حکایت ماجرای نحوی و کشتی‏بان

 

زنده‏باد امتزاج خلاقانه آمپریسم و راسیونالیسم !

فرانسیس بیکن در مورد هدف آرمانی علم و دانش اشاره می­شود که بسیار موجز و جذاب است. وی بر این باور است که "مردان باتجربه شبیه مورچه هستند، آنها فقط جمع کرده و استفاده می­کنند. عاقلان (خردمندان) شبیه عنکبوت هستند، آنها بیرون قلمرو خود را با تار می­تنند. اما زنبور عسل، مواد مورد نیاز خود را از گل­های باغ و مزرعه می­گیرد، اما آن را تغییر شکل می­دهد و به وسیله قدرت خود آن را هضم می­کند. "

 

حکایت ماجرای نحوی و کشتی‏بان

 

آن یکی نحوی به کشتی در نشست

رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا

گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب

لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند

گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو

گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست

زانک کشتی غرق این گردابهاست

 

ادامه ...

http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh137/

 

 

عکس هایی که دنیا را تکان داد !

 

قصیدهٔ معروف جغد جنگ از ملک الشعرای بهار رییس جمعیت ایرانی هوادار صلح:

  
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
  كه تا ابد بریده باد نای او
 زمن بریده یار آشنای من
  كزو بریده باد آشنای او ا
 چه باشد از بلای جنگ صعبتر
  كه كس امان نیابد از بلای او
 شراب او زخون مرد رنجبر
 وز استخوان کارگر، غذای او
 همی زند صلای مرگ و نیست كس
  كه جان برد ز صدمت صلای او
 همی دهد ندای خوف و می رسد
  به هر دلی مهابت ندای او
 همی تند چو دیو پای در جهان
 به هر طرف كشیده تارهای او
 چو خیل مور، گرد پاره شكر
  فتد بجان آدمی عنای او…

 

 

عکس هایی که دنیا را تکان داد !

 

 

 

ناوی وظیفه ( سرباز وظیفه ی نیروی دریایی ) هوشنگ انوشه به همراه ۲ هم خدمتی دیگرش مهناوی دوم خیری و ناوی وظیفه گهربار در شهریور ۱۳۳۲ , یعنی چند روز پس از کودتای ۲۸ مرداد در اعتراض به این کودتا ناو ببر , از ناوهای نیروی دریایی ارتش محمدرضا شاه را آتش زدند و پس از دستگیر شدن در میدان امیر آباد خرمشهر بوسیله ی جوخه ی آتش اعدام شدند . خیال آسوده و سرافرازی هوشنگ انوشه به این دلیل است که جانش را در راه سربلندی میهنش داده است . در دوران ملی شدن صنعت نفت خونهای زیادی ریخته شد و قهرمانان زیادی به خاک افتادند که ( شاید به دلیل نفوذ زیاد انگلستان و آمریکا ) هرگز نامی از آنها برده نشده و مردم ایران آنها را بسیار کم می شناسند .

***

 

1968: Rocco Morabito, Jacksonville Journal - For his photograph, "The Kiss of Life."

***

اِدی آدامز

Eddie Adams

http://www.newseum.org/exhibits-and-theaters/permanent-exhibits/pulitzer/videos/1969-spot-news-edward-adams--the-associated-press.html

سرتيپ «نگوک لوآنN. N. Loan» رئيس پليس در يک چهار راه و بدون تحقيق، به اين گونه يک متهم تازه دستگير شده به همکاري با ويت کنگ به نام Van Lem را کشت

 

يک عکس ديگر Eddie Adams که تاريخساز شده است: يک صحنه نبرد خانه به خانه در جنوب ويتنام و تلاش يک مادر براي محافظت از کودکش

***

بمباران کاخ ریاست جمهوری شیلی توسط نیروی هوایی کودتاچیان برای کشتن آلنده

استادیوم سانتیاگو، دستگیرشدگان تحت نظارت کودتاچیان در انتظار اعدام

***

کوین کارتر

Kevin Carter

کودک و لاشخور

کودک و لاشخور عنوان اطلاق شده به عکس معروفی است که در ماه مارس سال ۱۹۹۳ میلادی، توسط عکاس و فتوژورنالیست سرشناس، کوین کارتر ثبت شد و انتشار آن، در ۲۶ ماه مارس همان سال در نشریه معروف نیویورک تایمز، دنیا را تکان داد.
 
