرد از كار اخراج مي‌شد، نتوانستم سفر كنم و بعد از انقلاب هم ديگر توانايي سفر به اين كشور را نداشتم. *اگر بتوانيد به عقب بازگرديد، چكار خواهيد كرد؟ اگر به زمان قديم برگردم بازهم همين راه را ادامه مي‌دهم و تغييري در زندگي خود نخواهم داد چون به تحصيل و تدريس خيلي علاقه داشتم من افتخار مي‌كنم كه توانستم در دانشجويانم عشق به فيزيك ايجاد كنم. بسياري از دانشجويان من هم‌اكنون استاد دانشگاه هستند و در زمينه فيزيك حرف براي گفتن دارند. * توصيه‌اي به اساتيد و دانشجويان داريد؟ اساتيد بايد به طور مرتب مطالعه داشته باشند و بايد اطلاعات خود را مطابق با مطالب روز كنند و دانشجويان هم بايد خوب درس بخوانند.

 

 

چنگیزخان - واسیلی یان

 

Иван Антонович Ефремов - Полное собрание сочинений (1942-1972) fb2, doc 

Vasily Yan

Васи́лий Григо́рьевич Янчеве́цкий

واسیلی یان

 

بیش از نیم قرن پیش واسیلی یان (یانچه وتسکی) روزنامه نگار جوان، مورخ و متخصص زبانهای شرقی برای سیاحت به کویر لوت رهسپار شد. وفور ویرانه­های شهرها و قصبات حاشیه ی کویر، مؤلف آینده­ ی رمانهای تاریخی را متحیر ساخت. هیچ انسانی در آنها ساکن نبود. در طول راه بندرت سیاه چادرهایی بسان خفاشهای بال گسترده بچشم می­خورد ...

در شامگاه یکی از روزها هنگام اطراق، چوپان سپیدمویی علل وفور این ویرانه ­ها را به سیاح چنین توضیح داد:

ـ فرنگی، خیال نکن سرزمین ما همیشه چنین خاموش و غم انگیز بوده است. اینجا در گذشته آباد و پرجمعیت بود. ولی استیلاگران آزمند بارها از این سامان گذشته و آنرا بخون شبانان و برزگران سلیم رنگین ساخته­اند. زمین غرقه بخون از دهشت و ماتم، روی در هم کشید و خشکید و اشک چشم بیوه زنان و کودکان یتیم آنرا به شوره زار بدل کرد... این وادی در ازمنه ی باستان عرصه ی انواع تاخت و تازها بوده است: سپاهیان اسکندر کبیر، جیش اعراب، لشکرهای چنگیز «جهانگشای» سپاهیان تیمور لنگ و جنگجویان نادرشاه افشار هر یک در عهد خود بر این سرزمین تاختند ... اینجا شاهراه بزرگی بود ... شاهراه اشک و ماتم بود ....

بدیهی است که سخنان اندوهبار چوپان پیر هیچ نکته تازه­ای بر مخاطب او مکشوف نساخت. واسیلی یان خود مورخ بود و در تالارهای کتابخانه ی عمومی پطربورگ و موزه ی بریتانیا در لندن آثار عدیده ی مورخین را درباره ی فنای اسف انگیز تمدنهای قدیمی بدست استیلاگران اجنبی مطالعه کرده بود. ولی میان خواندن شرح این رویدادها و بچشم خود دیدن عواقب ویرانیهای موحشی که قرنها پیش صورت گرفته بود، تفاوت از زمین تا آسمان بود. مناظر حاشیه­ی کویر لوت بر زمینه­ی آماده­ای نقش بست.

نویسنده از اوان جوانی به مطالعات تاریخی علاقمند شد. پدرش که متخصص برجسته­ی زبانهای یونانی و لاتین و مترجم بسیاری از آثار مؤلفین یونانی بود، تأثیر خود را در پسر باقی گذاشت. یان از آن دوران چنین یاد می­کند: «پدرم غالباً داستانهایی از گذشته­ی دور برای من حکایت می­کرد و به نقل داستان قهرمانان «ایلیاد» و سفرهای اودیسه علاقه ی خاصی داشت». واسیلی­یان در کودکی مجذوب آثار استیونسن بود. در سیزده سالگی یکبار خود را در یک کشتی بادبانی پنهان کرد تا با آن به برزیل برود... مسافرت سر نگرفت؛ ولی عشق به سیاحتهای دور برای تمام دوران عمر در او باقی ماند.