گفته می‌شود که افسردگی و خودکشی عکاس این عکس، کوین کارتر که چند ماه بعد روی داد، تحت تأثیر بازتابها و واکنشهای متعددی بود که انتشار این عکس بدنبال داشت.

 

***

 

PULITZER-UT-PHOTO

1973: Huynh Cong Ut, Associated Press - For his photograph, "The Terror of War," depicting children in flight from a napalm bombing.

دسته‏گل رویای امریکایی در ویتنام 

This Pulitzer Prize-winning photograph by AP photographer Nick Ut shows terrified children, including Kim Phuc, center, fleeing down a highway June 8, 1972, near Trang Bang, Vietnam, after an aerial napalm attack. The terrified girl had ripped off her burning clothes. Pham Thi Kim Phuc, now grown and married, forgave John Plummer, the U.S. officer who called in the strike, when they met last November at the Vietnam Veterans Memorial in Washington.(AP Photo/Nick Ut)

 

***

1976: Stanley Forman, Boston Herald American - For his sequence of photographs of a fire in Boston on July 22, 1975.

***


1977: Neal Ulevich, Associated Press - For a series of photographs of disorder and brutality in the streets of Bangkok.

ایعمی عن الحق کل البشر

***

1981: Larry C. Price, Fort Worth (TX) Star-Telegram - For his photographs from Liberia.

***

1984: Stan Grossfeld, The Boston Globe - For his series of unusual photographs which reveal the effects of war on the people of Lebanon.

***


1991: Greg Marinovich, Associated Press - For a series of photographs of supporters of South Africa's African National Congress brutally murdering a man they believed to be a Zulu spy.

***

1998: Martha Rial, Pittsburgh Post-Gazette - For her life-affirming portraits of survivors of the conflicts in Rwanda and Burundi.


 

***

مجسمه نمادین ستم ژاپن به چینی‏ها در موزه‏ای در چین 

 

کودک گریان - بمباران شانگهای هنگام حمله ژاپن میلیتاریست به چین اوت ۱۹۳۷

 

 ***

 

حمله ژاپن به نانکینگ و استراتژی خلاصی از شر اسرای جنگی

 "So, we exercise our strengths. (This image is from the Japanese attack on Nanking.) It is a fact that the lower the birthrate among the weak the less potential danger for us in the future. So, we control the birthrate. (Image of dead baby is shown.) It is a fact that prisoners taken become a liability after they have been drained dry of useful information. So we either transform the liability into an asset, labor for our rice fields and factories..."

 

***

Cast of Thousands in the Gold Mine of Serra Pelada, Serra Pelada in the Federral State of Para, Brazil, 1986

 

 

زنجبران معادن سبستیو سالگادو در برزیل ۱۹۴۴

 Transporting bags of dirt in the Serra Pelada gold mine Brazil. © Sebastião Salgado

http://www.scottnicholsgallery.com/artists/sebastiao-salgado/ 

***

 ترانه اکبری

برنده پولیتزر ۲۰۱۲ اعلام شد، در بخش عکاسی خبری، جایزه در بخش Breaking News به مسعود حسینی، عکاس افغان،
او که دوست دارد از دوربینش به صورت شاهدی بر رویدادهای پیرامون استفاده کند، بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان به کابل رفت و عضو مرکز فرهنگی‌ای شد که توسط نشنال جئوگرافیک بنا نهاده شده بود. او از سال ۲۰۰۷، عضو آژانس خبری «فرانس پرس» است و عکس‌هایی از جنگ و تروریسم می‌گیرد.
 
در عکس تأثیرگذار زیر دقت کنید. عکس ترانه اکبری، دختری ۱۲ ساله را بعد از یک بمب‌گذاری انتحاری در کابل در دسامبر سال ۲۰۱۱، در روز عاشورا، نشان می‌دهد.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

منابع:

http://www.retronaut.co/2011/06/pulitzer-prize-for-spot-news-photography-1968-1999/

http://www.parsaveh.com/1390/04/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1/

http://www.didban.ir/ad-79.htm

 

 

 

لیلی چه ناله می کنی /    الهه

 

 

خواننده : الهه
آهنگ : لیلی منال جونم
 
 
 
لیلی چه ناله می کنی
امشب بجای می دگر
خون در پیاله می کنی
لیلی منال عمرم منال جونم منال عشقم منال
لیلی منال جونم منال عمرم منال عشقم منال
چه شور و غوغا می کنی
خون در دل ما می کنی
امروز و فردا می کنی
لیلی منال عمرم منال جونم منال عشقم منال
لیلی منال جونم منال عمرم منال عشقم منال
قربون خندیدنت، خرامیدنت، چو آهو رمیدنت
قربون نه گفتنت، قسم دادنت، بهونه گرفتنت
لیلی منال عمرم منال
عشقم منال جونم منال
هزار تا خاطر خواه داری
چشم و دلی سیاه داری
نشد دلی نگاه داری
لیلی منال عمرم منال جونم منال عشقم منال
لیلی منال جونم منال عمرم منال عشقم منال
قربون خندیدنت، خرامیدنت، چو آهو رمیدنت
قربون نه گفتنت، قسم دادنت، بهونه گرفتنت
لیلی منال عمرم منال
عشقم منال جونم منال
 

یوسف ثبوتی

 

یوسف ثبوتی

 

یوسف ثبوتی در اول شهریور ماه ۱۳۱۱ در خانواده‌ای فرهنگی در شهر زنجان به دنیا آمد. وی پس از اتمام تحصیلات مقدماتی خود در زادگاهش در سال ۱۳۲۹ به طور همزمان در دو رشته کشاورزی و فیزیک دانشگاه تهران پذیرفته شد که به دلیل علاقه وافر به فیزیک، این رشته را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. ثبوتی در دوران دانشگاه با توفان‌های سیاسی شدید سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۳ همراه بود. وی پس از پایان تحصیلاتش در آزمون نقشه‌برداری قبول شد و به صورت رایگان به یاری دکتر حسین کشی افشار شتافت و پس از چندی با معرفی وی به «دانشگاه تورنتو» در کانادا عزیمت کرد و موفق شد که درجه کارشناسی ارشد را از آن دانشگاه دریافت کند. ثبوتی پس از آن به «دانشگاه شیکاگو» راه یافت و به تحصیل اختر فیزیک نزد استادان صاحب‌نامی هم‌چون «سابراهمانین چاندراسکار» و «اوون چمبرلین» پرداخت. او در سال ۱۳۴۲ مدرک دکتری تخصصی خود را در این رشته دریافت کرد و برای تدریس با سمت استادیاری رهسپار «دانشگاه نیوکاسل» در انگلستان شد. دکتر ثبوتی پس از مدتی به ایران بازگشت و چندی بعد با سمت دانشیاری در دانشگاه شیراز به کار مشغول شد. فعالیت وی در دانشگاه شیراز سرآغاز تحولات جدیدی در دستگاه آموزش عالی ایران بود. نظام ترمی - واحدی کنونی از دستاوردهای دکتر ثبوتی برای نظام آموزشی کشور است. وی، هم‌چنین طرح ارتقای اعضای هیات علمی بر مبنای پژوهش‌های آنان را پیشنهاد داد و آن را در دانشگاه شیراز اجرا کرد. پایه‌گذاری دوره‌های کارشناسی ارشد در آن دانشگاه از جمله دیگر خدمات استاد در دوران فعالیت در دانشگاه شیراز می‌باشد. دکتر ثبوتی در سال ۱۳۴۸ در یک فرصت مطالعاتی به «دانشگاه پنسیلوانیا» رفت و ضمن تحقیقات به تدریس در آن دانشگاه پرداخت. وی پس از مدتی به ایران بازگشت و علاوه بر تدریس در «دانشگاه صنعتی شریف» در سال ۱۳۵۱ طرح تاسیس رصدخانهٔ ابوریحان بیرونی شیراز را ارائه داد. این رصدخانه که در سال ۱۳۵۶ افتتاح شد، بزگترین رصدخانهٔ فعال ایران می‌باشد.
 
استاد پس از آن، دوره دکتری نجوم در دانشگاه را بنیان گذاشت و زمینه تحصیلات عالیه علاقه‌مندان اختر فیزیک را در دانشگاه شیراز فراهم کرد. دکتر ثبوتی با پی‌گیری‌های فراوان، «مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان» را در سال ۱۳۷۰ تاسیس کرد. هم‌چنین در ایجاد انجمن نجوم ایران در سال ۱۳۷۵ که با تلاش چند اخترشناس حرفه‌ای ایران محقق شد، نقش مهمی برعهده داشت. از استاد ثبوتی بیش از ۵۰ مقاله پژوهشی در مجلات علمی بین‌المللی منتشر شده‌است. این پژوهشگر خستگی ناپذیر در عرصه فیزیک و نجوم علاوه بر دریافت عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی و مدال پژوهشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، در سال ۲۰۰۰ میلادی به دلیل فعالیت‌های مستمر علمی به دریافت مدال ویژه آکادمی علوم جهان سوم مفتخر شده‌است.