 

 

لینک دانلود کتاب:

http://chawoshan.mihanblog.com/post/31

 

 

واسیلی یان

خالق رمان‏های تاریخی

 

واسيلي يان در سال ۱۸۹۸پس از پايان دانشگاه سن پطر بورگ كوله باري بدوش انداخت و در روسيه به سياحت پرداخت . پس از دو سال سياحت بعنوان خبرنگار روزنامه به انگلستان رفت و تمام بخش جنوبي آن كشور را با دو چرخه پيمود. زبانشناس جوان با استعداد پس از باز گشت به روسيه در يكي از شهرهاي كوچك آسياي ميانه ساكن شد و با شغل بازرس چاه هاي آب بكار پرداخت . در سال ۱۹۰۱اسبي خريد و سواره از صحراي قره قوم گذشت و از شهرهاي خيوه وبخارا ديدن كرد. سپس عازم ايران شد و از طريق سيستان و بلوچستان به مرزهاي هندوستان ( پاكستان كنوني ) رسيد ... ظاهرا در يكي از همين نقاط بود كه با چوپان كوير لوت كه از سرنوشت غم انگيز وطن خويش با او سخن گفت ملاقات كرد. آنجا نخستين بار به فكر نوشتن كتابي درباره سايه هاي مهيب دوران گذشته افتاد ولي اين فكر سالها بعد يعني پس از انقلاب اكتبر تحقق پذيرفت . واسيلي يان در سالهاي ۱۹۰۵- ۱۹۱۷بعنوان مخبر روسي مشهور خبر گزاريهاي گوناگون بارها به آسياي ميانه ، منچوري ، كشورهاي بالكان ، مصر . تركيه و غيره سفر كرد.

او كمي پس از انقلاب اكتبر در سال ۱۹۱۸به روسيه باز گشت . جمهوري جوان در تمام رشته ها به افراد با فرهنگ نياز فراوان داشت و يان از هيچ كار ي روي بر نمي تافت :دبير دبيرستان ، رداكتور روزنامه ها و مجلات ، اقتصاددان ، نمايشنامه نويس و كارگردان تاتر انقلابي جديد . واسيلي يان در هر يك از اين مشاغل نهايت كوشش خود را بكار مي برد..

در سال ۱۹۲۳واسيلي يان به مسكو آمد و به كار خلاق تاليف رمانهاي تاريخي پرداخت . رمانهاي كشتي فينيقي ، اسپارتاك ، روبرت فولتون ، آهنگران اورال ، و آتش تپه ها يكي پس از ديگري انتشار يافت.

يان در سال ۱۹۳۹تاليف رمان چنگيزخان را كه نخستين كتاب از رمانهاي سه گانه اوست بپايان رساند. در سال ۱۹۴۱رمان ((باتو)) ودر سال ۱۹۵۴رمان ((بسوي آخرين قلزم )) كه بخش نهايي رمانهاي سه گانه است ، از چاپ خارج شد . اين سه رمان تاريخي كه به ا ستيلاگران مغول اختصاص دارد ، هم از نظر حجم وهم از نظر اهميت ادبي مهمترين اثر نويسنده است . رمان هاي تاريخي واسيلي يان علاقه فراوان خوانندگان شوروي و كشورهاي ديگر را بخود جلب كرد . (( چنگيز خان )) بدريافت جايزه دولتي اتحاد شوروي نائل آمد و به بسياري از زبانهاي خارجي ترجمه شد و بارها تجديد چاپ گرديد، از آن جمله در انگلستان ، فرانسه ، فنلاند، آرژانتين ، ايالات متحده امريكا و كشورهاي ديگر. در سال ۱۹۶۵مجله ((مسائل ادبيات )) چاپ مسكو در باره كتاب ((چنگيزخان )) نوشت : (( اين كتاب بدون ايجاد شيفتگي كاذب به زور و اقتدار و بدون هيچگونه گذشت در قبال گژي ها و ناراستي ها حق تعلق به ادبيات كلاسيك شوروي را بدست آورده است .

 

 

خزان       شعري از بودلر

 

 


خزان

شعري از بودلر

به اضافه چهار ترجمه


مترجمان به ترتيب حروف الفبا:

سهيل آقازاده،فرهاد فرهنگ فر،سعيد نجفي برزگر،محمد حسن مصلي نژاد
 
 

 

Autumn

Soon we will plunge ourselves into cold shadows,
And all of summer's stunning afternoons will be gone.
I already hear the dead thuds of logs below
 Falling on the cobblestones and the lawn.

All of winter will return to me:
derision, Hate, shuddering, horror, drudgery and vice,
And exiled, like the sun, to a polar prison,
My soul will harden into a block of red ice.
 
I shiver as I listen to each log crash and slam:
The echoes are as dull as executioners' drums.
My mind is like a tower that slowly succumbs
To the blows of a relentless battering ram.

 It seems to me, swaying to these shocks, that someone
Is nailing down a coffin in a hurry somewhere.
For whom? -- It was summer yesterday; now it's autumn.
Echoes of departure keep resounding in the air.