ویکی‏پدیا - ادامه دارد . . .

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%AB%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C

 سایر منابع:

http://hamshahrionline.ir/details/29771

 

 

 

اشعاری از عارف قزوینی /  شاعر مردم

 

 

تصنیفی در شور سروده شده در تابستان ۱۲۸۸شمسی به مناسبت ورود فاتحین مشروطه به تهران

 

ای آمان از فراقت ، آمان

مُردم از اشتیاقت ، آمان

از که گیرم سراغت ، آمان ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

مژده ای دل که جانان آمد

یوسُف از چَه به کنعان آمد

دور مشروطه خواهان آمد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

عارف و عامی سر می نشستند

عهد محکم به ساقی بستند

پای خُم توبه را شکستند ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

چشم لیلی چو بر مجنون شد

دل ز دیدار او پر خون شد

خون شد از راه دل بیرون شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

شکرُللَه که هجران طی شد

دیده از روی او روشن شد

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

شکرُلِلَه که آزادی شد

مملکت رو به آبادی شد

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

 

 

تصنیفی که بواسطه عشق وافر عارف به حیدرخان عمواوغلی، به مشارالیه تقدیم شد.

 

هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد

از ابر كرم خطّة ري رشك ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

 

از خون جوانان وطن لاله دميده

از ماتم سرو قدشان، سرو خميده

در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده

گل نيز چو من در غمشان جامه دريده

 

از اشك همه روي زمين زير و زبر كن

مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن

غيرت كن و انديشة ايام بتر كن

اندر جلو تير عدو سينه سپر كن

 

از دست عدو نالة من از سرِ درد است

انديشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است

جان‌بازي عشاق نه چون بازي نرد است

مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است

 

عارف ز ازل تكيه بر ايام نداده است

جز جام به كس دست چو خيام نداده است

دل جز به سر زلف دلارام نداده است

صد زندگي ننگ به يك نام نداده است...

 

 

 

"گریه کن"   تصنیف بیست و دوم

دستگاه دشتی -  اسفندماه ۱۳۰۰شمسی -  در سوگ دوست شهیدش کلنل محمد تقی خان پسیان

 

۱–

گریه کن که گر سیل خون گَری ثمر ندارد

ناله ای که نایَد ز نای دل اثر ندارد

هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد

دل ز دست غم ، مَفَر ندارد

دیده غیر اشکِ تر ندارد

این مُحرم و صفر ندارد

گر زنیم چاک ، جَیب جان چه باک

مرد جز هلاک ، هیچ چاره ی دگر ندارد

زندگی دگر ثمر ندارد

 

۲–

شاه دزد و شیخ دزد و میر و شحنه و عَسَس دزد

دادخواه و آن که او رَسَد به داد و دادرَس دزد

میر کاروان کاروانیان تا جَرَس دزد

خسته دزد ، بَس که داد زد دزد

داد تا بَهر کجا رسد دزد

کشوری بدون دست رد دزد

بشنو ای پسر ، ز این وکیل خر ، روح کارگر ، می خورم قسم خبر ندارد

که این وکیل جز ضرر ندارد

 

۳–

دامنی که ناموس عشق داشت می دَرَندَش

هر سَری که سِرّی ز عشق داشت می بُرندَش

کو به کوی و برزن به برزن همچو گو بَرَندَش

ای سَرم فدای همچو سر باد

یا فدای آن تنی که سر داد

سَر دهد زبان سرخ بر باد

مملکت دگر ، نخل بارور ، کاو دهد ثمر ، جز تو هیچ ، یک نفر ندارد

چون تو با شرف پسر ندارد

 

۴–

ریشه ی خیانت ز جنگ مرو اَندر ایران

ریشه کرد زان شد دو نخلِ بارور نمایان

یک وثوق دولت یکی قوام ِسلطنت زان

این دو بد گهر چه ها نکردند

در خطا بِدان خطا نکردند

آن چه بَد که آن به ما نکردند

چرخ حیله گر ، زین دو بی پدر ، نا خلَف پسر ، زیر قُبه ی قمر ندارد

آن شجر جز این ثمر ندارد

 

 دلاکيه عارف قزوينی

 

رفت يک شخصی که بتراشد سرش

در بر دلاک از خود خرترش

لنگ بر زير زنخ انداختش

تيغ اندر سنگ روئين آختش

بر سرش پاشيد آب از قمقمه

او نشسته همچو سلطان جمجمه !

پس به کون خويش، ماليد آينه

گفت خوش‏بين باش، به زين جای نه !

تيغ را ماليد بر قيشی که بود

پيش تخمش در رکوع و در سجود

تيغ خود را کرد تيز، آن دل دو نيم

گفت: بسم الله الرحمن الرحيم

آن سر بی‏صاحب بدبخت را

يا سر چون سنگ خارا سخت را

کرد زير دست و ماليدن گرفت

بعد از يک سو، تراشيدن گرفت

اولين بارش چنان ضربی به سر

زد، کز آن ضربت دلش را شد خبر

گفت: آخ استاد، ببريدی سرم

گفت: «راحت باش، تا من سرورم

پنبه می چسبانمش تا خون ريش

از سر خونين نريزد روی ريش»

پنبه می‏چسباند، يک لختی دگر

برسر لختش زدی ضرب دگر

باز فرياد از دل پرخون کشيد

تا بجنبد، چند جا را هم بريد

هی بريدی آن سر، هی از جيب خويش

پنبه می‏چسباند، بر آن زخم ريش

پوست، از آن سر همه تاراج کرد

صفحه سر، دکّه حلاج کرد !

تا رسيد آنجا که سرتاسر، سرش

قوزه‏زادی شد سر بارآورش

گفت: «سرّ اين سر از بي‏صاحبی است

زان تو پنداری کدو يا طالبی است

تا تو دلاکی، يقين دان مرده‏شوی

جمله سرها را برد بی‏گفتگوی»

تيغ دادن بر کف دلاک مست

به که افتد شاهی، احمد را به دست

آن کند زخمی سر و اين سر برد

سر ز سرداران يک کشور برد !

 

 

خرنامه عارف قزوینی در مبارزه استبداد حاکم پس از شکست انقلاب مشروطه:

 

خواندم امروز من نسیم شمال          خوانده ناخوانده کردمش پامال

دردریات  سید  اشرف را                  نامه  سر به  پا مزخرف را

ای نسیم  سحر  به استعجار            کن سوالی  تو از نسیم  شمال

پی تخرب کله‏های   عوام                 از چه داری تو جد و جهد تمام

روزنامه است یا که این شعر است       یا طلسمات باطل السحر است

روزنامه نه، خونچه و خوان است       که در او ماهی و فسنجان است

گوئیا ای مدیر خر گردن                   منفعت  برده‏ای ز خر کردن:

« ای بدان شیعه مردی ار گاید          زنی آن زن اگر پسر زاید

گر خورد سیب سرخ رو گردد             سرخ روی و سیاه مو گردد»

این همه ترهات بی سر و پا               ماست دروازه از کجا به کجا

ای خر از این خران چه می‏خواهی       تو ز خود بدتران چه می‏خواهی

اهل این ملک  بی‏لجام خرند               به خدا جمله خاص و عام خرند

سر به سر کشوری که یک آدم            یافت نتوان در او، زنش گادم

این همه خر مگر تو را بس نیست        خر چه جوئی به غیر خر کس نیست

شاه و کابینه و  وزیر خرند                   از امیرانش  تا فقیر خرند

حشمت‏الدوله گر کنی باور                 هم دروغی مقدس است هم خر

یکچنین خورده داغ باطله نیست          خرتر از این وزیر داخله نیست

گر چه کش در زمانه باشد کش            هم خر است هم مقدس هم جاکش

خواست زن قحبه حاکم شیراز             شود از پرده شد برون این راز

خواست شاهنشهش بدو پرخاش        کرد و بگفت: «ای پدرسگ کلاش

کپک اوغلی» و حرفهای کلفت             ز آنچه ناید به گفت، با وی گفت

گفت: « شاها اگر گنه کردم                هر چه خواهی بکن سزاوارم

اینکه شرمنده در حضورم من              ز اندرون یک کنیز کورم من

این کنیز تو از تو نان خواهد                سگ از این خانه استخوان خواهد»