Charles Baudelaire

 

 

ترجمه ها:

 

سهيل آقازاده:

 

 طولي نخواهد كشيد كه غرقه سايه هاي سرد شويم
 
همه عصرهاي منگ تابستان خواهند گريخت

صداي تنه هاي مرگ زده درختان را مي شنوم

كه خانه مي گزينند بر سنگ فرش ها و علفزاران


 

زمستان بر من خانه خواهد كرد
 
با زهرخندش،كينه اش،با تن لرزانش،غرورش،دهشت و گناهش

و تنها چون خورشيد مسخ شده در چنگال سرما

روحم تجسد خواهد يافت در يخ هاي خونين رنگ


 

 با هر تپش صداي سقوط برخود فرو مي غلتم

صدايي به رخوت جوخه هاي مرگ

و ذهنم چون برج و باروييست كه از هم مي گسلد

با هر وزش دژكوب هاي بيرحم


 
 
و صداهاي موحشي چون تابوت هايي شتاب زده

كه فرو مي غلتند در عمق خاك

ديروز تموزبود و امروز خزان

هلهله هاي كوچ پژواك مي گيرند در فضا...

 

 

 

فرهاد فرهنگ فر:

 

در چشم به هم زدنی
خود را در محاصره سایه های سرد خواهیم یافت،
و آن روزهای خیره کننده تابستان،
 به تمامی رخت بر خواهند بست.

 از همین حالا
هیمنه فرو افتادن شاخه های سنگین را
که بر روی قلوه سنگ ها و مرغزارها آرام می گیرند،
می شنوم.


زمستان تمام قد به سوی من باز می گردد:
 ریشخند، نفرت، لرزش، وحشت، بیگاری، شرارت.


تبعید شده،
همچو خورشید،
به زندانی قطبی،
روح من
که به تکه یخی سرخ مبدل می شود.

 و وجود من
که با شنیدن فغان شکست هر کنده
 بی امان به خود می لرزد:
پژواک هایی همچون صدای دل آزار طبل جلادان.


و ذهن من
که با یورش کشنده و بی رحم باد های دژ کوب
همچو برجی به آرامی از پای در می آید

ومن
در سیطره ضربات،
 همچو تابوتی که بی وقفه بر زمین کوبیده می شود.
برای که؟
دیروز زمستان و امروز پاییز.
پژواک های عزیمت، انعکاس ها را در هوا
تداوم می بخشند.

 

 

 

 

سعيد نجفي برزگر:

 

 

به زودی،

ما خود را در سایه هایی سرد خواهیم افکند،

و همه آن بعد از ظهر های ِ شگفت را به دست ِ باد خواهیم بخشید.
 
من همچنان آوای ِ الوارهایی را از آن پایین ها می شنوم،

که بر روی ِ چمن ها و تخته سنگ ها می غلتند...


 

همه ی ِ زمستان به من باز خواهد گشت:
 
ریشخند، بیزاری، لرزیدن،ترس،جان کندن، گناه،

و همچون خورشید، تبعید شده به زندانی قطبی،

روح ِ من در پاره یخی سرخ،

سخت خواهد گشت.

 
 

چنان که شکستن و فرو پاشی ِ الوار ها را گوش می دهم، می لرزم :

این پژواک ها به گنگی ِ طبل ِ جلاد هایند.

اندیشه ام دژی را می ماند که آرام آرام،

 از دَم ِ دژکوبی ویرانگر،

از پای در می آید.


 

نوسان های ِ این ناگهان، مرا اینطور می نماید،

که کسی به شتاب، تابوتی را میخ می کوبد.

 برای ِ چه کسی ؟ - دیروز تابستان بود. امروز پاییز.

طنین ِ رهسپاری در آسمان می پیچد

 

 

 

 

محمد حسن مصلي نژاد:
 
 

 

عن قریب در سایه های سرد ، غوطه خواهیم خورد

و عصرهای دلفریب تابستان در می گذرند

اینک تپ تپ بی رمق ُکنده ها یی را می شنوم

که فرو می افتند بر سنگ فرش ها و علفزار

 

تمام زمستان رجعت خواهد کرد به سوی من

استهزا ، نفرت ، لرز ، دهشت ، جان کندن ، خباثت

و قلب من توده یخی خونین خواهد شد

چونان خورشیدی که به قطب تبعید شود

 

آن گاه که صدای درهم شکستن ُکنده ها می آید

می لرزم و در را به هم می کوبم

پژواک ها به سنگینی طبل های جلادند

اندیشه ام به قلعه ای می ماند که آرام آرام تسلیم می شود

تسلیم تکانه های یکی کوبه ی سخت و ویرانگر

 

 نوسان این ضربات چنان می نماید بر من

که انگار کسی عجولانه در جایی میخ بکوبد بر تابوت

تابوت از آنِ کیست ؟

از آنِِ دیروز که تابستان بود

و اینک پاییز است
 
پژواک های مرگ ، پرطنین در نسیم تکرار می شوند