کار ایران چه سر خود و یله شد          که کنیزی وزیر  مالیه شد

از «مقامات» عالیه همه  خر              برسد تا وزیر مالیه خر

از معارف گرفته تا به علوم                 کار یک مشت خر بود معلوم

آنکه دارد  ریاست وزرا،                      به خداوند خالق   دو سرا ،

زین خران جملگی بزرگتر است           می‏توان گفت یک طویله خر است

از خریت هویت است ورا                    دیپلوم از خریت است ورا

مؤتمن کم خر از برادر نیست             که کهر از کبود کمتر نیست

هر دو از یک شکم و یک کمرند           از پدر بالسویه ارث برند

شحنه و شیخ تا عسس همه خر          زن و فرزند وهم‏نفس همه خر

مرشد و شیخ و پیر، پیر و دلیل             باز دارند خلق را ز سبیل

سر بازار تا خیابان  خر                        شهر و ده، کشور و بیابان  خر

از مکلّاش  تا معمّم  خر                      فعله و کارگر، مسلم خر

از صف پیش تا به آخر خر                    از مقدم الی مؤخر خر

از معلم گرفته تا شاگرد                      عقل ایرانیان بود همه گرد

خانه داریوش مالامال                       روضه ‏خوان است و سید و رمال

دسته و سینه‏زن علامت خر               با علامت الی‏القیامت  خر

در کدامین طویله‏ای از دیر                  دیده‏ای خر به خود زند زنجیر

گر نبودیم ما ز خر، خرتر                     نشدی کار ما از این بدتر

روسپی در میانه همه زن                  از خریت به فرق خود قمه‏زن

نیست بالله این عزاداری                    که کنی گریه مردم‏آزاری

قحبه بی‏خانمان و خانه کنی                دسته در کوچه‏ها روانه کنی

خر به بازار و کوچه بی‏افسار                 جفته انداز یا اولی‏الابصار

مصر چون یوسف است از زندان             شد برون ماند اسیر این ایران

سر به سر مستقل عراقِ عرب              گریه کن بهر بارگاه تو شب

فقط امروز بی کله سرِ ماست               هی بزن نعره کربلا غوغاست

اندر این خانه غیر خر زینهار                  لیس فی الدار غیره دیّار

بهر دفع خریت و موهوم                      گویم و خواهدت شدن معلوم

بلشویک است خضر راه نجات             بر محمد و آلِ او صلوات

ای لنین، ای فرشته رحمت                کن قدم رنجه، زود بی زحمت

تخم چشم من آشیانه توست            هین بفرما  که خانه، خانه توست

زود این مملکت مسخر کن                بارگیری این همه خر کن

یا خرابش بکن و یا آباد                     رحمت حق به امتحان تو باد.

 

 

شب بود بیابان بود زمستان بود

 

 

شب بود بیابان بود

فریدون فرخزاد


شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بی‌جان بود
در فکر آن سیمین بر خوشگل
از جسم و جان خود بودم غافل
می کوشیدم بهرش از جان و دل
می بردمش با خود سوی منزل
گیسویش، از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش گویی مروارید غلتان سفته
طی شد راه دشوار آخر بر من و یار
با بوسه‌ای گرمی به او دادم
با لبهای چون قند بر رویم زد لبخند
برد آن همه رنج و غم از یادم

 

دلم از دیدن تو سیر نمیشه /  ناصر

 

 خواننده : ناصر
آلبوم : دختر همسایه
آهنگ : گل نیلوفر
 
 
 
 
دلم از دیدن تو سیر نمیشه
به کنارم تو بمون دیر نمیشه
اگه پیشم بمونی غصه میمیره
دل من از غم تو پیر نمیشه
وقتی روز لباس شب تن میکنه
چشم تو خونمو روشن میکنه
وقتی روز لباس شب تن میکنه
چشم تو خونمو روشن میکنه

روز میره شب بیقرارم میکنه
غم تو فتنه به کارم میکنه
ناز دستای قشنگ تو منو
نم نمک مثل بهارم میکنه
گل نیلوفر پشت پنجره
میگه عشقا چقده زودگذره
تورو من به صدتا دنیا نمیدم
گرچه جون از غم تو در خطره
وقتی روز لباس شب تن میکنه
چشم تو خونمو روشن میکنه
وقتی روز لباس شب تن میکنه
چشم تو خونمو روشن میکنه
 

لینک:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azonace.persiangig.com/audio/delam%20az%20didane%20to%20sir%20nemishe%20-%20Naser.mp3

 

امشب در سر شوری دارم - پروین

 

 

امشب در سر شوری دارم

پروین

 

امشب در سر شوری دارم
آهنگ ترانه: همایون خرم
کلام ترانه: کریم فکور


امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان‌ها غوغا فکنم

سبو بریزم، ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب‌ها
جان یابم زین شب‌ها

ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی‌خبرم ز شعف دارم
نغمه‌ای بر لب‌ها
نغمه‌ای بر لب‌ها

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم

لینک آهنگ:

http://s1.picofile.com/file/6247904424/%D8%BA%D9%88%D8%BA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86.mp3.html

 

خاطرهَ خوش فرّخی در ايام اقامت در مسکو و ملاقات وی با يکی از دانشجويان دانشکدهً زبان‏های شرقی لنينگر

 

روزنامه طوفان

 

هنگامي كه من بدنيا آمدم، ناصرالدين شاه برايران حكومت مي كرد. البته دراين كار، دست تنها نبود. 85 زن و معشوقه با صدها مادر زن و پدر زن، به اضافه ي مقدار زيادي پسر و دخترو نوه ونتيجه، او را دوره كرده بودند.
همه ي كارها به دست نورچشمي ها بود. خود ناصرالدين شاه، با اين كه بيش از چهل سال بود كه برايران حكومت مي كرد، مي ترسيد از اندرون خارج شود و به ميان مردم برود.

 

 

شب كه در بستم و مست از مي نابش کردم

ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا

گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشي در دلش افكند و آبش كردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و خوابش كردم

زندگي كردن من مردن تدريجي بود

آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم

 

 

فرخي، شاعر لب دوخته

به مناسبت ۲۵مهر سالروز قتل فرخي

 

فرخی یزدی 1.jpg

 

خاطرهَ خوش فرّخی در ايام اقامت در مسکو و ملاقات وی با يکی از دانشجويان دانشکدهً زبان‏های شرقی لنينگراد: (من به یاد سفر خواننده ۱۰ هزار ولت فرانسه، ژیلبر بکو و ملاقاتش با  ناتالی، کومسومول لنینی افتادم. فرخی هم مثل میرزاده عشقی، که از عاطفه موطلایی گذشت تا جان در راه آزادی دهد. جان شیفته را در راه اندیشه غیرخواهی بنهاد و ولیمه پر چرب و چیله را به خوکان پیرون وانهاد. همانگونه که ابوریحان بزرگ، آکادمیسین نابغه از جمال ریحانه گذشت و ایران و هند را با مال‏الهندش جاودانه ساخت و تنها به لقب ابوریحان بسنده نمود. در سال ۱۸۴۸ هم شاندور پتوفی از عشقش در راه آزادی گذشت.)

عشق و آزادی

این دو را می خواهم

جان می دهم در راه عشقم

و عشقم را در راه آزادی

شاندور پتوفی

 


 « روزی در يکی ازخيابان های سرد و برف آلود مسکو قدم زنان می گذشتم که ناگهان يک دوشيزه دوچرخه سواری از پشت سر رسيده و لحظاتی پهلوی من دوچرخه اش را نگاه داشت، من با تعجب برگشتم به طرف او، که نگاه من را با لبخند شيرينی استقبال نموده و با زبان فارسی بسيار سليسی سلام کرد، تا من خود را جمع آوری نموده، خواستم سر گفتگو را باز کنم، چرخ را پا زده از نظرم ناپديد شد. بعد از اين، سه بار ديگر در خيابانهای مختلف به اين دوچرخه سوار زيبا برخورد کردم، اتفاقا در هيچ يک از برخوردها فرصت برای صحبت کردن باز نشد، در حالی که از همان برخورد اول هميشه بفکر او بودم. نمی دانم برای چه دلم می خواست اگر يک بار هم شده با او حرف بزنم و نگاه خندان و قيافه جذابش پيوسته در نظرم مجسم بود، آنی نمی توانستم خيالش را از خود دور کنم. تا اينکه يکروز در مهمانی خانه ای که منزل داشتم دم پله ها باو برخورد کردم. من پايين می آمدم او بالا می رفت. عده ای از دختران جوان همراهش بودند. از ديدارش دلم سخت تکان خورد. انصافا زيبا و مليح بود. با ديدن من همان تبسم نمکين در لبانش ظاهر گرديده ايستاد وسلام کرد، بعد از جواب و تعارف گفتم: ببخشيد شما که هستيد و مرا از کجا می شناسيد؟ گفت من يکی از مريدان شما هستم. شما مگر آقای فرّخی يزدی مدير روزنامه طوفان نيستيد. گفتم: چرا هستم ولی شما مرا از کجا می شناسيد. گفت: از عکس شما، غزليات شما را در لنينگراد چاپ کرده اند، من از دانشجويان دانشکده السنه شرق آنجا هستم، می بينيد فارسی را بد حرف نمی زنم. من کتاب شما را بسيار دوست دارم. و خيلی از غزلياتش را از بر کرده ام. اگر وفت شد ممکن است برايتان بخوانم»

ادامه . . .

http://www.yazdfarda.com/news/1391/07/19463.html

 

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله مي كند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفانزاي ماهرانه در جنگ است

ناخداي استبداد با خداي آزادي

و اين محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل

دل نثار استقلال جان فداي آزادي

 

 ***

 

اي دموکرات بت با شرف نوع پرست

که طرفداري ما رنجبران خوي تو هست

اندر اين دوره که قانون شکني دلها خست

گر ز هم مسلک خويشت خبري نيست به دست        

شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته ام

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

ضيغم الدوله چو قانون شکني پيشه نمود

از همان پيشه خود ريشه خود تيشه نمود

خون يک ملت غارت زده در شيشه نمود

ني ز وجدان خجل و ني ز حق انديشه نمود

به گمانش که در امروز مجازاتي نيست

يا به فردا به اين کرده مکافاتي نيست

تاخت در يزد چنان خنگ ستبدادي کرد

کز ميان برد به يکبارگي آزادي کرد

کرد پامال ستم قريه و آبادي کرد

خواست تا جلوه دهد مسلک اجدادي را

ز آن که مي گفت من از سلسله چنگيزم

بي سبب نيست که چنگيز صفت خونريزم

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مدرسه مرسلين يزد

نقاشي اي از كلاس درس مدرسه مرسلين يا مدرسه انگليسي ها در يزد هنگامي كه هنوز گسترش نيافته بوده در سال 1283 ه.ش به دست هنرمند نقاش «استاد ابوالقاسم يزدي»؛ نفر نشسته بر صندلي در سمت چپ «مساك» ارمني -نخستين مدير مدرسه- و آدم ايستاده سمت راست «كشيش مالكلم ناپير» انگليسي -معلم كلاس- است؛ معلم در توضيح عكس گفته آنچه در دستش است ابزار نشانه است و نه تركه تنبيه كه با آن عكس يا نقشه هايي كه بر ديوار روبروي كلاس مي آويخته را نشان مي داده؛ پسر بچه هاي سر كلاس همه مسلمان هستند و يكي از آنها «ميرزا محمد فرخي يزدي» است؛ اين پسر كه از همان كودكي روحش با آزادي خواهي و ادبيات در هم آميخته بود، چون بي عدالتي اي ديد، در همان پانزده سالگي شعري بر عليه مدير سرود و خواند كه همين سبب اخراج او از مدرسه شد.

منبع مطلب بالا:

http://www.ghoolabad.com/index2.asp?cat=d&id=25

 

منابع دیگر:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AE%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C

 

 

 

گالیا  -   هوشنگ ابتهاج:هـ.الف. سایه

 

لینک:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azonace.persiangig.com/Galia%20-%20Sayeh.mp3

 

http://parand.se/seda/dikt-ebtehaj-karevan.htm

هوشنگ ابتهاج:هـ.الف. سایه

گالیا

 

دیریست گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا!  به ره افتاده کاروان

عشق من و تو؟ این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو  ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

آنجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیریست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لب ها و دست هاست

عصیان زندگی است

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند،در دخمه های تیره و غمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در کنار و گوشه این دوزخ سیاه

زودست گالیا!

در من فسانه دلدادگی مخوان!

زودست گالیا! نرسیده است کاروان...

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب از هر دریچه تافت،

روزی که گونه لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو

عشق من...


 

 

یکصد و پنجاه شعر از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) را از لینک های زیر بخوانید:

  • بخش اول
  • بخش دوم
  • بخش سوم
  • بخش چهارم
  • بخش پنجم
  • بخش ششم
  • http://sarapoem.persiangig.com/link7/saye.htm